عشق!
باور نمیکنم مفهومی به نام عشق را که معنایش فراموشی مطلق خود باشد. مدتهاست فراموش کردن خودم را به بهانه عشق فراموش کردهام. فکر کنم آنقدر پیش رفتهام که خود عشق را هم…
باور نمیکنم مفهومی به نام عشق را که معنایش فراموشی مطلق خود باشد. مدتهاست فراموش کردن خودم را به بهانه عشق فراموش کردهام. فکر کنم آنقدر پیش رفتهام که خود عشق را هم…
دیروز داشتم به مفهوم “ژانر” که زیاد دیدم توی وبلاگ نویسی(یه سبک جدید و جالب نویسندگی) به کار می ره فکر می کردم و البته به معنی اش. دیدم یه ژستی مد شده که هر چیزی که به نحوی مربوط به اعراب می شود را با برچسب “تازی” خفیف کردن و تحقیر و توهین و الخ. جدای این که به روح حرمت گذاری ایرانیم برخورده علاوه بر اعتقاداتم! دیدم این هم ژانری است برای خودش لابد. ژانر باستانی پرستی یا ژانر نفرت از تازی. حالا فهمیدم یعنی چه…!
و از باگهای نظام آموزش عمومی و عالی ما این است که کار گروهی یاد داده نمیشود.
تا کی رسد به پایان این راه دور … راهی که هر چه نزدیکتر میشوی دورتر میشود و آدمی بیقرار تر برای پایانش …
یک افسانه است که خیلیها به آن اعتقاد داریم. هر کار بدی را که دیگران در حق ما انجام دهند خود را محق میدانیم که همان بلا را سر آن دیگری بیاوریم تنها به این دلیل که او هم اینکار را میکند.
و از آن بدتر به خود حق میدهیم بد باشیم …
باید تمرین کنم دنیا و دیگران را فقط از دریچه و منظر خودم نبینم. آدمها هر کدام دنیایی هستند، دنیایی …
انتخاب بین گذشته ۶ ساله با دورنمای تقریبا مشخص و کمهزینه، و آینده احتمالا بهتر اما با ضریب اطمینان کمتر و هزینه بیشتر، انتخابی عمیقا دردناک است.
چقدر خوبه که اینقدر به خودت گیر ندی. همیشه خودت رو دوست داشته باشی. خودت رو ببخشی. به خودت اعتماد داشته باشی. شادی رو حق خودت بدونی. هی خودت رو واکاوی نکنی. با وسواس تماشا نکنی. از خودت ایراد نگیری. به غصه عادت ندی خودتو. یادت نره که خدا همیشه تو رو دوست داره. به خودت اجازه بدی که خودش باشه. این قدر خودتو تو جایگاه فرهنگ و عقل و جامعه و خدا قرار ندی و با این چکشها خودتو داوری نکنی. و چقدر خوبه که بگذاری خود تو تنهای تنها باشد. خودتو به حال خودش بگذار. بگذار تنها باشد…