آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ عمومی ’ :

خانواده! از نوع فانتزی و مجازی

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها : , ,
مربوط به : عمومی

یه سؤال خیلی وقت پیش برام ایجاد شده بود. چرا بچه‌ها سعی می‌کنن یه خانواده بین دوستاشون تشکیل بدن؟ اولین بار تو راهنمایی که بودیم این اتفاق افتاد. بچه‌ها با هم خواهر و برادر و زن و شوهر و فرزند شده بودند. نمی‌دونم از کجا شروع شده بود. ولی تنها احساسی که اون موقع نسبت به این بازی‌ها داشتم این بود که یه مدل مسخره از برقرار ارتباط دوستی و مسخره بازی است. نهایت اینکه می‌خواستند کمی عمق دوستی‌شان را به این طریق برچسب بزنند. که اغلب هم یه جاهایی ریپ می‌زد. مثلا یکی نمی‌خواست با یکی خواهر باشه و از این دست… به هر حال اون موقع بنا بر رابطه‌ی دوستی نسبتا یکسانی که با همه داشتم و البته با کسی صمیمی هم نبودم نقش پدربزرگ تنها و احتمالا بداخلاق خانواده را پذیرفتم. یادم نیست اول من باباگلاب شدم یا عاطفه ننه گلاب. فقط می‌دانم که زیاد در این فامیل بازی شرکت نجستم و آن دوران گذشت. بار دیگر در جمع سمپاد به این تشکیل خانواده‌ای که من اسمش رو می‌گذارم فانتزی و در ادامه مجازی، برخورد کردم. این بار گویا مسئله جدی‌تر بود. افراد یک خانواده حمایت بیشتری از هم انجام می‌دن و نوع و شدت ارتباطات، روی نسبت‌های فامیلی تاثیرگذارتر هست. یه جور حس اطمینان در افراد یک فامیل دیده می‌شه. افراد یک خانواده توی جمع سمپاد به نظر راحت‌تر می‌رسن و البته پایبندی بیشتری هم به انجمن دارن. البته در این مورد آخر آماری ندارم. بر اساس حسم گفتم. اما چیزی که به نظرم رسید و به خاطرش این مطلب رو نوشتم دلیل این تشکیل خانواده بود. به ذهنم رسید که باید چیزی بیشتر از تفریح باشد که حتی تو این سن هم تکرار  می‌شود. گمان من اینه که این افراد اغلب افرادی هستند که به لحاظ طرز فکر و رفتار تو خانواده‌هاشون خیلی هماهنگ نیستن. بنابراین تو محیط سمپاد اون نوع روابط و احساسات و میان‌کنش‌هایی که هر آدمی نیاز داره تو محیط خانواده دریافت کنه، بازسازی می‌کنن. از برادرشون حمایت می‌گیرن. اما اون طوری که دلشون می‌خواد. هر زمان که نیاز داشته باشن. از خواهرشون مشورت می‌گیرن بدون این که به حریم خصوصی‌شون تجاوز بشه. از جانب پدر فانتزی‌شون پشتیبانی می‌شن بدون این که سایه‌ی ترسی داشته باشن و به مادر تکیه می‌کنن یا از این دست. کمی بیشتر یا کمتر. خب این می‌تونه جالب باشه و مفید. چون یه محیط صمیمی و تمیز درست می‌کنه تا یه سری تجربیاتی که توی خانواده‌ها به دلیل کشش نداشتن اتفاق نمی‌افته، پیش بیاد. یه سری کنش‌هایی که باید انجام بشه و طی تکرار اصلاح بشه این جا اتفاق می‌افته. آدم‌های جدید با دانسته‌های جدید و آموزه‌های دیگری از جنس خانواده اما بیشتر از چارچوب محدود اون و نه بی قید و بند. منظورم از کلمه‌ی آخر معنی معمول این روزهای اون نیست. بلکه می‌خوام به حس نامعلومی که امثال ماها داریم توی اجتماع اشاره کنم. حس این که نمی‌دانی حد و مرز کجاست. درست و غلط‌هایی که دیده‌ای در جامعه در حال دگرگونی و در هم ریختگی مداوم هستند. آشنا وغریبه جای‌شان خیلی معلوم نیست. و این ناشی از فاصله‌ی نسل‌هاست. نسلی که به گذشته پیوند دارد و شاهد یا تا حدی سازنده‌ی حال است و نسلی که مشاهده‌گر حال است و گذشته را به یاد نمی‌آورد و نمی‌پذیرد و به جایش نگاه‌ش به فرداست. اما نیازهایش با امروزی و دیروزی یکی است. حمایت می‌خواهد و اطمینان و اعتماد به نفس. پس آگاهانه دست به بازتولید آن می‌زند. حالا دیدگاهم به این خانواده‌ی فانتزی مهربان‌تر شده است. نمی‌دانم چقدر این‌ها که گفتم برای دیگران هم صدق می‌کند. به هر روی من کم کم دارم با خانواده‌ی سمپادی‌ام حال می‌کنم… شما چطور؟

نق و نوق

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط مریم }

دیگه از میدون انقلاب که رد می‌شم حس قدیم‌ها برام زنده نمی‌شه. اصلا نمی‌فهمم چرا باید هم‌چین چیز بی‌ربطی رو به جای مجسمه قبلی درست کنن. البته راستشو بخواین تا وقتی که می‌خواستم این مطلبو بنویسم نمی‌دونستم طرحی که روی شکل حلزونی سبز رنگ وسط میدون بود، صحنه‌هایی از جنگ رو نشون می‌داده، ولی با این حال به نظرم بعضی چیزا (اگر بخوام واژه‌ای فارسی رو به نوستالژیک به کار ببرم) خاطره برانگیزاند. البته این شاید مربوط به ماهایی بشه که گذشته‌مون با طرح قبلی سپری شده. اونایی که تازه الان اومدن تهران یا بچه‌هایی که هنوز خاطره‌ای از این میدون ثبت نکردن شاید به این طرح مثل ما به چشم غریبگی نگاه نکنن. ای کاش… چی بگم. فقط امیدوارم این تغییر فقط و فقط در راستای نوسازی شهر و گسترش مترو باشه. راستشو بخواین هر بار که از اونجا رد می‌شم شروع می‌کنم به پیدا کردن مثلث‌هایی که با روی هم افتادن یه ستاره‌ی شش‌پر رو درست می‌کنن. همیشه از خودم می‌پرسم چرا از ستاره‌های هشت‌پر که نماد طرح‌های اسلامی هم هست استفاده نشده. شاید عده‌ای بگن مهم نیست. ولی من می‌ترسم. از این‌که یک تفکر رادیکالی بیاد و کشور رو در راستای منافع خودش به فنا ببره. از نشت صهیونیسم می‌ترسم. باز هم شاید عده‌ای برچسب دایی‌جان‌ناپلئونی بهم بزنن. ولی من از این که احمدی‌نژاد در صحبت‌هاش اشاره می‌کنه ما اون‌جا ۱۳ بار مصاحبه کردیم، من ۱۳ بار گفتم … و از این دست نشانه‌ها می‌ترسم. نه از ۱۳ بلکه از اشاره‌ی او و انتخاب این عدد. چرا این عدد نبایستی ۱۴ می‌بود. از این دست خیلی چیزهای دیگه هم هست که منو می‌ترسونه. بگذریم…

امیدوارم گنبد گل و بلبل میدون انقلاب مفهوم صاف و صوف شدن انقلاب و آرمان‌هاش و ورم کردن زخم‌های جنگ رو نداشته باشه. راستی کسی می‌دونه ماجرای مجسمه‌هایی که دزدیده شدن،‌ چی شد؟

پاچه

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
مربوط به : عمومی

پاچه‌خواری چقد آخه؟

پیمانه مستی

{ پست شده در ۰۶ مهر ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها : , , , , ,
مربوط به : عمومی


توبه‌ها را بشکنید، توبه‌ها را بشکنید
میخانه‌ها را وا کنید ای باده‌خواران
پیمانه را احیا کنید ای مل‌گساران
باده در ساغر کنید، توبه‌ای دیگر کنید
خرقه از تن برکنید، توبه‌ها را بشکنید
توبه‌ها را بشکنید آمد بهاران
یادی از آئین مستانی کنید، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه گردانی کنید، مست پنهانی کنید
روز و شب معشوقه بازی‌های عرفانی کنید
مست پنهانی کنید، مست پنهانی کنید
همچون خماران توبه‌ها را بشکنید
توبه‌ها را بشکنید آمد بهاران
عاشقان غوغا کنید
بر دل شیدا کنید
یک نفس گر می‌توان ساغر زدن
پس چرا اندیشه فردا کنیم
غصه از سر وا کنیم
پیمانه را احیا کنیم
ای بی‌قراران، ای بی‌قراران
توبه‌ها را بشکنید آمد بهاران
میخانه‌ها را وا کنید ای باده‌خواران
پیمانه را احیا کنید ای مل‌گساران
باده در ساغر کنید، توبه‌ای دیگر کنید
خرقه از تن برکنید، توبه‌ها را بشکنید
توبه‌ها را بشکنید آمد بهاران

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

آی آدم‌ها، راه خود را پیدا کنید. متفاوت باشید

{ پست شده در ۰۹ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }


این ویدئو با زیرنویس فارسی در سایت TED موجود است.

من چهار سال قبل اینجا بودم، و یادم میاد، در اون زمان، سخنرانی ها‌رو در اینترنت نمی‌گذاشتن فکر می‌کنم اونا رو در یک بسته به حضار می‌دادند در یک بسته DVD که افراد اونا رو توی قفسه می‌گذاشتند، البته هنوز هم همون جا هستند

(خنده حضار)

حقیقتش، یک هفته بعد از سخنرانی قبلی من… …کریس با من تماس گرفت و گفت: «می‌خواهیم که سخنرانی ها‌رو تو اینترنت بگذاریم. اجازه می‌دهی که سخنرانی تو رو هم تو اینترنت بگذاریم؟» و من گفتم: «البته»

و چهار سال بعد، همان طور که گفتم، کسانی که اون را دیدند، کسانی که اون رو ذخیره کردن ۴ میلیون نفر بودن خوب برای اینکه تخمین بزنم که کلا چند نفر سخنرانی رو دیدن، می‌شه این عدد رو تقریبا ۲۰ برابر کرد. و همان طور که کریس گفت، برای ویدئوی من، یک عطشی هست.

(خنده حضار)

(تشویق)

… شما احساسش نمی‌کنید؟

(خنده حضار)

پس، تمام این برنامه مفصل برای این بود که… …من یک سخنرانی دیگه برای شما داشته باشم.

(خنده حضار)

اَل گور در کنفرانس TED در چهار سال قبل که من هم صحبت کردم در مورد بحران اقلیمی صحبت کرد. و من در پایان سخنرانی قبلی ام به آن ارجاع دادم. پس حالا می‌خوام از همون جا ادامه بدم. چون راستش اون دفعه فقط ۱۸ دقیقه وقت داشتم. خوب، همون طور که می‌گفتم…

(خنده حضار)

می دونید اون راست میگه. منظورم اینه که به وضوح با یک بحران عظیم اقلیمی مواجهیم. و اگه مردم باورشون نمیشه، فکر کنم باید بیشتر بیرون بیان. (خنده حضار) ولی من باور دارم که یک بحران اقلیمی دیگه هم داریم، که همون قدر جدی است و همون منشأ رو داره، و ما باید با همون اضطرار با این بحران برخورد کنیم. و منظورم اینه .. شما ممکنه بگید «من خوبم. من یه بحران اقلیمی دارم؛ دیگه دومی رو نمی‌خوام» ولی این بحران، بحران منابع طبیعی نیست. گر چه منم باور دارم که بحران منابع طبیعی وجود داره، ولی منظور من بحران منابع انسانیه.

من عمیقا معتقدم، همون طور که خیلی از سخنرانها هم ظرف این چند روز گفتند، که ما خیلی کم از استعدادهامون استفاده می‌کنیم. خیلی از آدمها در تمام طول زندگی شون هیچ درکی ندارند که استعدادشون چی می‌تونه باشه، یا اینکه اصلا استعدادی به اون صورت دارند یا نه. من همه نوع آدمی رو دیدم که فکر می‌کنند در هیچ کاری مهارت ندارند.

در واقع، من آدمها رو به دو دسته تقسیم می‌کنم. جرمی بنتهام، فیلسوف معروف مطلوبیت گرا، یک بار به این بحث را به شکل جالبی مطرح کرد. او گفت:«در جهان دو نوع آدم وجود دارند، کسانی که جهان را به دو دسته تقسیم می‌کنند و کسانی که نمی‌کنند» (خنده حضار) خوب، من تقسیم می‌کنم. (خنده حضار)
(ادامه…)

نیروی انسانی ماهر

{ پست شده در ۰۸ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }

چند ماه آگهی دادیم واسه برنامه‌نویس php، یکی دو تا رزومه بیشتر نرسید. یه آگهی دادیم واسه مسوول پشتیبانی، خروار خروار رزومه افرادی که رفته بودند دوره‌های MCSE و CCNA و … رسید! و از همه جالبتر اینکه اغلب دانش‌آموخته دانشگاه آزاد بودند.
عجب دنیایی شده! به نظر می‌رسه این تب شبکه همه را گرفته!

آی ملتی که دنبال یاد گرفتن چیزی هستید برای کار کردن و پول درآوردن، موقعیت کاری برای برنامه‌نویس‌های خوب خیلی خیلی بیشتر، پایدارتر و بهتر از شبکه‌کارهای خوب است. از من گفتن، تو خواه پند گیر خواه ملال.

پ.ن. به نظر میرسه یکی از دلایل پیدا نشدن نیروی کار خوب بخصوص در زمینه نرم‌افزار همگانی شدن خروج متخصصین از ایران باشه. هر کی نگاه می‌کنی یا داره می‌ره یا می‌خواد بره :-(

محیط کار دوست داشتنی من

{ پست شده در ۰۷ مرداد ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش

خانم محق از من دعوت کردند که در مورد محیط کار دوست‌داشتنی‌ام و نیاز‌هایم به عنوان نیروی انسانی بنویسم. شروع کننده این بازی افشار محبی است و در مورد این بازی اینطور نوشته:

در این بازی هر کسی پنج تا موضوع غیر از موضوعات مالی را که فکر می‌کند کارفرمایش نمی‌داند یا به اهمیت آن واقف نیست و اگر بداند وضعیت بهتری ایجاد خواهد شد را عنوان می‌کند. موضوعات مالی به این دلیل استثناء شده‌اند چون که قاعدتاً همه مدیران و کارفرماها به حساسیت و اهمیت این موضوع واقفند. برای این که نتایج این «بازی» واقعی و قابل استفاده باشد، شرکت کنندگان باید برنامه‌نویس تمام وقت باشند. یعنی تنها کارشان برنامه‌نویسی و توسعه نرم‌افزار باشد نه این که دانشجو یا سرباز باشند یا مثلاً فقط سه روز در هفته کار کنند. علاوه بر این تحت استخدام یک شرکت باشند نه این که Freelance بوده یا به صورت پروژه‌ای کار کنند. در این بازی احترام هیچ کس نباید شکسته شود.

  • اول از همه دوست دارم همواره درگیر موضوعات جدید و چالش‌برانگیز باشم. موندن در یک سطح از توان فنی خیلی وحشتناکه.
  • موضوع مهم بعدی اینه که زمان کارم راحت باشه. گرم یا سرد نباشه. از نظر نور خوب باشه. و البته از سر و صدا دور. من قراره روزی هشت تا ده ساعت توی یه اتاق بشینم پس باید اونجا تا حد ممکن خوشایند باشه تا بتونم روی کارم تمرکز کنم.
  • داشتن همکاران خوب خیلی به رضایت من در کار کمک می‌کنه. کسانی که بتونی هرازگاهی باهشون بحث فنی بکنی و با هم روی موضوعات فکر کنید خیلی چیز خوبی می‌تونه باشه.
  • این که شرکت رفتارهاش بر مبنای اخلاق انسانی باشه به من کمک می‌کنه حس خوبی داشته باشم. این که بدونم شرکت من از روش‌های غیر اخلاقی قرار نیست درآمد کسب کنه و فعالیت‌هاش در راستای کمک به جامعه و مردم هست، یا حتی شرکتی هست که در کارهای بشر دوستانه فعالیت می‌کنه لذت کارکردن برای اون شرکت را خیلی خیلی زیاد می‌کنه.
  • این که اجازه داشته باشم بخشی از زمان روزانه‌ام را برای فعالیت‌های دلخواهم که ممکنه خیلی به وظایفم در شرکت ربط نداشته باشه اختصاص بدم. چیزایی که می‌تونه من را به آدم مفیدتری در شرکت یا اجتماع تبدیل کنه. مثلا اینکه بتونم برای یه ارائه در جلسه لاگ خودم را آماده کنم یکی از اون موارده.

البته این همه ماجرا نیست، واضح بودن وظایفم و حقوقم در شرکت، داشتن دسترسی به اینترنت خوب، اینکه محصول تولیدی من با ارزش باشه برای شرکت، داشتن ساعت کاری قابل انعطاف و … چیزای خوبی است که می‌تونه من را تشویق کنه توی یه شرکت بمونم و با بازدهی بیشتری کار کنم.

دوست دارم محمدرضا، مهدی، مصطفی، امید و بهروز هم نظراتشون را بنویسند و من بخونم! :-)

جهانیان در حال نزدیک‌شدن اما نه یک میلیارد پایین جدول

{ پست شده در ۰۵ مرداد ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها : , ,
مربوط به : عمومی

یا از اینجا با زیرنویس فارسی ببینید

ماجراهای من و WiMax – ۱

{ پست شده در ۰۲ مرداد ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها : , ,
مربوط به : عمومی

بدون شرح

سرعت اعجاب‌انگیز اینترنت در یه روز گرم تابستانی

۱۳۸۹۰۵۰۲-زمان پینگ-وای‌مکس

انسانی که می‌فهمید و سرزنده بود

{ پست شده در ۰۵ تیر ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها : , ,
مربوط به : اجتماع, عمومی

وقتی صداش کردم که ازش لواشک بخرم، داشت پیاده می‌شد. خانوما صداش کردن. شاید برای کمک بهش. در جواب‌شون که گفتن داشتی مشتری رو از دست می‌دادی گفت: اشکال نداره این ایستگاه نشد ایستگاه بعدی. خدا روزی رسونه. بعد با خوشحالی‌ای که در فروشنده‌های مترو بخصوص بچه‌ها کمیابه در حالی که پول رو توی کیفش می‌گذاشت گفت باید بریزم‌شون تو حساب. با تعجب ازش پرسیدم تو حساب بانکی داری؟ گفت آره. هم مامانم برام می‌ریزه، هم بابام. خودمم وقتایی که مدرسه نمی‌رم می‌آم کار می‌کنم. بیکارم دیگه…!

او می‌خواست دوچرخه‌اش را به ماشین تبدیل کند. در عصر گیم نت و اینترنت و بلوتوث بازی. در عصری که بچه‌ها تا ۲۰ سالگی حتی یادشان نیست که می‌توانند کار کنند. این کودک ده سالش هم نبود. دلم می‌خواست ماچش کنم این انسان فهمیده‌ی سرزنده را.