آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ عمومی ’ :

سانسور

{ پست شده در ۰۴ مرداد ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

حقیقت‌ش این نوشته برای این است که بگویم من نمرده‌ام! در واقع منظورم این است که نه سرم شلوغ است، نه حرف کم آورده‌ام، نه دست به نوشتن‌ام کاهل شده است،‌ فقط خفه‌خوان یا همان خفقان گرفته‌ام. البته این خبر خوبی است برای سانسورچی‌ها. آن‌ها که سال‌هاست پول می‌گیرند تا مردم را خفه کنند. گلوها را ببندند. تبریک. نان‌شان حلال شده این روزها.
آری من خفه شده‌ام. از بس که خودم را سانسور کرده‌ام تا به گوشه‌ی قبای کسی یا چیزی برنخورد. از بس که خودم را، خود خودم را پنهان کرده‌ام پشت لبخندها و سکوت‌ها… بگذریم.
خواستم بگویم نمرده‌ام. ببخشید که خبر بدی بود.

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

{ پست شده در ۲۰ خرداد ۱۳۹۰ توسط صادق }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو / ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت / صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست / ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

چرا ریاضی از انشا مهم‌تر بود؟

{ پست شده در ۱۷ خرداد ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

روزهای دور دل‌مان خوش بود در مدرسه‌ی باهوش‌ها (سمپاد) درس می‌خوانیم، یعنی دل‌مان که نه، دل‌شان. ما بیش‌تر خاطرمان خوش بود. چون اگر حواس‌مان پرت می‌شد، می‌گفتند باهوش است دیگر. اگر درس نمی‌خواندیم توی سرمان نمی‌زدند که خنگ است. می‌گفتند، بازی‌گوش است. البته یک جورهای دیگری خون به دل‌مان می‌کردند. حالا مهم نیست. آن روزگار، یک سؤالی برای ما ایجاد می‌شد که هنوز هم جواب‌ش را نیافته‌ایم. ما نقاشی‌مان خوب بود. اما غیر از زمان افتتاح پژوهش‌گاه مدرسه به سم اسب‌شان هم نگرفتند ما را. خوش‌نویسی می‌کردیم. آنقدر محل ندادند که خودمان هم یادمان رفت. انشامان بدک نبود، آنقدر صنعت و تاریخ و نام و شعر حفظی ازمان پرسیدند که نوشتن از کله‌مان پرید. ورزش می‌کردیم ممنوع کردند به خاطر کنکور. کلا به زور ما را چپاندند توی درس. بالاخره یه دانشگاهی قبول شدیم. حالا که چی؟ نوعا عرض می‌کنم… خوبه یه مهندسی شدیم که بلد نیستیم کلمات را درست بنویسیم؟ کارشناسی شدیم که یه خط نامه‌ی اداری بلد نیستیم بنویسیم. دو قدم می‌دویم و توی این ادارات چهارتا پله بالا پایین می‌کنیم از زانو و درد کمر به ناله می‌افتیم؟ پژوهش‌گرانی شدیم که چهار تا عکس درست و حسابی نمی‌توانیم بگیریم بگذاریم توی گزارش کارمان؟ معماری شدیم که یک میلی‌متر با یک سانتی‌متر برای‌مان فرقی ندارد؟ از مدیریت و برنامه‌ریزی و کار گروهی و اطلاعات عمومی و سیاست و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و اینها هم که خبری نیست. بعد حالا توی محل کار و جامعه به خاطر همین چیزها کم می‌آوریم. بله… هنوز این سؤال برای ما باقی مانده که چرا ریاضی ارفاق نداشت اما هنر و انشا و ورزش اینقدر ارفاق داشت. چرا خطاطی و شاعری و موسیقی جزو توانایی‌های مازاد حساب می‌شد. اما ریاضی و هندسه و علوم جزو اصول دین بود. ما هنوز هم این را نفهمیده‌ایم.

اینترنته داریم؟

{ پست شده در ۰۶ خرداد ۱۳۹۰ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

اینترنت ۵۱۲ کیلوبیت در ثانیه از ایرانسل (http://wimax.irancell.ir) گرفتیم. سرعت دانلودش بین ۵ تا ۱۰ کیلوبایت در ثانیه بیشتر نمیشه.
اینترنته؟ مملکته؟

تحریم نرم

{ پست شده در ۰۶ خرداد ۱۳۹۰ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

یه vps داشتیم برای دانلود از سایت‌هایی که تحریممون کرده بودند ازش استفاده می‌کردیم. حالا ندانم چطوری از کجا بلوک آدرسش را توی آدرس‌های ایران ثبت کردند.
ما موندیم و مشکل استفاده از سایت‌های خارجی.
حتی جرات نمی‌کنیم دیگه بریم تنظیمات دامنه را توی یکی از این سرویس‌های فروش دامنه آمریکایی تغییر بدیم ییهو بزنن همه چیز بترکونن به فنا بریم.
:-/

مملکته داریم؟!!!

دنیای سوفی…

{ پست شده در ۰۱ خرداد ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : خاطره, عمومی

گرمای تابستون کم کم خودشو نشون داد تا این که یکی دو روز پیش بالاخره کولر رو راه انداختیم. پنجره‌ی آشپزخونه رو هم که درست روبروی کولر هست باز گذاشته بودیم تا بوی غذایی که داشتیم برای مهمونی شب می‌پختیم بره بیرون. بادِ کولر پرده رو از لای پنجره‌ی باز به بیرون هل می‌داد و اونو توی هوا تاب می‌داد. نقش پرده‌ی ما یه عالمه پروانه‌ی صورتی هست که روی زمینه‌ی آبی قرار گرفتن. ستاره (خواهر زاده‌ی هفت ساله‌م) با دیدن پرده‌ و پروانه‌ها گفت: آدم فکر می‌کنه این پروانه‌ها می‌خوان پرواز کنن و برن بیرون اما تو این(پرده) گیر افتادن.
همین خاله ریزه (وقتی به دنیا اومده بود بهش می‌گفتم) وقتی داشتم ماشینو تو پارکینگ پارک می‌کردم می‌گفت: خاله آپارتمان شما خیلی بهتر از خونه‌ی ماست. چون دزد اصلا نمی‌تونه بیاد توش… حالا چطور به این نتیجه رسیده بود ندانم.
خیلی شیطونه و حرف می‌زنه. ولی خیلی دوسش دارم.

مسعود بهنود: بازی کثیف

{ پست شده در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط صادق }

مسعود بهنود

آقای خاتمی باز با دل امیدوارش آمده است به میدان، می‌ترسد، نه از ماشین نفرت و افترا که نزدیک دو سال است دمی از شلیک باز نمی‌ایستد و او و یارانش را بمباران می‌کند، بلکه از آسیب این همه بی‌اخلاقی، از درگیر شدن افراطیون با هم، از به‌هم‌ریختن نظم، از این همه بی‌هوائی در تهییج مردمان. او بزرگوارتر از آن است که حتی در دل بگوید همین است سزای کسانی که با اصلاح‌طلبان چنان جفا کردند، وطن دوست‌تر از آن است که دلش خنک شود از وضع امروز رقیبان تندرو. آقای خاتمی به عنوان یک عالم دین و دین‌باور ترسش افزون می‌شود وقتی می‌بیند ماشین نفرت هر صبح به نام دین روشن می‌شود و شلیک آغاز می‌کند. شلیک‌های خود را درد دین نام می‌نهد و هدف هم فقط کسانی هستند که حقیقت را فدای مصلحت تعیین شده توسط قدرت نمی‌کنند.

پریروز آقای جوانفکر مدیر روزنامه ایران و خبرگزاری دولت، در سرمقاله آن روزنامه به منقدان دولت پند داده بود که از این همه تهمت ناروا و افتراهای نادرست دست بردارند. او با نقل چند نمونه خبر که با قید «شنیده شده است» و «گفته می شود» در ستون‌های ویژه برخی روزنامه‌ها آمده، نشان داده بود که مقصودش کدام نوشته هاست. با خواندن این مقاله پندآموز ساده‌ترین کار این است که آدمی رو به سوی آسمان بگوید الهی شکر و به یاد خود آورد که در این پنج ساله همین تیم آقای جوانفکر، که از همه عزل‌ها تا به حال جان به در برده، چه کردند با آبروی دیگران. همان‌ها که امروز از افترا به فغان آمده و گلایه دارند. اما این تنها واکنشی نیست که بعد از خواندن پندآموزی آقای جوانفکر به آدمی دست می‌دهد.

در پای یک گزارش درباره سخنان پریشب آقای احمدی‌نژاد در مونولوگ تلویزیونی‌اش، ده‌ها کامنت هست، وحشت افزاست این همه دشنام از سوی کسانی که تا پریروز وی را معجزه هزاره می‌خواندند و سرباز امام زمان می‌شمردند و همه کارش شیرین و خدائی بود. می‌توانست باعث انبساط خاطر شود و دل کسانی را که پنج سال است از زبان این دولتمردان در امان نبوده‌اند خنک کند و به یادمان آورد که همین‌ها به محض فتح سعدآباد چه‌ها نثار پیشینیان کردند و سرانجام هم چه جشنی گرفتند برای تشکیل دادگاه نمایشی صد نفره اصلاح‌طلبان –که سعید مرتضوی با تقلید از سبک دادگاه‌های استالین بر پاداشت. آن‌ها که همین روزنامه دولت را به نشریه‌ای زرد تبدیل کردند و به چیزی و کسی رحم نکردند، حتی وزیران کابینه و امضا ‌کنندگان میثاق‌نامه، در فردای عزل.

رییس‌جمهور که مصاحبه مانند تلویزیونی‌اش نشان داد تا چه اندازه افسرده است [و این همان حالی است که پیش‌بینی شده بود] با آهنگی ملتمس گفت به خدا خوب نیست تهمت‌زدن، آخر مگر دنیا چقدر ارزش دارد. آقای احمدی‌نژاد اگر وسیله داشت که صدای بینندگان را بشنود و اگر علاقه‌ای به این شنیدن داشت به گوشش می‌رسید که هزاران نفر می‌گفتند عجب. از کی چنین شده است که تهمت گناه است.

معلم اخلاق دولت [حجت‌الاسلام تهرانی] در نواری که همه جا هست، ادعا می‌کند دو بار گریه آقای احمدی‌نژاد را دیده که یکی موقعی بوده که وی را متهم کرده‌اند که یهودی است. با شنیدن این نوار گیجی غریبی به شنونده دست می‌دهد. کسی که چنان آسان پنج سال است دروغ می‌گوید و افترا می‌زند چقدر باید خودمحور و خود شیفته باشد که به تهمتی چنین به گریه افتد. یهودی بودن اجداد آدمی که جرم و گناه نیست. چنان که پدربزرگ یکی از مراجع حاضر قم، یهودی بوده است. اما یکی از آقای احمدی نژاد بپرسد دادن خبر به جوش آمدن غیرت ایشان از نحوه ملاقات شیراک و آقای خاتمی چه. خبری که عکس‌ها نشان داد هم اصلش دروغ بوده است و هم تاثر ناشی از آن. جاسوس خواندن اعضای هیات مذاکره‌گر هسته‌ای و سفیر سابق چه. کاری که تنها در اوگاندای ایدی امین سابقه داشت. چنان که عزل وزیر خارجه‌ای در حال ماموریت هم قبلا فقط توسط ایدی امین سابقه داشت که از قضا آن وزیر خارجه را [مانکن سابق دنیای مد که از اساس انتصابش مساله بود] کشت و داد پختند و آبگوشت آن را به خورد اعضای کابینه داد تا بدانند نادیده گرفتن میثاق چه عقوبتی دارد.

اما این حکایت فرد است و عیب و ایرادهای انسان بی‌مقدار با صدها عقده درمان نشده، وقتی پای جامعه در میان است و مصلحت جامعه‌ای و مردمانی، به گمانم جای آن دارد که به گفته معلم اخلاق کمی اندیشه کنیم و خوشحال نشویم اگر با هم چنین می کنند. مجلسیان اگر راست می‌گویند از اهرم‌های قانونی مجلس بهره گیرند، اعتبار گم شده را به قوه مقننه برگردانند. گویندگان اگر نمی‌هراسند امکان دهند قضات مستقل پرونده دولتمردان منصوب را بررسی کنند. گشودن پرونده معاملات بزرگی که می‌گویند و می‌نویسند که در آن میلیاردها تومان جا به جا شده، باید در عدلیه صورت پذیرد نه صفحات روزنامه‌هائی با مصونیت آهنین و یا رسانه‌هائی بدون صاحب.

سخن کوتاه و آسانم این است که اصلاح‌طلبان را اگر چالشی هست با آقای احمدی‌نژاد و دولت کنونی، بر سر یک فرهنگ و مهم‌تر از آن بر سر سرنوشت این ملک است، دعوای شخصی نیست. اگر فرصتی که دعوای اخیر و جنگ دو دسته از یک جناح ایجاد کرده، موجب شود یک بخش از جامعه سیاسی ایران بیاموزند که افترا بد است و سوءاستفاده از امکانات عمومی برای جنگ‌های حقیر و منافع گروهی گناه است، دریابند تهمت شنیدن آدمی را به گریه می‌اندازد، خود اتفاق مهمی است. این اتفاق مهم است، چرا که جناح راست عادت سخیفی را که از دوران انقلاب و در همان شش ماه آزادی بدون نظارت مطبوعات آشکار شد، در این سی و دو سال ترک نگفته است. در روزهای منتهی به انقلاب هر نوع خیال‌پردازی علیه حکومت پیشین مجاز بود و هیچ گناهی نداشت حتی جزئی از انقلابی‌گری محسوب می‌شد. در آن زمان یک حزب قدیمی این رفتار را به عنوان «جنگ نرم با ضد انقلاب» تئوریزه کرد و یک گروه چریکی هم به بهانه این که امکانات عادلانه تقسیم نشده، برای جبران ضعف امکانات خود، مفید دانست قصه‌پردازی و شایعه‌سازی و چاپ و انتشار تهمت را.

در این نوشتار روی سخن بیشتر نسل جوان اصلاح‌طلبانی است که هدفشان ارتقا و سلامت جامعه ایران است. به گمانم به خود باید گفت هر نوع مشارکت جامعه مدرن و آماده رهائی در عادات سخیف کهنه لمپنی موجود در جنگ اخیر وهنی است برای سبزاندیشان و در آن هیچ سودی برای جنبش متصور نیست. هر نوع شرکت در بازی افترا و بی‌حیثت کردن رقیب، بدان معناست که هنوز مفهوم اخلاق سیاسی را نمی‌شناسیم و هنوز خطرناکیم برای آینده و سلامت جامعه‌مان. اگر از اهل اصلاح مقالاتی صادر شود مثل اعلام کشف جاسوسی محمود احمدی ‌نژاد و رحیم مشائی، به همین یک نشانه می‌توان گفت تفاوتی با سعید تاجیک و حاجی حدادیان در بین نیست گرچه ممکن است زبان شیک‌تر و اتوکشیده‌تر باشد.

دیروز آقای خاتمی گفت برای ایران می‌ترسد، و پیداست سخت می‌ترسد. به گمانم از آن می‌ترسد که می‌بیند چگونه در رقابت‌ها بر سر قدرت، اخلاق فراموش شده است، و این خدشه‌دار ‌شدن روح ایرانی ماست. دقت در کشمکش این روزها نشان می‌دهد رجز‌های این جنگ به زبان امروز نسل جوان و نوگرای ایران نیست، ابزار و مصالحی که در این جنگ به کار می‌رود برای نسل فردا کاملا ناشناخته است. گرچه مقصد و مقصودشان پیداست.

تا کسی را برای چند ساعت بازداشت می‌کنند داستان‌هائی از قول وی می‌بافند و بر زندگی‌نامه دستگیرشده می‌افزایند، نام‌هائی از زبان وی ردیف می‌کنند که زندانی روحش خبر ندارد. همان کاری که در ده سال گذشته با صدها و بلکه هزاران تن از اصلاح‌طلبان و صلح‌دوستان کردند. این کردار سخیف را که قبلا کراهت آن به اثبات رسیده، اصلاح طلبان نباید بپذیرند، ادعاهای دو بخش جناح راست علیه یکدیگر نباید دستمایه تحلیل و تفسیر هیچ اصلاح‌طلبی قرار گیرد. سخن آقای جنتی در باب بابی بودن «جرگه انحرافی» نزدیک به دولت، همان قدر نازل و کثیف است که چمدان پولی که مدیر سیا آورده بود به تهران و بین روزنامه‌نگاران تقسیم کرد. گرچه این بار هدف جنگ کثیف زندانبانان و بازجویان صدها اصلاح‌طلب است اما به گمان من باید از شیرینی نقل این تهمت‌ها گذشت. هیچ معادله‌ای نباید بر اساس این مدعیات برقرار کرد و هیچ تحلیلی را بر این داده‌ها بنا نهاد.

ورنه به معنای آن است که به قواعد یک بازی کثیف تن داده‌ایم.

مرتبط: http://www.kaleme.com/1390/02/26/klm-58205

اجرای یک برنامه ویندوزی در لینوکس در پس‌زمینه

{ پست شده در ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط صادق }
برچسب ها : , , , ,
مربوط به : عمومی

برای یک پروژه نیاز داشتیم که یه برنامه ویندوزی که خروجی کنسول داشت را توی لینوکس اجرا کنیم. مشکل این بود که وقتی برنامه را اجرا می‌کردی با وجودی که در پس‌زمینه کار می‌کرد اما به محض اینکه ارتباط sshای که دستور شروع اجرا برنامه را داده بود، بسته می‌شد. برنامه خطا می‌داد و می‌ترکید!
دو راه حل برای اینکار پیدا کردیم:
۱. اولین تجربه این بود که با استفاده از vnc یک محیط گرافیکی ایجاد کردیم و گفتیم که برنامه توی اون اجرا بشه! مشکل حل شد. توی محیط x که از طریق vnc باز شده بود. برنامه هم بعد از بستن ارتباط ssh کار می‌کرد.
۲.راه حل دوم این بود که از دستور nohup استفاده کنیم. برای اطلاعات بیشتر برین man دستور را بخونید! :-)
اما برای روش اول (که حتی به درد نرم‌افزارهای عادی ویندوز هم قابل استفاده است) باید اول سرویس‌دهنده vnc نصب کنید:

$ apt-get install vnc4server

یه رمز برای اتصال به vnc تعیین کنید:

$ vncpasswd
Password:
Verify:
Password too long - only the first 8 characters will be used

بعد یه محیط x باهاش استارت کنید:

$ vnc4server
New 'sadeqnet:1 (sadeq)' desktop is sadeqnet:1

Creating default startup script /home/sadeq/.vnc/xstartup
Starting applications specified in /home/sadeq/.vnc/xstartup
Log file is /home/sadeq/.vnc/sadeqnet:1.log

حالا کافیه که بگید برنامه بره اون تو اجرا بشه:

$ DISPLAY="sadeqnet:1" wine explorer.exe &

تمام!

سخنانی گهربار(کلمات قصار) در باره زندگی مشترک

{ پست شده در ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها : , ,
مربوط به : خانه‌, عمومی

زندگی چهار چرخ داره… دو تاش ماییم(مرد و زن)، یکی‌اش هم خدا می‌گیره. یکی‌اش هم همیشه‌ی خدا داره لنگ می‌زنه. هیچ وقت هم معلوم نیست که کی کدوم چرخ رو گرفته. پس این که من باید این کارو بکنم تو اون کارو و این مسخره بازی‌ها رو از خودتون در نیارین. هر طرفش رو زمینه بگین یا علی و بکشیدش بالا. هر طرفش هم بگیرید طرف دیگه‌اش داره می‌لنگه. اون چیزی که مهمه اینه آرامش کلی فراهم بشه. یعنی یه جوری پیش بره که چرخا بچرخن، نه این که پنچر بشن. یعنی تو هر لحظه آدم یادش باشه که باید ۴۰- ۵۰ سالی حداقل بتونه ادامه بده. پس یه کاری بکنه که هم زندگی بره جلو و هم خودش انرژی‌ش رو از دست نده. یعنی یه جوری هم به نفع خانواده(جمع) کار کنه هم به نفع خودش(فرد).

پی نوشت: به مناسبت مکالمه‌ی تلفنی نیم ساعته با دوستمان فرمودیم.

 

ما فکر می‌کنیم؟

{ پست شده در ۱۹ اسفند ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
مربوط به : عمومی

وقتی راه برای اصلاح در دراز مدت بسته باشه یا باید انقلاب کنی یا باید به حداقل یا مرگ راضی بشی.
برای شرکت‌ها این یعنی یا ورشکست می‌شی یا مجبور می‌شی به تغییرات شدید دست بزنی که اون هم معلوم نیست چه نتیجه‌ای بگیری.
با شرکت ایران داریم چه می‌کنیم؟ جهت‌گیریمون به کدوم طرفه؟