<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خود خودمان &#187; عمومی</title>
	<atom:link href="http://www.sadeq.ir/topics/general/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sadeq.ir</link>
	<description>نوشته‌های صادق و مریم</description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 22:34:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>گذشتن از کابوس</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 22:34:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=893</guid>
		<description><![CDATA[بعد از کلی کلنجار رفتن و سال‌ها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن‌ چه می‌ترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهین‌آمیزی. از آن مردی که همیشه فکر می‌کردم فریاد خواهد کشید « نمی‌توانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از کلی کلنجار رفتن و سال‌ها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن‌ چه می‌ترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهین‌آمیزی. از آن مردی که همیشه فکر می‌کردم فریاد خواهد کشید « نمی‌توانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. از نگاه پیروزمندانه مردانی که غاصبان وجود زن‌ها بودند هم خبری نبود. تنها موجودی نه قوی نه ضعیف با رضایت‌مندی از کفه‌ی ترازویی که می‌دانست نه به عدالت به سوی او سنگین شده، با تردید و موشکافی و اندکی تعجب، برگه‌ای را واکاوی می‌کرد که به تلخی جملات ثقیل حقوقی، مرا به خودم بخشیده بود.<br />
مرد گفت: لابد بیچاره را به صلابه کشیده‌ای که این را گرفتی.<br />
به زبان فهم خودش پاسخ دادم: نه ۴۰۰ تا را بخشیدم.<br />
خیالش راحت شد که سر هم‌نوع‌ش نه! هم‌جنس‌ش کلاه نرفته است. اما باز از منت گذاشتن بر سرم دست بر نداشت. آن‌گونه که متون حقوقی در بستر کفه‌اش او را کاذبانه سنگین‌تر پرورانده‌اند.<br />
خوب که مرور می‌کنم می‌بینم صحنه‌ها کم‌شباهت به کابوس‌ها نیستند. اما احساس من و نگاه من است که متفاوت است. این احساس و نگاه متکی به آرامش و اطمینان را به کسی مدیونم که نه غاصب وجود من شد بلکه به نیکی هم‌راه و هم‌سفر من شده است. آری اگر او نبود بی‌شک نگاه‌ها و حرف‌ها جور دیگری معنا می‌یافت. بی‌شک واقعیت فرقی با کابوس نداشت.<br />
پس به سلامتی انسانی که انسان است و انسانیت‌ش بزرگ‌ترین هدیه خداوند به من.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=893">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=893" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره‌ای از سیدعطاءالله مهاجرانی</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 15:37:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره، آخوند، دین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=875</guid>
		<description><![CDATA[دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟<br />
- بله پیدا بود که ارمنی هستند!<br />
- پس نجسند.<br />
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل!<br />
- نجسند!<br />
- پاکند!<br />
- تو از کجا می گویی پاکند؟<br />
- شما از کجا می فرمایید نجسند؟<br />
- تو باید بگویی چرا پاکند.<br />
- شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید &#8221; کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!&#8221; – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید<br />
.- تو این را از کی یاد گرفتی؟<br />
- از حاج آخوند.<br />
- یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟<br />
- بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست.<br />
- حاج آخوند درس هم خوانده؟<br />
- بله.<br />
- کجا؟<br />
- پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم.<br />
- سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟<br />
- از خودش بپرسید چرا در ده مانده است.<br />
-شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته!<br />
آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟<br />
پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید.<br />
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید.<br />
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین&#8230;اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟<br />
-بله،<br />
- من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟<br />
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند.<br />
- حرف دیگری نزد!<br />
-چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی&#8230;<br />
گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.<br />
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!<br />
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست&#8230; به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!<br />
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد&#8230;</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=875">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=875" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداحافظ اینترنت</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 15:29:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رایانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[گنولینوکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=873</guid>
		<description><![CDATA[دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.
و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.
از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.</p>
<p>و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.</p>
<p>از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و شنید. رای ملی داد. عقیده‌ای ملی داشت. از امروز باید ملی باشی.</p>
<p>بدرود اینترنت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پ.نـ. اگر نمی‌ترسیدم از عاقبت کار و حجم خرابی‌ها و وسعت و مدت آشوب‌ها، جنگ و ویرانی را ترجیح می‌دادم به صلح و آشتی ملی.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/82dd747705e06f7f4439001c2a55b480?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>عرفان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/comment-page-1/#comment-548">۱۰ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							حرف دل رو میزنی صادق جان. لااقل کاش مهندسی کامپیوتر به عنوان یک شغل سخت و پرخطر پذیرفته میشد.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=873">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=873" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درد دل</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 09:19:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[ما ز یاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آن چه می‌پنداشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود          ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت      ما غلط کردیم و صلح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما ز یاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آن چه می‌پنداشتیم<br />
گفت و گو آیین درویشی نبود          ورنه با تو ماجراها داشتیم<br />
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت      ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم<br />
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد       جانب حرمت فرو نگذاشتیم</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6959b5c848b4774d6153e47d22f0ac53?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>rasuol:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/comment-page-1/#comment-523">۱۹ دی ۱۳۹۰</a></small>
							سلام 
خب جونم از کجای زندگی سر در گمم بگم 
من یه آدم راستگو ام که همیشه این صداقت کار دستش میده نمی دونم چطور میشه دروغ گفت 27 سالمه از سربازی معاف شدم گفتم نونم تو روغنه الانه که کار برام سرازیر بشه ولی همه درها به روم بسته شد هر جا میرفتم بخاطر سادگیم زود سرم کلاه میرفت  و میومدم بیرون از قشر فقیر جامعه بودیم هیچ وقت جرات نمیکردم دوستامو به خونه دعوت کنم که مبادا از زندگیمون سر در بیارن همیشه آرزوی داشتن یه خواهر به دلم موند از احمقیم یه رشته خوندم که فقط توش حمالیه فوق دیپلمم رو رفتم بازم بیکار موندم چون نه سرمایه داشتم نه پارتی حالا که به سال آخر لیسانسم رسیدم تو همون رشته ی احمقها بازم میبینم که هیچ جا برام کار نیست جز شاگردی و حمالی همیشه در حسرت داشتن یه دوست دختر خوب سوختم و هیچ وقت بهش نرسیدم اونقدر احساس تنهایی میکنم که اگه جراتشو داشتم خودمو از این زندگی خلاص میکردم آدم بدبخت و احمقی مثل من به چه درد میخوره حالا که کمی وضع خانواده ما بهتر شده و به خانواده متوسط ارتقا پیدا کردیم دیگه دوستی ندارم که دعوتش کنم هیچ کسو ندارم که براش درد دل کنم . 
ممنون
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=851">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=851" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خرج خونه</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Nov 2011 12:56:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[گنولینوکس]]></category>
		<category><![CDATA[github]]></category>
		<category><![CDATA[gpl3]]></category>
		<category><![CDATA[mvc]]></category>
		<category><![CDATA[خرج خانه]]></category>
		<category><![CDATA[هزینه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=843</guid>
		<description><![CDATA[همیشه برای اینکه بدونم پولم را خرج چی کردم مشکل داشتم.
به همین دلیل بود که سال گذشته یه برنامه خیلی ساده و کوچولو نوشتم که توی اون خرج‌هام را یادداشت می‌کردم.
دوستان می‌دونند که حافظه خوبی ندارم، پس برنامه را سبک نوشتم که با حداقل هزینه بتونم با موبایل و استفاده از اینترنت gprs موبایل کار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه برای اینکه بدونم پولم را خرج چی کردم مشکل داشتم.<br />
به همین دلیل بود که سال گذشته یه برنامه خیلی ساده و کوچولو نوشتم که توی اون خرج‌هام را یادداشت می‌کردم.<br />
دوستان می‌دونند که حافظه خوبی ندارم، پس برنامه را سبک نوشتم که با حداقل هزینه بتونم با موبایل و استفاده از اینترنت gprs موبایل کار ثبت خرج‌هام را انجام بدم.<br />
بعد از اون دیگه وقت نکردم به برنامه امکانات اضافه کنم مثلا برنامه باید:<br />
۱. سیستم احراز هویت داشته باشه.<br />
۲. گزارش عملکرد مثلا ماه و هفته گذشته داشته باشه.<br />
و &#8230;<br />
چند وقتی بود که ازش استفاده نمی‌کردم، امروز یادم اومد و برنامه را گذاشتم روی github که هر کسی خواست بتونه استفاده کنه:<br />
<a href="https://github.com/sadeqn/home-costs" target="_blank">https://github.com/sadeqn/home-costs<br />
</a>کمک کنید این برنامه بهتر بشه.</p>
<p>این برنامه با گواهی حق استفاده <a href="http://gplv3.fsf.org" target="_blank">gpl3</a> منتشر شده.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پ.ن. یه اشکال توی کد sql نصب رفع شد. این باگ باعث می‌شد بعد از ایجاد جداول و viewها برنامه به درستی اجرا نشه.<br />
پ.ن. یه سیستم ساده احراز هویت بهش اضافه شد. کاربر دیفالت و رمزش را در فایل readme بخونید.</p>
<p>پ.ن. یه خورده ساختار کد را بهتر کردم و الان نزدیک‌تر شده به ساختار MVC. البته هنوز کلی کار داره. ‌آخرین نسخه را از مخزن git hub‌ می‌تونید بگیرید.</p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/cfaf6431fb4f8c4aab3470e33c0b0118?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سید علی پویا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/comment-page-1/#comment-510">۰۳ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							آقا این فایل جلالیتون که ارور میده
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a50ffeb65649d005f222fd3f654f475b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>صادق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/comment-page-1/#comment-511">۰۴ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							باید extension‌ای به نام intl فعال باشه: http://www.php.net/manual/en/book.intl.php
نکته اینکه آخرین سری (یه سال پیش) که من این intl را توی ویندوز خواستم استفاده کنم مشکل جدی داشت و باعث کرش کردن apache می‌شد.

یه دونه تابع بیشتر توی این فایل نیست که کارش تبدیل زمان به تاریخ و ساعت جلالی معادل‌ش در ایران است. می‌تونید این تابع را عوض کنید و کد خودتون را جایگزین کنید یا حتی تابع را خالی کنید!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=843">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=843" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لب حوض</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/08/833/%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%b6/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/08/833/%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%b6/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 15:31:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=833</guid>
		<description><![CDATA[می‌نشینم لب حوض
روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
و خدایی که در این نزدیکی است

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می‌نشینم لب حوض<br />
روشنی من گل آب<br />
پاکی خوشه زیست<br />
و خدایی که در این نزدیکی است</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=833">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=833" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/08/833/%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%b6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کلاف سر در گم</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/08/822/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%81-%d8%b3%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%85/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/08/822/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%81-%d8%b3%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 07:38:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[نگرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=822</guid>
		<description><![CDATA[من نگران تو و او،
تو نگران او و اون یکی،
او نگران آن‌یکی و این یکی،
اون یکی نگران یکی دیگه و من،
&#8230;
داریم چکار می‌کنیم با خودمون؟ و داریم چکار می‌کنیم با خودامون؟

				
					1 دیدگاه برای این نوشته:
						  علی:
							
							۰۹ آبان ۱۳۹۰
							چیزیه که باهاش بزرگ شدم و به این راحتی‌ها هم نمی‌تونم از دستش خلاص بشیم. البته تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من نگران تو و او،<br />
تو نگران او و اون یکی،<br />
او نگران آن‌یکی و این یکی،<br />
اون یکی نگران یکی دیگه و من،<br />
&#8230;</p>
<p>داریم چکار می‌کنیم با خودمون؟ و داریم چکار می‌کنیم با خودامون؟</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/c2599d92b1e6d9f96ba68340c427bb44?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/08/822/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%81-%d8%b3%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%85/comment-page-1/#comment-504">۰۹ آبان ۱۳۹۰</a></small>
							چیزیه که باهاش بزرگ شدم و به این راحتی‌ها هم نمی‌تونم از دستش خلاص بشیم. البته تا حدیش به نظر من خوب و حتی لازم هست.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=822">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=822" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/08/822/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%81-%d8%b3%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%da%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آستانه‌ی حس خوب</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/07/790/%d8%a2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/07/790/%d8%a2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Sep 2011 12:29:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[درونیات]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=790</guid>
		<description><![CDATA[بعد از چند روز رفیق بازی و دور همی دوستانه و کیفوری از تعطیلات و خوردن تا نزدیکی‌های مردن و یه حمام خستگی در کن و با تخمه خفه کردن خود و یه دل سیر قیسی خوردن و از سر و کول نت‌های باز و گودر بالا رفتن و یک چایی نبات دبش جهت هضم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از چند روز رفیق بازی و دور همی دوستانه و کیفوری از تعطیلات و خوردن تا نزدیکی‌های مردن و یه حمام خستگی در کن و با تخمه خفه کردن خود و یه دل سیر قیسی خوردن و از سر و کول نت‌های باز و گودر بالا رفتن و یک چایی نبات دبش جهت هضم و دفع (به علت رد شدن خانواده از این محل مجبورم از کلمات متناسب با شئون استفاده کنم!) مازاد بر سهمیه رژیم غذایی، و بعد تازه وبلاگی آپ کردن و این‌ها، قصد دارم در آینده‌ی نزدیک بروم سر کارهای جدی‌ (منظور آن‌هایی‌ست که به خاطرش به آدم پول می‌دهند). و این گونه است که کیف دنیا را می‌کنم و احساس خوش‌بختی از داربند دلم بالا می‌رود.<br />
یه همچی آدم کم توقعی هستم من!<br />
بعد چجور است که گاهی با این سطح توقع حتی احساس بدبختی شدیدی می‌کنم ندانم. این هم از هنر بعضی‌هاست&#8230;</p>
<p>پانوشت ۱ (زیر چند سال و اندی که الاغ برایشان فحش ناموسی‌ست ممنوع):<br />
تازه فهمیدم چرا وقتی یکی را ضایع می‌کنند، از اصطلاح ریدن به هیکل طرف استفاده می‌کنند. وقتی خیلی خیلی زیاد خورده‌ای و معده و روده‌ات روی هم با هم هنگ کرده است و حجم گندهای تپیده در شکمت به ریشت و به نفست که در نمی‌آید می‌خندد، تنها کاری که مفید هست و مفرح است و باد آن گندها را می‌خواباند، ریدن است. وقتی یکی دیگر هم می‌آید و بیش از ظرفیت تحمل‌ات، چیزی را به تو تحمیل می‌کند بهترین کاری که می‌توانی در برابرش بکنی همان است که گفتم. حالا شاید یک ایرادهایی هم بشود گرفت که مثلا غذا را آدم خودش خورده با اختیار خورده و لذت هم برده اما آن طرف دیگر که تحمیل کننده بوده یا آن چیزی که از ظرفیت تو خارج بوده ممکن است خصوصیات خوراکی را نداشته باشد. اما مهم نیست. استعاره است دیگر. در مثل مناقشه نیست. کار، کار خوبی است اگر به جا و به اندازه باشد مثل هر چیز دیگر <img src='http://www.sadeq.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>پانوشت ۲:</p>
<p>جهت پیش‌گیری از ایجاد سوء تفاهم برای طرفداران پر و پا قرص همسرجان! <img src='http://www.sadeq.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  بعضی‌ها به هیچ عنوان شامل ایشان نمی‌شود، بل هر کسی می‌تواند باشد جز وجود نازنین‌ش.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1f79edf0f6fc3312e3072708b80d78a9?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>تازه وارد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/07/790/%d8%a2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8/comment-page-1/#comment-494">۰۵ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							ادبیات جدید که خیلی ها نمیفهمندش یا ما بیسوادیم.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=790">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=790" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/07/790/%d8%a2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ad%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خنده‌ات را می‌نوشم&#8230; مادر</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Sep 2011 12:10:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=788</guid>
		<description><![CDATA[مادرم این روزها بیش‌تر می‌خندد. مادرم این روزها بیش‌تر درد می‌کشد. او بیش‌تر می‌خندد تا به‌تر پنهان کند. لبخندهای ملیح و کم‌رنگ توان پنهان کردن دره‌های عمیقی که این روزها در دل صبور کوه مانندش شکاف خورده‌اند را ندارند حتی از من. از همه. این پرده‌پوشی خنده‌های مستانه می‌طلبد. قهقهه‌های بلند می‌خواند که پاره نشود. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مادرم این روزها بیش‌تر می‌خندد. مادرم این روزها بیش‌تر درد می‌کشد. او بیش‌تر می‌خندد تا به‌تر پنهان کند. لبخندهای ملیح و کم‌رنگ توان پنهان کردن دره‌های عمیقی که این روزها در دل صبور کوه مانندش شکاف خورده‌اند را ندارند حتی از من. از همه. این پرده‌پوشی خنده‌های مستانه می‌طلبد. قهقهه‌های بلند می‌خواند که پاره نشود. که بند دل منی که بیرون پرده در فاصله‌های چند صد کیلومتری در آغوش مهربان زندگی لمیده‌ام پاره نشود. می‌خندد و بلند می‌خندد تا سد کند تکثیر این هیولای مخرب درد را. سال‌هاست که عادت کرده به دردها بخندد و آن‌ها را که انگار نذر کرده‌اند که بیرون بریزند، در چاه ژرفای روح‌ش دفن کند. بلند بخندد تا فریاد آه‌های درد‌هایش که روح چون منی را کر می‌کند، به گوش‌ها نرسد. سال‌هاست بر بی‌درد نامیدن‌ها و بی‌غم دانستن‌ها و مغرور دیدن‌ها، دم بر نیاوردن گزیده است. اما گریزی نیست از بازدم‌های آتشین که می‌سوزاند مرا. ترسم اگر بداند و بفهمد که می‌سوزاند بازدم‌هایش، که آن وقت دم برنیاورد مگر بازدمد. چون او مادر است. چون مادرها می‌خندند. چون مادرها درد دارند. چون مادرها آه دارند. اما می‌خندند.</p>

				<div>
					<h4>5 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e138376b6ce69fdd86f76d627544b25b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>صادق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/comment-page-1/#comment-489">۰۳ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							:-) 
مادر من، مادر من تو یاری و یاور من ...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/ded437545019e4f07b59cc1c1a7e8eb0?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهرداد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/comment-page-1/#comment-490">۰۳ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							:'(
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/51ce5389633d60146b91d4a18bb5c9f7?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهشید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/comment-page-1/#comment-491">۰۳ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							صادق صادق صادق
گفتی و آتیشم زدی
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/48f0ad9aad2bb4fa2a66490432e14abd?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سلاله:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/comment-page-1/#comment-492">۰۳ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							مهشید جون این مطلب نوشته مریم خانمه. اما حرف همونیه که مریم جون گفته. همه مادرها هم همینطورند ظاهرا ... حداقل ما که این طوری دیدیم دور و برمون
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/48f0ad9aad2bb4fa2a66490432e14abd?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سلاله:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/comment-page-1/#comment-493">۰۳ مهر ۱۳۹۰</a></small>
							مریم جون اشکم رو در اوردی ...
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=788">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=788" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/07/788/%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تحریم‌ها اثر دارد، بفهم &#8230;</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/05/757/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d9%81%d9%87%d9%85/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/05/757/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d9%81%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Aug 2011 00:47:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم]]></category>
		<category><![CDATA[خر]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[فهم]]></category>
		<category><![CDATA[قطار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=757</guid>
		<description><![CDATA[اثر تحریم‌ها روزی زندگی مردم عادی با سرعت زیادی کیفیت زندگی را کم می‌کند. اما بعضی‌ها آن‌را انکار می‌کنند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مردک دوباره زر زده که تحریم‌های ناکارمد برای ایران ناکارامد هستند.<br />
اما تحریم‌هایی که ایران دچارشه خیلی خیلی کارآمد بودند. پدر ما مردمی که اینجا زندگی می‌کنیم را که در آورده.<br />
برای اینکه حسش کنی و سرعت زیاد تاثیرگذاری‌ش را ببینی فقط کافیه به فاصله دو سه ماه با قطار تهران یزد یه مسافرتی داشته باشی. با همه وجودت این کارآمدی تحریم را روی زندگی عادی مردم می‌تونی ببینی.<br />
مگر اینکه خر باشی.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/ae06db353e19d532e052336b1d77b094?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>محبوبه دشتی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/05/757/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d9%81%d9%87%d9%85/comment-page-1/#comment-486">۱۹ شهریور ۱۳۹۰</a></small>
							این مثالی که زدیدو تجربه کردم واقعا افتضاحه قطارنیس یه چیزی شبیه گاریه
ما هم اصلا تو رشته خودمون تحریمو احساس نمیکنیم!!
حالا چندتا بچه که باید تا4سالگی گوششون عمل بشه ولی چون تحریمیم اون عضو مصنوعی داخل گوشو نداریمو بهمون نمیدن واین بچه هاتا اخرعمرناشنوا میمونن که جز آمار حساب نمیشه ومهم نیس!!! ایشالا اینا باعث پیشرفت کشور مون میشه وخودمون تولید میکنیم!!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=757">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=757" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/05/757/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d9%81%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

