آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ اجتماع ’ :

آرزوهای محال

{ پست شده در ۲۴ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }

و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟

بریده‌های روزنامه کیهان ۵۷

:-/

خداحافظ اینترنت

{ پست شده در ۱۳ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }

دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.

و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.

از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و شنید. رای ملی داد. عقیده‌ای ملی داشت. از امروز باید ملی باشی.

بدرود اینترنت.

 

پ.نـ. اگر نمی‌ترسیدم از عاقبت کار و حجم خرابی‌ها و وسعت و مدت آشوب‌ها، جنگ و ویرانی را ترجیح می‌دادم به صلح و آشتی ملی.

برای آن‌ها که می‌جنگند

{ پست شده در ۲۱ آبان ۱۳۹۰ توسط مریم }
مربوط به : اجتماع

وقتی دلی می‌گیرد به آسمان ابری تشبیه‌ش می‌کنند. حالا این دل ما شده آسمانی که مهمان ابرهای بهاری‌اند. اینقدر زود می‌آیند که فرصت نمی‌کنی چتری بالای سرت بگیری. هنوز هق‌هق‌شان بند نیامده می‌روند،‌ طوری که عقده‌اش به دلت می‌ماند.

تازگی‌ها پی به وجود سندرمی نوپدید در ساکنان دیارمان برده‌ام. گاهی فکر می‌کردم تنها خاطر ماست که هرازگاهی سرخود یاد هندوستان می‌افتد. گاهی می‌گفتم چه کرده‌اند با این مردم که مثل گله‌ی رمیده‌ی آهو که آماج یورش پلنگی درنده شده باشد، به هر سو می‌دوند. حالا چه مالزی و سنگاپور باشد چه کانادا و آمریکا.

اما هم‌اکنون بدین مکاشفه رسیده‌ام که سندرمی پدید آمده که با روح آن می‌کند که ایدز با جسم. یعنی سیستم دفاعی روح‌ت را تضعیف می‌کند. سدهای ایمنی روح‌ت را می‌شکند. مقاومت‌ت را به تهاجم عوامل خارجی می‌کاهد. و کم‌کم خوره‌ی جانت می‌شود. «سندرم افسردگی ناشی از زندگی در دیستروفی فرهنگی ایران» نام‌ش کمی طولانی است. می‌شود مثل ایدز خلاصه‌اش کرد و گفت «سازدفا» مثلاً…! ولی شرح‌ش همان است که از نام‌ش پیداست. هر بار که عابری را می‌بینم که با دیدن ثانیه‌های آخر چراغ سبز بی‌اعتنا به ماشین‌هایی که خیز گرفته‌اند تا در آخرین ثانیه خود را به طرف دیگر چهارراه پرتاب کنند، از خط عابر پیاده و بیش‌تر از جایی نزدیک آن رد می‌شود. و هر وقت راننده‌هایی را می‌بینم که نمی‌دانند چراغ چشمک‌زن راهنما به چه کار می‌آید. یا وقتی خودروهای گونه‌گون از رنو گرفته تا اتوبوس دوطبقه را می‌بینم که توهم حضور در مسابقه‌ی رالی را گرفته‌اند لابد. یا هر وقت برخی همسایه‌ها را شرف‌یاب حضور می‌شوم که ادب و حیا و احترام به حوزه‌ی خصوصی افراد را قی کرده‌اند و چشم‌شان جلوتر از نوک بینی‌ دل‌خواسته‌های‌شان را نمی‌بیند. یا وقتی کودکان فروشنده‌ی سر چارراه‌ها ناخودآگاه مرا یاد لبنانی‌های بورسیه‌ی ایران و تحت پوشش کمیته‌ی امداد می‌اندازد. و صورت‌های مصنوعی دخترکان و پسرکانی که زیبایی طبیعی‌شان در این سیستم زیبایی‌ستیز ایران به یغمای سلیقه رفته و از خود فراموشی‌شان داده است. و وقتی با ترس از کنار پلیس‌ها و موتوری‌ها و ایدئولوگ‌های نشان‌دار و ادارات و حتی دانش‌گاه تهران!! رد می‌شوم مبادا یکی از پشت دیوار بیرون بپرد و به ناخن شست پایم که بیش از حد از به کفش فشار می‌آورد، ایراد بگیرد. و وقتی کرایه‌ی تاکسی را روز به روز ۵۰ تومن و ۱۰۰ تومن بیش‌تر می‌پردازم. و وقتی پیرمردی را می‌بینم که در فروش‌گاه شهروند دست‌دست می‌کند و جنس‌ها را دور می‌زند و نگاه می‌کند و از قیافه‌اش پیداست که با خود می‌اندیشد اگر من دانه‌ای از میلیون‌ها بردارم کسی کش‌ش!!! می‌دهد یا نه. یا وقتی …. بگذریم. وقتی خیلی چیزها را می‌بینم سندرم‌م عود می‌کند. مثل فشار خون. فشار آه‌م بالا می‌رود. تا جایی که ممکن است در جایی فریاد لخته شود و روحم را پاره کند. دریچه‌ی بغضم هم این‌گونه وقت‌ها خوب باز و بسته نمی‌شود.

منتها به لحاظ درمان این سندرم روحی برخلاف ایدز که تاکنون کشف نشده، به سرطان می‌ماند. یعنی می‌توان موقتاً بر آن اشعه‌ی مهاجرت تاباند و از شرش خلاص شد. اگر خوش‌خیم باشد که بیمار جسته‌. می‌رود دنبال عشق و حال و زندگی و پیش‌رفت‌ش. اما امان از وقتی که بدخیم باشد. مهاجرت می‌کنی. اما جریانی نرم درون تو متاستاز می‌دهد. جوانان خندان را می‌بینی و یاد وطن می‌افتی. سال‌خوردگان دست در دست هم را می‌بینی و یاد پیرمردهایی می‌افتی که با دست لرزان فرمان تاکسی قراضه‌شان را می‌چرخانند یا گوشه‌ی خیابان پای بدبختی خویش نشسته‌اند. و این طور است که سندرم دست از سر تو بر نمی‌دارد و دیگر مهاجرت‌درمانی هم جواب نمی‌دهد. وای از آن روز که محکوم شوی که بمانی و ببینی. شاید هم تصمیم بگیری که مبارزه کنی. برای همه‌ی آن‌ها که مبارزه می‌کنند آرزوی موفقیت دارم.

نامه‌ای به خامنه‌ای (نوشته‌ای از مصطفی تاج‌زاده)

{ پست شده در ۲۸ مهر ۱۳۹۰ توسط صادق }

این نوشته باز نشر نوشته آقای مصطفی تاجزاده است که در سایت کلمه منتشر شده است. بی‌هیچ توضیح و شرحی.

مصطفی تاج‌زاده
[نامه به خامنه‌ای]

بسم الله الرحمن الرحیم

مقام محترم رهبری جمهوری اسلامی ایران

احتراماُ آن چه مرا به نوشتن این نامه به شما ترغیب کرده است، نه گله و شکایت از ظلم و جنایتی است که بر من و دوستانم رفته است و نه امید و انتظار به تغییر مواضع و دیدگاه‌های شما نسبت به امور کشور و نه هشدار نسبت به آینده کشور در مسیر کنونی است، این موارد را طی سال‌های اخیر بسیاری از بزرگانی که در هوشمندی و تجرب و صداقت ایشان تردیدی وجود ندارد مستقیم و غیر مستقیم به عرض جنابعالی رسانده‌اند و البته نتیجه‌ای هم نگرفته‌اند. ما نیز پیمانی با خدای خود بسته‌ایم و راهی را با توکل او در پیش گرفته‌ایم و در این راه خود را به او سپرده‌ایم و از احدی از بندگان خدا انتظار لطف و عنایت نداریم.

قصد من از این نامه یادآوری اصول و ارزش‌هایی است که جزو بدیهی ترین و مقدس ترین اصول نهضت ما تلقی می‌شد و امروز متأسفانه در سخن و عمل آشکارا نفی و نقض می‌شود.
(ادامه…)

از معیارهای ما

{ پست شده در ۲۵ مهر ۱۳۹۰ توسط مریم }
مربوط به : اجتماع

یه چیز جالب:
حدود دو-سه سال پیش یه سری محصول آرایشی بود با برند «اوریف‌لیم» که بازاریابی محصولا‌ت‌ش رو افرادی که مایل بودن به صورت خانگی انجام می‌دادن. بازاریابی می‌کردن و پول فروش‌شون رو می‌گرفتن. به تعداد مشتری‌ها و خیلی چیزای دیگه هم ربطی نداشت. ولی جمع‌ش کردن و گفتن که این سیستم هرمی هست و از این مزخرفات. حالا رفتم شهروند- بخش لوازم آرایش. دیدم بععععلهه. محصول وارد شده با افتخار توسط شرکت اوریف‌لیم پرشین یا همچو چیزی. فهمیدم که بله. مطابق هر چیز دیگه‌ای تو این مملکت به خصوص در سال‌های اخیر اگه پول تو جیب رانت‌داران و رانت‌خواران نره، می‌شه هرمی و غیراسلامی و غیراخلاقی و غیربهداشتی و غیرقانونی و ….
ولی اگه مهر ارادتمندی به پیشونی خورده باشه و طالع قرابت با برخی قسمت شده باشه، اون وقت همه‌چی حلال می‌شود. حالا چه محصول آرایشی باشد چه خون ملت. همش فدای تار موی دلبر پول. خدایا بنازم به صبرت.

تحریم‌ها اثر دارد، بفهم …

{ پست شده در ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ توسط صادق }
برچسب ها : , , , ,
مربوط به : سیاست, عمومی

مردک دوباره زر زده که تحریم‌های ناکارمد برای ایران ناکارامد هستند.
اما تحریم‌هایی که ایران دچارشه خیلی خیلی کارآمد بودند. پدر ما مردمی که اینجا زندگی می‌کنیم را که در آورده.
برای اینکه حسش کنی و سرعت زیاد تاثیرگذاری‌ش را ببینی فقط کافیه به فاصله دو سه ماه با قطار تهران یزد یه مسافرتی داشته باشی. با همه وجودت این کارآمدی تحریم را روی زندگی عادی مردم می‌تونی ببینی.
مگر اینکه خر باشی.

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم…

{ پست شده در ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : اجتماع, امنیت

دست باید شست/ رخت باید بست/ دور باید رفت

بی‌خود نیست که اینا هم‌قافیه‌ان، خب یه ربطی به هم داشتن.

از مملکتی که دوبار باید پول بدی برای یه بلیط، فقط به خاطر این که اسمش رو عوض کنی، از مملکتی توی پارکینگ‌ عمومی‌ش به اندازه حق پارک باید به پارک‌بان‌ش «دشت» بدی. از مملکتی که کارگر پمپ بنزین‌ش از ۵۰ تومن هم نمی‌گذره یا به جای ۱۵ لیتر اگه حواست نباشه ۲۵ لیتر حساب می‌کنه. از مملکتی که هر جایی رد می‌شی یه نوار گذاشتن توش یه آخوندی داره مکرر در مکرر حرفایی می‌زنه که نه به درد دنیات می‌خوره نه به درد آخرتت. از مملکتی که توش رنگ عشق سیاهه. چادر مشکی صدفه. تن عرق کرده‌ی خسته از دویدن و به دندون کشیدن خودش گوهره. از مملکتی که باید بدونی ممکنه آدامسی هر جایی باشه غیر از سطل آشغال و بچسبه به لباست. از مملکتی که نیمای ۴ ساله با چشمای کبود و سرم توی دست، بعد چند روز تحویل بابایی می‌شه که به همون روز انداخته‌ش و بعد از چند هفته تن بی‌جونش روی تخت بیمارستان نفس راحت و ریق رحمت رو با هم سر می‌کشه و قاتل‌ش هم مجازات نمی‌شه چون ولی دم‌ش بوده، چون باباش بوده، چون بابا اگه بچه‌ش رو بکشه مجازات نمی‌شه. از مملکتی که شستشوی مغز و پختن کله‌ی آدم‌ها در اولویت اول و آب آشامیدنی و غذایی برای خوردن‌شون فاقد اولویت هست. از مملکتی که هر چی اونورتر می‌ره حجم ریش‌ها بیش‌تر اما وزن شخصیت‌ها کم‌تر می‌شه. از مملکتی که ارگان نظامی‌ش کار اقتصادی می‌کنه و مردم محروم‌ش برای یه لقمه نون کار پادنظامی(چماق به دستی) و مملکتی که هرچی عکس اشخاصی رو بیش‌تر آویزون کنی و دم‌پایی‌ت رو بیش‌تر رو زمین بکشی و پیرهنت چروک‌تر باشه و لباست‌ به گونی شبیه‌تر و اخم‌هات توی هم تر، بیش‌تر گیرت میاد اما هر چی داناتر باشی و لایق‌تر یه قدم به زندون نزدیک‌تری. از مملکتی که توش آب‌بازی جرمه و بازی با آبرو، افتخار و مایه‌ی پیش‌رفت، باید رفت. باید دست شست و رخت بربست و رفت تا دور. دور دور دور.

پانوشت: ساختن و موندن توی خرابه‌ای که برای مردن توش هم تحقیر می‌شی، فقط و فقط بی‌مسئولیتی در قبال خودته و نه حتی ذره‌ای احساس مسئولیت نسبت به دیگران. چون اینجا حتی اختیار خودت رو هم نداری چه برسه به این که بتونی برای دیگری کاری بکنی.

مزاحم کامنتی

{ پست شده در ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ توسط صادق }

چندی است، یک مزاحم دارم. یک مزاحم که در کارش (که آزار و دشنام است) بس جدی و کوشا است (تنها نکته مثبتی که از وی دیدم) فقط لازمه که یه پست توی این وبلاگ نیمه‌متروک بنویسیم، شخصی که گویا غیر از اینترنت از طریقی دیگر هم مرا می‌شناسد، باران دشنام را بر من می‌باراند! و البته این آزارها از زمان انتخابات به این طرف خیلی خیلی شدید شده‌اند.
رفتار این شخص که از قم الطافش را پرتاب می‌کند به حدی آزاردهنده است که حتی پست‌های فنی گاه‌گدارم هم بی‌نصیب نمی‌ماند. اینکه سرزدنم به اینجا و نوشتنم در این حد کم شده است ناشی از همین موضوع است.
هر بار نشانی آی‌پی‌ای که استفاده می‌کند را برای دسترسی به این بلاگ مسدود کرده‌ام اما اهل فن می‌دانند که این کار چاره‌ساز نیست.
این شخص خود را به نام‌های مختلفی به من معرفی کرده. در یک دوره بحث از طریق ایمیل (زمانی که فکر می‌کردم می‌توان با وی گفتگو کرد) خود را با نام دانشمند جوان سمپادی معرفی می‌کرد. یک سری بلاگ هم در همین رابطه داشت که در آن به صورت پیوسته از انجمن سمپاد انتقاد (و به برداشت من بسیار نابجا و ناحق) کرده بود.

تنها می‌توانم بگویم استرس‌هایی که این شخص (حقیر، خودخواه، بی‌مغز و صد البته دگم) تابحال برای من ایجاد کرده زیاد بوده است اما از این به بعد قصد ندارم در بازی وی باشم.

از این به بعد آزادتر خواهم نوشت، هر چند بازگشت به روزهای آرمانی چندان ساده نیست …

با اجازه‌ی صاحابش!

{ پست شده در ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها : ,
مربوط به : اجتماع, اخلاق, دین, سیاست

این متن‌ رو توی باز دیدم. نتونستم بفهمم منبع‌ش کجاست. گویا از گودر یه بنده خدا به اسم ساما. بازنشر شده بود. ولی بسیار بسیار به دلم نشست. امیدوارم گذاشتن‌ش این جا حقی از ایشون ضایع نکنه و موجب دل‌خوری‌شون هم نباشه.

««مهم‌ترین حادثه پس از انتخابات ۸۸، فتنه و جریان انحرافی نبود. تقلب و آبرو بردن از نظام نبود. حذف اصلاح‌طلبان از دایره‌ی انقلاببون و کم‌رنگ شدن نقش هاشمی و شرکا نبود. لگدزدن محمود احمدی‌نژاد به حمایت‌های رهبری و گستاخی‌اش نبود. ۹ دی و مرگ جنبش نبود. اصلا این‌ها هیچ اهمیتی ندارند.

تلخ‌ترین و البته مهم‌ترین حادثه این بود که جوانان بسیاری، انسان‌های زیادی پر شدند از تردید، پشت کردند و آرام آرام از آستان خدا خارج شدند. مطمئنا غمگین بودند.

رفتار اهل صومعه‌ام کرد می‌پرست

دم: در پاسخ به سؤال احتمالی«چه ربطی داشت؟»، هیچ ربطی نداشت خوش باشید و به فتوحات ادامه دهید.»»

تازه نفس‌ها

{ پست شده در ۲۲ تیر ۱۳۹۰ توسط صادق }
مربوط به : اجتماع, سیاست

اینها تازه‌نفس بودند:

اما اکنون نفس‌ها به شماره افتاده …