آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ عمومی ’ :

ندانم‌های بسیار است…

{ پست شده در ۱۹ دی ۱۳۸۹ توسط مریم }

چه باید کرد؟ وقتی فلان زندانی سیاسی سردش است و خانواده‌اش می‌گویند که نگران‌ش هستند در این هوای سرد. وقتی دیگر زندانی سیاسی نگران خانواده‌اش هست که تهدید می‌شوند. وقتی ایمیل می‌آید که فلان بنده خدا با دختر و همسرش چند ماه است که کنار خیابان زندگی می‌کنند. وقتی دنده‌های بیرون‌زده‌ی کودکی از لاغری در عکس جلویت دهان کجی می‌کند. حالا یا در آفریقای جنوبی است یا در کره شمالی یا همین بیخ گوش خودت. وقتی فلان مؤسسه خیریه برای کودکانی که چندین ساعت تزریق دردناک را باید تحمل کنند، دنبال تلویزیون است که سرگرم‌شان کند. وقتی خانه خورشید به این صرافت افتاده که زنان خیابانی را سر و سامانی بدهد حتی با دادن کاندوم به آن‌ها که بدبخت‌تر از این که هستند نشوند. وقتی مهاجران غیر قانونی قایق‌شان به صخره می‌خورد و می‌میرند. وقتی پول‌هایی که باید به گرسنه‌ها برسد صرف کشتن آدم‌های دیگری می‌شود. وقتی فلان زندانی از نحوه‌ی شکنجه شدن‌ش می‌گوید. وقتی گُر و گُر خبر اعدام می‌آید و تقریبا مطمئنی که طرف حق‌اش مردن نبود. وقتی صحنه‌ی شلاق‌هایی که برای شیوا نظر آهاری نامی که حتی نمی‌شناسیش بریده‌اند جلوی چشمت می‌آید. وقتی تنهایی محتشمی پور نامی در پس نامه‌هایش به چشمت می‌آید. وقتی روحت همراه کسی که نمی‌شناسی‌اش زیر ماشین له می‌شود. وقتی فلان تالاب خشک می‌شود. وقتی تخت جمشید به تاراج می‌رود. وقتی پدر و مادری طلاق می‌گیرند تا فرزندشان از سربازی معاف شود. وقتی بخشی از روانت گوشه‌ی خیابان ۱۶ آذر ساعت ۱۲ نیمه شب در تاریکی کنار آن دو نفر بی خانمانی که کنار خیابان بودند جا می‌ماند. وقتی ذهنت مثل باد وحشی به همه جا سرک می‌کشد و تو نمی‌توانی این سرکش را سر جایش نگه داری… این جور وقت‌ها بد جور احساس ناتوانی می‌کنم. مثل بچگی‌ها. گوشه‌ای کز می‌کنم. مثل حالا که گوشه‌ی خانه کز کرده‌ام. چه باید بکنم. نه جسمم، این روحم است که درونم زانویش را در آغوش گرفته و تکان تکان می‌خورد و هی می‌پرسد چه باید بکنم؟ وقتی به هر که می‌رسم می‌بینم دیگری سرش را کلاه گذاشته. وقتی توی روز روشن کیف زنی را به زور از دستش می‌قاپند. وقتی توی خیابان پشت چهارراه پسرها را می‌بینم که به دختری متلک می‌گویند. وقتی چند تا دختر و پسر(از کودک تا جوان) را می‌بینم که با لباس‌های کثیف و چیزهایی که برای فروش دارند دور آتش جمع شده‌اند تا از سرما در امان بمانند(و لابد دیگر این جا واعظی یافت نمی‌شود که منع‌شان کند از اختلاط. لابد این‌جا حداقل آخوندها سرشان می‌شود که این‌ها بعد از خدا پناهی جز یکدیگر ندارند). وقتی این‌ها را می‌بینم از خودم می‌پرسم چه کار باید کرد؟ باید بروم جلوی مجلس و بیت و پاستور داد و بیداد راه بیاندازم؟ باید بیانیه بدهم؟ باید شب‌نامه پخش کنم؟ باید اطلاع رسانی کنم؟ باید لباس تنم را در بیاورم بدهم به آن بچه‌ها؟ باید نان شبم را قطع کنم پولش را برای کدام درد این مملکت خرج کنم؟ باید درس بخوانم تا برای خودم کسی بشوم؟ تا آن موقع چندتای این‌ها زنده‌اند؟ باید بروم خیریه‌ها به آدم‌هایی که دیدن وضعیت‌ رقت‌بارشان برایم قابل تحمل نیست کمک کنم؟ باید بروم نیست شوم وقتی هیچ کدام این‌ها از عهده‌ی من بر نمی‌آید؟ باید بروم یک کشف علمی انجام دهم تا بعضی‌ها به آن افتخار کنند و باورم شود که به من چه که بعضی‌ها بدبختند؟ باید فریاد بزنم که بابا این پول‌هایی که به شکم لبنان و عراق و افغانستان می‌ریزید به خانه رواست؟ یا باید خفه‌خوان بگیرم و یک گوشه‌ای بکپم مثل همین حالا و صبح را به شب کنم چون که می‌دانم اگر صدایم در بیاید تحمل زندان و شکنجه و تهمت و تجاوز را نخواهم داشت. پس بهتر است که خفه بشوم مثل همین حالا. مثل خیلی‌ها. چکار باید بکنم. باید بنویسم؟ باید توی اینترنت اطلاع‌رسانی کنم؟ باید چه خاکی به سرم بریزم که غم دارم. غم انسان بودن. شک دارم. به انسان بودن خودم. به انسان بودن بعضی‌ها. هر چه نگاه می‌کنم فقط چندتایی هستند که شبیه انسان‌ها هستند. اغلب‌شان در زندان هستند. بعضی‌هاشان بیرون. اما تعدادشان کم است. شک دارم به انسان بودن. شک دارم به بودنِ انسان. فقط از بین این همه ندانستن، یک چیز را می‌دانم. این که خدا هست. نمی‌دانم خدا را هم از من می‌‌گیرند بعد از انسان‌بودنم؟؟؟

داستان بی‌فرهنگی‌ ما…

{ پست شده در ۱۹ دی ۱۳۸۹ توسط مریم }
مربوط به : عمومی

پرده اول: صبح است. تند تند فایلی را که یه هفته برای درست کردنش‌ وقت داشته‌ام، آماده می‌کنم. با این‌که دیشب به فریبا گفتم که ساعت ۱۱ با بچه‌ها قرار دارم، اما صبح یادم رفته و ساعت یازده توی خونه‌ام. یهو یادم می‌آید که به بچه‌ها قول داده‌ام که یک ساعت زودتر بیایم تا اگر سؤالی دارند کمک‌شان کنم. آخر الان موقع امتحانات است. ساعت یازده و نیم از خانه بیرون می‌زنم با ماشین. تا آن سر دنیا باید بروم. از نواب تا قیطریه. وقت هم نیست که با مترو بروم. با این که می‌دانم دیر شده و احتمالا بچه‌ها رفته‌اند، راه می‌افتم. آخر قرار بود یک صحبتی هم با مدیر بکنم. قرار بود فریبا هم بیاید. پس باید بروم. وقتی می‌رسم بچه‌ها رفته‌اند. جز یکی‌شان که هنوز سرویس‌اش نیامده. پیغامم را می‌گویم که به بچه‌ها برساند. دارم سعی می‌کنم در قبال بچه‌ها خوش‌قول باشم. اما ذاتم کار خودش را می‌کند. با مدیر صحبت می‌کنم. یک زن پرافاده که هیچ چی از پروژه نمی‌داند. تنها چیزی که سرش می‌شود این است که پروژه یعنی ایده و ایده باید یک جایی مطرح شود. اختراعی از آن در بیاید و خلاصه تهش چیزی بشود که او بتواند با آن پز بدهد. زنک چیز دیگری نمی‌فهمد. راست راست تو روی من نگاه می‌کند و می‌گوید خودت باید به بچه‌ها ایده بدهی. یکی نیست بگوید آخه برای چه. چرا من باید به تعداد سلایق دانش‌آموزانم ایده داشته باشم. آن هم ایده‌ای که برود جشنواره‌ی خوارزمی برنده بشود. چرا من باید ایده‌ام را به دیگری بدهم. از کجا باید این همه خلاقیت داشته باشم. اصلا چرا؟ چون او می‌خواهد ساعتی چند هزار تومان بندازد کف دست من؟ این که مزد تحمل آن همه سر و صدای سرسام‌آور از ۱۵ تا نوجوان شلوغ و پررو هم نیست. ارث بابایش را از معلم‌های بیچاره طلب دارد؟ خدا رو شکر که در راه بازگشت لااقل کار فریبا را راه انداختم. وگرنه این همه راه را بیهوده رفته بودم. خوب شد لااقل این یک کار انجام شد.

پرده دوم: مردک احمقی لابد با خودش فکر کرده این‌ها که پولدارند بگذار بدوشیم‌شان. با خود فکر نکرده آبروی آن بدبختی که واسطه‌ی آشنایی من با این پولدارهاست چه می‌شود. نمی‌دانم با خودش چه فکری کرده که این همه پول از پدر و مادر بچه‌ها گرفته و حالا انکارش می‌کند. آن دنیا چه؟ آن جا هم می‌خواهد انکار کند؟

پرده سوم: اتوبان چمران را به سمت جنوب می‌آیم. از نیایش رد شده‌ام. سرفه‌هایی که از دیروز شروع شده حالا بیشتر اذیتم می‌کند. کم کم توجهم به آلودگی هوا جلب می‌شود. وقتی سرفه می‌کنم گاهی لابلایش قلبم هم نیم‌چه تیری می‌کشد. پشت فرمان پای چپم که روی کلاچ است هم درد می‌کند. به همت چیزی نمانده است. اما از برج میلاد جز هاله‌ای پیدا نیست. حتی ساختمان‌هایی که تا ۱۰ ثانیه دیگر از روبرویشان رد می‌شوم، در هاله‌ای از دود گم شده‌اند. از وقتی به تهران آمده‌ام،‌ آلودگی هوا را به این نزدیکی ندیده ‌بودم. همین‌جا بیخ گوشم. روبرویم. لای سرفه‌هایم. نزدیک قلبم. فاجعه‌ی سال ۱۹۷۰ و اندی لندن را از نزدیک می‌بینم. شاید من هم یکی از آن چند هزار نفری باشم که جز آمار گزارش خواهم شد. چند هزار نفری که از آلودگی‌ هوا خواهند مرد. به همین سادگی. مگر همیشه برای همسایه است. نه! یک سرفه. یک درد کوچک در سینه. اگر پشت فرمان باشم(مثل حالا) شاید ماشین هم چپ کند و قضیه از این سر در گم تر بشود. آن وقت باید راهی پیدا کنم و به خواب یک آشنایی بروم تا بتوانم ثابت کنم که از آلودگی هوا مردم نه از تصادف ماشین!

بعد با خودم فکر می‌کنم آن‌هایی که این وضعیت را به وجود آورده‌اند با خود چه فکری می‌کنند. این که گور بابای این همه آدم ضعیف و مریض که ممکن است نتوانند این آلودگی را تحمل کنند. آن شیمیایی‌ها. آسمی‌ها. مسن‌تر‌ها. این همه آدم. این همه انسان که ممکن است پول نداشته باشند برای درمان بدهند. مسئولین با خود چه فکری می‌کنند. فکر می‌کنند فقط برای همسایه هست؟ نمی‌دانم. اصلا این ماشین را برای چه این همه راه آوردم و این همه دود به حلق این هوا فرو کردم.

پرده بعدی(نمی‌دانم چندمی است. باید برگردم ببینم قبلی چندم بود): قبل از میدان جمهوری یه چهارراه است که چراغ زرد چشمک‌زن دارد. اعصابم کمی خورد است. در خانه مهمان داریم و صادق نمی‌داند چطور باید ماهی را بپزد. من هم نمی‌دانم. نحوه‌ی پختش را توی گوگل سرچ کرده‌ام. ولی با خودم آورده‌ام بیرون. نمی‌دانم چرا به ذهنش نمی‌رسد که آن را خودش سرچ کند. نمی‌دانم چرا عجله دارم که برسم خانه و ناهار درست کنم. شاید توی نقش همسری خودم گیر افتاده‌ام. به خاطر همین عجله سعی می‌کنم چسبیده به ماشین جلویی که راه خودش را باز کرده حرکت کنم تا مجبور نباشم صبر کنم یه عالمه ماشین از جلوم رد شوند. یک موتوری جوان با ریش مشکی پرپشت و قیافه‌ای خشن و دختری چادر مشکی ترک موتورش، سر موتورش را می‌آورد توی شکم ماشین. حرکت‌ غیر محتاطانه‌اش تنها توجه مرا که تمام حواسم به ماشین جلویی‌ است که ازش عقب نمانم! به خودش جلب می‌کند. حتی طلبکارش هم نشدم. چشم غره هم نرفتم. اما همین نگاهم متعجبانه‌ام انگار پسرک مغرور را به خشم آورد. این را وقتی که رد شدم و او سر موتورش را به ته ماشین زد متوجه شدم. از بی‌احتیاطی‌ و حرکت زشتش‌ عصبانی شدم. توی آینه نگاه کردم و فحشی نثار او. تو آینه دیدم که او هم همینطور. اما فحش او با مال من فرق داشت. از قیافه و حالتش فهمیدم. من از بی‌احتیاطی او عصبانی شدم. او از این که من در برابرش کوتاه نیامده بودم. نمی‌دانم چه چیزی باعث شده بود که خودش را محق‌تر از من بداند. چیزی که در آن لحظه به ذهنم رسید جوانک از خود راضی‌ای بود که چیزی به او این احساس را می‌داد که حق با اوست. شاید این چیز «ریش» ش بود.

پرده پنجم: میدان جمهوری را رد کرده‌ام. یک دور برگردان جلویم است. جوانی در یک پراید یه جور بدی جلویم می‌پیچد. عصبانی نگاهش می‌کنم. فحش نمی‌دهم. فقط نگاهش می‌کنم که چرا؟ چنان نگاه می‌کند در جوابم که سریع می‌فهمم چه می‌گوید: دلم می‌خواد. خوب کردم. نمی‌دانم چرا. اما دیگر تحملم تمام می‌شود. گازش را می‌گیرم. شلوغ است. ماشین‌ها نمی‌گذارند به او برسم. اما خوش‌بختانه او هم مثل من می‌خواهد برود داخل دام‌پزشکی. سر دام‌پزشکی گیر می‌افتد و من می‌پیچم جلویش. حتی نگاه‌ش هم نمی‌کنم. فقط ارضا می‌شوم. تلافی مدیر نفهم، آلودگی هوا، مسئولان بی‌مسئولیت، موتوری بی‌ادب و نگاه طلب‌کارانه‌اش را یک جا سر او خالی می‌کنم. عذاب‌وجدانم را برای این که من هم مثل دیگران شده‌ام در خانه خالی می‌کنم. یک‌ریز حرف می‌زنم و همه را تعریف می‌کنم. برای صادق و مهمان‌مان.

اما این‌ها سر و ته یک داستان هستند و اگر همین‌طوری پیش برود این داستان عاقبت خوشی نخواهد داشت. داستان بی‌فرهنگی‌ ما…

نشنیدی‌ها

{ پست شده در ۲۶ آذر ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

تمام آن چه بوده‌ام به پای یک چرا برفت/برای آن چه می‌شوم روانه‌ام به کوه و دشت
تیشه به ریشه می‌زنم، سبزه رها کنم به آب/حذر چرا کنم که کی نهال روید از طناب
دلم هوای تازه خواست، خوشا به حال کرم‌ها/دریده‌ پیله‌ام ولی، بریده‌ است بال‌ها
مسیح در درون من کشیده بر صلیب هست/هنوز در درون من زخم‌هایی عمیق هست
گلوی من به روی سنگ، چشم به راه دست من/نه تیغ را توان کشید، نه جان بیارمد به تن
نطفه‌ای از جنس حضور نشسته بر کنج دلم/زمزم روشنی کجاست؟ تشنه شده خاک تنم
دوباره ذوقمان گرفت، خدا خودش به خیر کند که جو اگر بگیردش، شعر و ادب فغان کند

استفتائات۲

{ پست شده در ۲۶ آذر ۱۳۸۹ توسط مریم }
مربوط به : اجتماع, اخلاق, عمومی

پیرو نوشته‌ی پیشین با نام استفتائات۱:

دفاعیه: بنده را به اموری متهم نموده‌اند دوستانی، علیرغم سپری شدن ایامی چند، چند کلامی را یادآور شدن لازم می‌دانم. ۱. ربط این مطلب با موضوع آقای توکلی که بسیار برای بنده محترم می‌باشند این بود که طعنه‌ای را متوجه حرکات زشت عمال حکومتی نظیر فجایع کهریزک و انتشار عکسی از آقای توکلی با نیت تحقیر ایشان، نموده باشم، نه خدای نکرده قصد توهین به این عزیز شجاع و دربند. در واقع اشاره‌ی من به این موضوع بوده که این آقایان بنا بر ذهنیات ناقص خودشان، راهی بهتر از این نیافته‌اند برای به سخره گرفتن انسانی بزرگ. و خواستم بگویم که با بی‌دینی و وقاحتی که شما دارید حتی به واقع چادر پوشیدن هم جایز است از خوف نامردمی شما. ۲. اشاره دیگر من به عدم کفایت استدلال مرسوم در تأیید حجاب بوده است. این که گفته می‌شود حجاب برای مصونیت است از چشم‌های بدگمان، که اگر این گونه باشد در محل‌های دیگر هم می‌بایست اجرا توانستن کرد. من جمله موضوع یاد شده. کم نیستند پسرانی که قربانی هرزگی دیگرانی شده‌اند. آیا اسلامی که اینان از آن می‌گویند راهی دارد برای پیشگیری از این گونه فجایع؟ آیا دستورالعمل اسلام حکومتی ما قابل تعمیم است یا طبق معمول استثنا و تبصره و … بر می‌دارد و همواره به جای عقل خودمان بایستی محتاج فتواهای عالمان بی‌خبر باشیم؟ ۳. لازم به یادآوری است برخلاف اشاره مضحک و بی‌ربط آقای احمدی نژاد به این که ما هم‌جنس باز نداریم، باید گفت که داریم. بیخ گوشمان هم داریم. در میان مدعیان دین‌مان هم داریم. این ناهنجاری مجهول در سطح جامعه به نحوی پنهان شده، اما در زندان‌هایمان بیداد می‌کند. به خبرهایی که از تجاوز زندان‌بانان و بازجویان به متهمان می‌کنند تا افراد شروری که خود زندانی هستند و به ضعیف‌ترها روا می‌دارند رجوع کنید. ۴. و نکته آخر این که عزیزی فرموده‌اند حیف… بله. حیف. حیف که مملکت اسلامی ما هم به این درد دچار است و اسلام حکومتی یا حکومت اسلامی درمانی غیر از اختفا و خود را به کوچه‌ی علی چپ زدن برای آن ندارد. حیف که اسلام مترقی مهجور است و اسلام متهجر رو به ترقی. اسلامی که برای بی‌اخلاقی‌های این زمانه نسخه‌ای ندارد. اسلامی که برای مکارم اخلاق آمده بود و اکنون دست و پا بسته است. حیف که آن چه می‌گوییم خودمان هم نمی‌توانیم از آن دفاع کنیم(اشاره به استدلال فوق در مورد لزوم حجاب). حیف که برای نقد تابوها راهی جز طنز آن هم از نوع بهلولی‌اش(دیوانه‌وار) برای‌مان نگذاشته‌اند. ۵. و اما عزیزترینم گفته است برابری را به مردستیزی رسانده‌ام در این یادداشت. پرسشی دارم و آن این که آخر عزیز دل، کجای این نوشته چنین چیزی دیدی یا این حرفی است برآمده از پیش‌زمینه‌های دیگری که باید بدانم؟ آیا این که گفته‌ام مردان جهت حفاظت خودشان از آسیب‌های اجتماعی به سان زنان از خود محافظت کنند، برابر با مردستیزی است؟ آیا پیشنهاد حجاب داشتن(که صد البته کنایه‌ای معکوس است نه راه‌حل واقعی) ستیز است یا به سان زنان بودن به مردانگی بر می‌خورد؟ کدام یک است و چگونه است که بر زنان رواست و بر مردان ستیز؟

سرانجام این که طلب مغفرت می‌نمایم از درگاه خداوند از هر گونه توهین و بی‌اخلاقی و قصور. که خداوند بسی مهربان است و می‌داند آن چه که باید.

تجزیه GIF متحرک به فریم‌های تشکیل‌دهنده آن

{ پست شده در ۱۳ آذر ۱۳۸۹ توسط صادق }

بعد از نصب مجموعه ImageMagick کار خیلی ساده است:

convert +adjoin -coalesce src.gif frame%02d.gif

و البته برعکسش هم میشه:

convert -verbose -delay 20 -loop 0 frame*.gif output.gif

به همین سادگی به همین خوشمزگی

چنگ دل

{ پست شده در ۲۷ آبان ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش

یادمان باشد …

لینک

یک یازده فروردین دیگر در راه است، شاید متفاوت

{ پست شده در ۲۰ آبان ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها : ,
مربوط به : عمومی

خانواده! از نوع فانتزی و مجازی

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها : , ,
مربوط به : عمومی

یه سؤال خیلی وقت پیش برام ایجاد شده بود. چرا بچه‌ها سعی می‌کنن یه خانواده بین دوستاشون تشکیل بدن؟ اولین بار تو راهنمایی که بودیم این اتفاق افتاد. بچه‌ها با هم خواهر و برادر و زن و شوهر و فرزند شده بودند. نمی‌دونم از کجا شروع شده بود. ولی تنها احساسی که اون موقع نسبت به این بازی‌ها داشتم این بود که یه مدل مسخره از برقرار ارتباط دوستی و مسخره بازی است. نهایت اینکه می‌خواستند کمی عمق دوستی‌شان را به این طریق برچسب بزنند. که اغلب هم یه جاهایی ریپ می‌زد. مثلا یکی نمی‌خواست با یکی خواهر باشه و از این دست… به هر حال اون موقع بنا بر رابطه‌ی دوستی نسبتا یکسانی که با همه داشتم و البته با کسی صمیمی هم نبودم نقش پدربزرگ تنها و احتمالا بداخلاق خانواده را پذیرفتم. یادم نیست اول من باباگلاب شدم یا عاطفه ننه گلاب. فقط می‌دانم که زیاد در این فامیل بازی شرکت نجستم و آن دوران گذشت. بار دیگر در جمع سمپاد به این تشکیل خانواده‌ای که من اسمش رو می‌گذارم فانتزی و در ادامه مجازی، برخورد کردم. این بار گویا مسئله جدی‌تر بود. افراد یک خانواده حمایت بیشتری از هم انجام می‌دن و نوع و شدت ارتباطات، روی نسبت‌های فامیلی تاثیرگذارتر هست. یه جور حس اطمینان در افراد یک فامیل دیده می‌شه. افراد یک خانواده توی جمع سمپاد به نظر راحت‌تر می‌رسن و البته پایبندی بیشتری هم به انجمن دارن. البته در این مورد آخر آماری ندارم. بر اساس حسم گفتم. اما چیزی که به نظرم رسید و به خاطرش این مطلب رو نوشتم دلیل این تشکیل خانواده بود. به ذهنم رسید که باید چیزی بیشتر از تفریح باشد که حتی تو این سن هم تکرار  می‌شود. گمان من اینه که این افراد اغلب افرادی هستند که به لحاظ طرز فکر و رفتار تو خانواده‌هاشون خیلی هماهنگ نیستن. بنابراین تو محیط سمپاد اون نوع روابط و احساسات و میان‌کنش‌هایی که هر آدمی نیاز داره تو محیط خانواده دریافت کنه، بازسازی می‌کنن. از برادرشون حمایت می‌گیرن. اما اون طوری که دلشون می‌خواد. هر زمان که نیاز داشته باشن. از خواهرشون مشورت می‌گیرن بدون این که به حریم خصوصی‌شون تجاوز بشه. از جانب پدر فانتزی‌شون پشتیبانی می‌شن بدون این که سایه‌ی ترسی داشته باشن و به مادر تکیه می‌کنن یا از این دست. کمی بیشتر یا کمتر. خب این می‌تونه جالب باشه و مفید. چون یه محیط صمیمی و تمیز درست می‌کنه تا یه سری تجربیاتی که توی خانواده‌ها به دلیل کشش نداشتن اتفاق نمی‌افته، پیش بیاد. یه سری کنش‌هایی که باید انجام بشه و طی تکرار اصلاح بشه این جا اتفاق می‌افته. آدم‌های جدید با دانسته‌های جدید و آموزه‌های دیگری از جنس خانواده اما بیشتر از چارچوب محدود اون و نه بی قید و بند. منظورم از کلمه‌ی آخر معنی معمول این روزهای اون نیست. بلکه می‌خوام به حس نامعلومی که امثال ماها داریم توی اجتماع اشاره کنم. حس این که نمی‌دانی حد و مرز کجاست. درست و غلط‌هایی که دیده‌ای در جامعه در حال دگرگونی و در هم ریختگی مداوم هستند. آشنا وغریبه جای‌شان خیلی معلوم نیست. و این ناشی از فاصله‌ی نسل‌هاست. نسلی که به گذشته پیوند دارد و شاهد یا تا حدی سازنده‌ی حال است و نسلی که مشاهده‌گر حال است و گذشته را به یاد نمی‌آورد و نمی‌پذیرد و به جایش نگاه‌ش به فرداست. اما نیازهایش با امروزی و دیروزی یکی است. حمایت می‌خواهد و اطمینان و اعتماد به نفس. پس آگاهانه دست به بازتولید آن می‌زند. حالا دیدگاهم به این خانواده‌ی فانتزی مهربان‌تر شده است. نمی‌دانم چقدر این‌ها که گفتم برای دیگران هم صدق می‌کند. به هر روی من کم کم دارم با خانواده‌ی سمپادی‌ام حال می‌کنم… شما چطور؟

نق و نوق

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط مریم }

دیگه از میدون انقلاب که رد می‌شم حس قدیم‌ها برام زنده نمی‌شه. اصلا نمی‌فهمم چرا باید هم‌چین چیز بی‌ربطی رو به جای مجسمه قبلی درست کنن. البته راستشو بخواین تا وقتی که می‌خواستم این مطلبو بنویسم نمی‌دونستم طرحی که روی شکل حلزونی سبز رنگ وسط میدون بود، صحنه‌هایی از جنگ رو نشون می‌داده، ولی با این حال به نظرم بعضی چیزا (اگر بخوام واژه‌ای فارسی رو به نوستالژیک به کار ببرم) خاطره برانگیزاند. البته این شاید مربوط به ماهایی بشه که گذشته‌مون با طرح قبلی سپری شده. اونایی که تازه الان اومدن تهران یا بچه‌هایی که هنوز خاطره‌ای از این میدون ثبت نکردن شاید به این طرح مثل ما به چشم غریبگی نگاه نکنن. ای کاش… چی بگم. فقط امیدوارم این تغییر فقط و فقط در راستای نوسازی شهر و گسترش مترو باشه. راستشو بخواین هر بار که از اونجا رد می‌شم شروع می‌کنم به پیدا کردن مثلث‌هایی که با روی هم افتادن یه ستاره‌ی شش‌پر رو درست می‌کنن. همیشه از خودم می‌پرسم چرا از ستاره‌های هشت‌پر که نماد طرح‌های اسلامی هم هست استفاده نشده. شاید عده‌ای بگن مهم نیست. ولی من می‌ترسم. از این‌که یک تفکر رادیکالی بیاد و کشور رو در راستای منافع خودش به فنا ببره. از نشت صهیونیسم می‌ترسم. باز هم شاید عده‌ای برچسب دایی‌جان‌ناپلئونی بهم بزنن. ولی من از این که احمدی‌نژاد در صحبت‌هاش اشاره می‌کنه ما اون‌جا ۱۳ بار مصاحبه کردیم، من ۱۳ بار گفتم … و از این دست نشانه‌ها می‌ترسم. نه از ۱۳ بلکه از اشاره‌ی او و انتخاب این عدد. چرا این عدد نبایستی ۱۴ می‌بود. از این دست خیلی چیزهای دیگه هم هست که منو می‌ترسونه. بگذریم…

امیدوارم گنبد گل و بلبل میدون انقلاب مفهوم صاف و صوف شدن انقلاب و آرمان‌هاش و ورم کردن زخم‌های جنگ رو نداشته باشه. راستی کسی می‌دونه ماجرای مجسمه‌هایی که دزدیده شدن،‌ چی شد؟

پاچه

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
مربوط به : عمومی

پاچه‌خواری چقد آخه؟