آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ خصوصی ’ :

همینطوری‌ها

{ پست شده در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }

گاهی دلم برای خودم می‌سوزد که انتظارم از هرچیز و هر کس، واضح بودن و دقیق بودن است. این در حالی است که در دنیایی زنده‌گی می‌کنم که نه واضح است، نه دقیق است و همه چیز غیرقابل پیش‌بینی!
حتی در معیار انسان نرمال این دنیا …

بغضی به یاد یک دوست، اشکی برای هیچ…

{ پست شده در ۰۷ شهریور ۱۳۸۹ توسط مریم }

برای اکبر که دیگر نیست…  برای اکبر که هست ولی رفته…  برای اکبر که رفته اما مانده…  برای دوست دوست دوستم که همان هم کافی است برای دوست داشتن‌اش…  ولی خودش شرط لازم وکافی بود. باید دیده باشی همه زندگی و سرزندگی و تلاش‌ش را تا بفهمی وقتی می‌گویم هست یعنی چه…

اکبر از آن تیپ‌ بچه‌هایی بود که با خانواده زمین تا آسمان فرق داشت، مثل خیلی‌هامان. روی سنگ قبرش هم شاید بنویسند رفیق باز که بی‌راه نیست، حق‌اش است. بود. یعنی لیاقت‌ش را دارد. رفیق‌باز بود. نه از آن‌ها که امروز یکی فردا یکی دیگر، نه! با هر که راه می‌آمد با او می‌ماند. با معرفت بود برای دوستان‌ش.

آه……….

اکبر دور بود. حالا انگار از همان دورها برایم دستی تکان داده و رفته است.اما من نه تنها برای او انگار برای او با همه‌ی آن چه پشت سرش است دست تکان می‌دهم. برای دم در خوابگاه زیر پنجره اتاق سه و آن لیمویی که از پنجره توی اتاق پرتاب کرد. برای دم در پنجاه تومنی دانشگاه تهران که پایش درد می‌کرد و نمی‌توانست بایستد، چون توی عروسی رضا کلی رقصیده بود و حالا نمی‌تواند به دیگر دوستان‌ش ادای دین کند…

دیگر دلم برای هیچ چیز تنگ نمی‌شود. من که نمی‌دانم. با خود می‌گویم شاید از آدم‌ها بود که سیاوش قمیشی برایشان می‌خواند چه دردی است در میان جمع بودن… ولی در گوشه‌ای تنها نشستن. شاید گوشه‌ای از دل‌ش تنها نشسته بود. مثل خیلی‌هامان. شاید… که این طوری غم، کنج دلش خانه کرد و بیمارش کرد. سرطان اما نه! تنهایی بچه را از پا انداخت. بی‌رفیقی… انرژی می‌خواست. نمی‌گرفت. نمی‌دانم. نمی‌دانم.

این که می‌گویم اکبر دو حالت دارد. بستگی به خودت دارد. یکی اکبر بود که وقتی راه می‌رفت زمین می‌لرزید. یکی این اکبر که رو زمین دل همه را میخ کرده بود به رخت‌خوابش. شاید با همان مف‌هایی که الکی دستش را می‌چسباند به میله‌های وسط پیاده‌روها و حال همه را بد می‌کرد و البته کلی می‌خنداند.اما این بار جدی جدی دل همه چسبیده بود به ابروهای پر پشت‌ش که از بس لاغر شده بود پرپشت‌تر هم نشان می‌داد.

ولی وجه مشترک‌ش این است که تو دل همه دوستان‌ش جا دارد.

برای حق روستا… برای اکبر… که از ‌آن دور دست تکان می‌دهد.

روزهای جدید

{ پست شده در ۲۲ تیر ۱۳۸۹ توسط صادق }
مربوط به : خصوصی

روزهایی نو آغاز شده اند و من امیدوار به آینده و دلگرم به داشتن همراه صادق، مریم.

سنت دوست داشتنی و عزیز من!

{ پست شده در ۰۲ تیر ۱۳۸۹ توسط مریم }

آه ای سنت
ای دیرینه
ای پاینده
بگذار خود را فدای تو سازم
و زندگیم را
و تمام آرمان و عقاید و تمایلات و حتی شادی‌ام را
ای سنت عزیز، ای بت نا شکستنی!
گنج‌های شادی‌ام را که طی سال‌ها به زحمت برای خودم نگه داشته‌ام در زری باف افسردگی می‌پیچم و تمام‌ش را خالصانه به درگاه‌ت ارزانی می‌دارم به مثابه نوزادی که در قربان‌گاه خدایان سر بریده می‌شود.
آه نه نه نه نه …
نگو که از من چنین نمی‌خواهی
هرگز مگو که مرا به من می‌بخشایی
به خاطر جوانی‌ام؟ محض انسان بودنم؟ برای شخصیت‌ام؟ نه هرگز مگو که این‌ها را سال‌هاست با زهد و رهبانیت به چارمیخ کشیده‌ام. به حرکت‌شان در میاور که تنها دردم را بیش‌تر می‌کند. بگذار بمانند در سیاه‌‌چال دلم، آویخته.
چگونه باور کنم این همه را می‌توان در برابر ماهیت خدشه ناپذیر تو گذاشت. ماهیتی که اگرچه طی سالیان سال به کرار تغییر کرده است اما همیشه بوده است. و گویی به تعبیر آن هم وطن«تنها سنت تغییر ناپذیر در این ماهیت تغییر پذیری بوده است*» اما همیشه وجود داشته. حتی اگر پر از تناقض بوده است. حتی اگر گذر زمان آن را به چرخشی تمام وا داشته است.چنان که اگر به واپس بنگرد خود را نخواهد شناخت. اما هنوز هست. و تو هنوز هستی. مهم نیست چقدر تغییر کرده‌ای. یا چه تغییراتی کرده‌ای. تو هستی. و بودن تو مهم‌تر از هر چیزی است. حتی از بودن «من». چرا که در بودن تو «من»‌های دیگری نفس می‌کشند. «من»هایی که نبودنت را به مثابه مرگ خویش می‌دانند. و چنین است که تو باید باشی. آری…
سنت عزیز و دیرینه‌ام…
بت‌ها نیز مثل تو بودند تا «منیت»های دیگری هم‌چنان باشند.
و تو نیز … حتی اگر نخواهی. شاید بت‌ها هم خودشان نمی‌خواستند.
بنابراین ای سنت عزیز و دیرینه…
زندگی، جوانی، شادی، فرصت‌ها، آرزوها، بودن‌ها، … همه و همه را به پای تو می‌ریزم…
مگو که چنین نکنم…
که در غیر این صورت «من»ها و «منیت»ها خود خواهند کرد… مرا فدای تو…
.
.
.

* اشاره به جمله‌ای از محمد علی اسلامی ندوشن در کدام کتاب را یادم نیست!

بعضی‌وقت‌ها

{ پست شده در ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
مربوط به : خصوصی, کوتاه‌نویسی

بعضی وقت‌ها فقط میشه گفت: شت

تلخ

{ پست شده در ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : خصوصی, کوتاه‌نویسی

یه چیزی هست که بهش می‌گن سازگاری. ولی به نظر من همون تسلیمه. و خیلی چیز مزخرفیه.  تعارف نداریم که…

عشق!

{ پست شده در ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ توسط مریم }

باور نمی‌کنم مفهومی به نام عشق را که معنایش فراموشی مطلق خود باشد. مدت‌هاست فراموش کردن خودم را به بهانه عشق فراموش کرده‌ام. فکر کنم آنقدر پیش رفته‌ام که خود عشق را هم…

کدنویسان در کار، من و ۱۲ سال دیگر

{ پست شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها : ,
مربوط به : خصوصی, رایانه

امروز اتفاقی بلاگی دیدم که کتاب Coders at work را معرفی کرده بود. کتاب در نسخه PDF در اینترنت پیدا شد و چند صفجه‌ای از کتاب را خواندم.
کتاب شرح ماجرای زندگی حرفه‌ای تعدادی برنامه‌نویس معروف است که جوان‌ترین آنها، Brad Fitzpatrick، همسن من بود، اما داستان شروع و زندگی‌ام شباهت زیادی با Jamie Zawinski داشت. و اختلاف آن‌ها با یکدیگر می‌تواند نمادی از تفاوت زمانی ۱۲ ساله IT در ایران و آمریکا برایم باشد.
خواندن فصل اول کتاب امید زیاد و خواندن بخش دوم تاسف عمیق در من ایجاد کرد.
خواندن این کتاب را به همه کدنویسان و توسعه‌دهندگان سفارش می‌کنم.

ناز کردن هم عالمی داردها !!!

{ پست شده در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : خصوصی

چه حالی می‌ده وقتی یه دفعه چشمات رو باز می‌کنی و می‌بینی ۵ دقیقه تمامه که داری با شرح تمام ناراحتی‌های ناشی از یه سرماخوردگی! به اصطلاحی که تا پیش از این حتی ازش بدت می‌اومد،‌ «ناز می‌کنی» و اونور تلفن هم یکی هی باهات همدردی می‌کنه و تو تمام کیف دنیا رو انگار می‌بری. و وقتی چشمات باز می‌شه می‌بینی از هیچ احساس بدی خبری نیست، حتی از تب هم و می‌بینی یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های عالم نصیبت شده که می‌تونی از لذت‌ش تا ۵ دقیقه دیگه فقط بخندی بدون این‌که هیچ چیزی نگرانت کنه! حتی ریاست جمهوری احمدی‌نژاد…

فاز/فضا تغییر کرد

{ پست شده در ۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : خصوصی

ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه است. یکی از دوستان آهنگ همه چی آرومه رو با عنوان «برای تغییر فضا/ تغییر فاز» فرستاده بود. به زحمت با سرعت ۳۱ کیلوبایت در ثانیه! دانلود کردم و به زحمت مطلب رمزدار! صادق‌جان رو باز کردم(با همون سرعت). و وقتی به اسم آهنگ می‌رسم شاید آهنگ تازه شروع کرده به خوندن. حالا تمام کلمات آهنگ یه معنای دیگه داره برام. صادق رو می‌بینم که توی تاک نشسته، شاید دستاش رو زده باشه زیر چونه‌اش و به قول خودش اشکی توی چشماش باشه و این آهنگ رو گوش می‌کنه و منو تصور می‌کنه. حتی تصور اون رو هم تصور می‌کنم. اما قبل از تصور این اشکه، نه! هق هقه که هری می‌ریزه تو فضا. حتی حواسم نیست که دیوارهای خونه عین کاغذ می‌مونه و این‌که لابد همسایه بغلی فردا میاد با لحن خاص خودش(کنجکاوانه) می‌پرسه: مریم جون دیشب شما گریه می‌کردی. من با خودم فکر کردم… . دیگه بقیه‌اش مهم نیست.

همه چی آرومه… غصه‌ها خوابیدن… شک نداری دیگه … تو به احساس من……………..

قولم یادم میاد که هرگز ازدواج نمی‌کنم تا … عاشق بشم. تلخی‌هایی که به جای ذهنم، توی خاطره‌ها، توی همه وجودم رخنه کردن. حتی دیگه یادم نمی‌آد چرا این‌قدر تلخ شدم. یعنی جزئیات‌ش یادم نیست. اما لامصب این تلخی… هنوز هست.

همه چی آرومه… من چقدر خوش‌حالم… پیشم هستی حالا…           پیشم نیستی حالا.

آهنگ رو که گوش کردم یاد اون وقتا افتادم که… . که صاف‌تر بودم. و چقدر به خاطر این شفافیت اذیت شدم. چقدر رو این شیشه گرد و خاک نشست. چه خراش‌هایی که روش نیفتاد. چقدر سنگ خورد. چقدر شکست.

از کی نمی‌دونم! ولی تصمیم گرفتم دیگه شفاف نباشم. شاید برای این که دیگه گرد و خاک‌ها پیدام نکنن. سنگ‌ها به خطا برن. اما… حتی خرده شیشه‌های دلم زیر پای سنگین تجربه‌ها له شد.

ولش کن. بذار اشکا بیان. صادق هم میاد.

ساعت ۱۲ هست و آهنگ هی داره می‌خونه. اون وقتا که صادق،‌ آقای نقاش زاده بود یه آهنگ دیگه برام فرستاده بود. خیلی اونو گوش می‌کردم و خیلی گریه می‌کردم(هوای گریه همایون شجریان).

کاش… حالت‌های مختلف رو تصور می‌کنم. نمی‌خوام به هیچ کدوم فکر کنم. فقط دلم می‌خواد بهش زنگ بزنم. گذشته، آینده، گور بابای هردوشون. بهش زنگ می‌زنم.

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست/ حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست…