آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ خاطره ’ :

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

{ پست شده در ۲۴ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }
مربوط به : خاطره, خصوصی

ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)

آرزوهای محال

{ پست شده در ۲۴ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }

و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟

بریده‌های روزنامه کیهان ۵۷

:-/

خداحافظ اینترنت

{ پست شده در ۱۳ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }

دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.

و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.

از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و شنید. رای ملی داد. عقیده‌ای ملی داشت. از امروز باید ملی باشی.

بدرود اینترنت.

 

پ.نـ. اگر نمی‌ترسیدم از عاقبت کار و حجم خرابی‌ها و وسعت و مدت آشوب‌ها، جنگ و ویرانی را ترجیح می‌دادم به صلح و آشتی ملی.

دنیای سوفی…

{ پست شده در ۰۱ خرداد ۱۳۹۰ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : خاطره, عمومی

گرمای تابستون کم کم خودشو نشون داد تا این که یکی دو روز پیش بالاخره کولر رو راه انداختیم. پنجره‌ی آشپزخونه رو هم که درست روبروی کولر هست باز گذاشته بودیم تا بوی غذایی که داشتیم برای مهمونی شب می‌پختیم بره بیرون. بادِ کولر پرده رو از لای پنجره‌ی باز به بیرون هل می‌داد و اونو توی هوا تاب می‌داد. نقش پرده‌ی ما یه عالمه پروانه‌ی صورتی هست که روی زمینه‌ی آبی قرار گرفتن. ستاره (خواهر زاده‌ی هفت ساله‌م) با دیدن پرده‌ و پروانه‌ها گفت: آدم فکر می‌کنه این پروانه‌ها می‌خوان پرواز کنن و برن بیرون اما تو این(پرده) گیر افتادن.
همین خاله ریزه (وقتی به دنیا اومده بود بهش می‌گفتم) وقتی داشتم ماشینو تو پارکینگ پارک می‌کردم می‌گفت: خاله آپارتمان شما خیلی بهتر از خونه‌ی ماست. چون دزد اصلا نمی‌تونه بیاد توش… حالا چطور به این نتیجه رسیده بود ندانم.
خیلی شیطونه و حرف می‌زنه. ولی خیلی دوسش دارم.

چنگ دل

{ پست شده در ۲۷ آبان ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش

یادمان باشد …

لینک

نق و نوق

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۸۹ توسط مریم }

دیگه از میدون انقلاب که رد می‌شم حس قدیم‌ها برام زنده نمی‌شه. اصلا نمی‌فهمم چرا باید هم‌چین چیز بی‌ربطی رو به جای مجسمه قبلی درست کنن. البته راستشو بخواین تا وقتی که می‌خواستم این مطلبو بنویسم نمی‌دونستم طرحی که روی شکل حلزونی سبز رنگ وسط میدون بود، صحنه‌هایی از جنگ رو نشون می‌داده، ولی با این حال به نظرم بعضی چیزا (اگر بخوام واژه‌ای فارسی رو به نوستالژیک به کار ببرم) خاطره برانگیزاند. البته این شاید مربوط به ماهایی بشه که گذشته‌مون با طرح قبلی سپری شده. اونایی که تازه الان اومدن تهران یا بچه‌هایی که هنوز خاطره‌ای از این میدون ثبت نکردن شاید به این طرح مثل ما به چشم غریبگی نگاه نکنن. ای کاش… چی بگم. فقط امیدوارم این تغییر فقط و فقط در راستای نوسازی شهر و گسترش مترو باشه. راستشو بخواین هر بار که از اونجا رد می‌شم شروع می‌کنم به پیدا کردن مثلث‌هایی که با روی هم افتادن یه ستاره‌ی شش‌پر رو درست می‌کنن. همیشه از خودم می‌پرسم چرا از ستاره‌های هشت‌پر که نماد طرح‌های اسلامی هم هست استفاده نشده. شاید عده‌ای بگن مهم نیست. ولی من می‌ترسم. از این‌که یک تفکر رادیکالی بیاد و کشور رو در راستای منافع خودش به فنا ببره. از نشت صهیونیسم می‌ترسم. باز هم شاید عده‌ای برچسب دایی‌جان‌ناپلئونی بهم بزنن. ولی من از این که احمدی‌نژاد در صحبت‌هاش اشاره می‌کنه ما اون‌جا ۱۳ بار مصاحبه کردیم، من ۱۳ بار گفتم … و از این دست نشانه‌ها می‌ترسم. نه از ۱۳ بلکه از اشاره‌ی او و انتخاب این عدد. چرا این عدد نبایستی ۱۴ می‌بود. از این دست خیلی چیزهای دیگه هم هست که منو می‌ترسونه. بگذریم…

امیدوارم گنبد گل و بلبل میدون انقلاب مفهوم صاف و صوف شدن انقلاب و آرمان‌هاش و ورم کردن زخم‌های جنگ رو نداشته باشه. راستی کسی می‌دونه ماجرای مجسمه‌هایی که دزدیده شدن،‌ چی شد؟

مشهدی رفتیم…

{ پست شده در ۱۲ مهر ۱۳۸۹ توسط مریم }
دیدگاه‌ها خاموش

مشهد هم رفتیم. اولین سفر مشترک‌مان. لذت زیارت و اولین سفر مشترک همسرانه و اولین ارائه‌ی‌ دست‌آورد علمی و هتل شبی ۱۵۰ هزار تومانی لذتی است خاطره شدنی.

اما بگذار بعضی چیزها را این جا بنویسم که بماند همین‌جا به جای گوشه‌ی ذهن‌ام که این خرابه پاک بماند لااقل از این بدی‌ها:

صبح که رسیدیم خواستیم به حضرت سلامی کرده باشیم. دخترک چادرمشکی رنگین در دست، در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت باید چادر بخری. انگار داشت پز اسباب‌بازی‌ای که بزرگ‌ترش برایش خریده بود را به من می‌داد. اول پشیمان شدم از ورود به حرم. بعد گفتم حضرت تا این‌جا طلبییده‌اند. غیظ این نامحرمان و سرکشی از زورگویان به پای ادب عرض ارادت نمی‌رسد. گوربابای‌شان. چادر را خریدم و به طوری که داد بزند زوری‌است سرم کردم که در حال ورود دوباره دیدم همان دخترک به دیگری آدرس می‌دهد که از کجا چادر به امانت بگیرد؟!!! گفتم بنازم به حرم‌داران حضرت که چه دل‌شادش می‌کنند با این دین‌داری‌شان… بنازم غریب‌نوازی‌شان را که در میانه‌شان امام امتی را زهر نوشاندند و اینان نشستند و به کاسبی‌شان مشغول‌اند و هم‌چنان می‌نوازند ساز غریب‌نوازی را…

هنگام ورود به پیش‌گاه مردک کت‌مشکی رنگین در دست، گفت حجاب‌تان را حفظ کنید که زیارت مستحب است و حجاب واجب. ندا بلند کردم که کی گفته حجاب واجبه؟ در دل گذراندم: تا تو حاجب درگاهی اگر دلم راضی می‌شد زیارت را بر خود حرام می‌کردم و حجاب را دریدن واجب. چه کنم که نه دل راضی می‌گردد نه عقل لاکردار.

مطابق معمول امانات را تقدیم کردم و از حضرت خواستم آن چه می‌خواستم و زیاد وقت‌شان را نگرفتم!

روز آخر هم که برای خداحافظی رفتیم موقع آماده شدن نمازگزارن جمعه بود. از حرم که بیرون می‌آمدیم مردکی لابد مشکی‌پوش در بلندگو بلند می‌گفت که دین مقدس ساز است. مردک پیشه‌ی خودش را با کیش خداوندی اشتباه گرفته بود. در این اوضاع غیر از این هم نمی‌شود.

نمی‌دانم امام رضا دلش وسط آن همه آب طلا و آینه و حاجب و دربان و مواجب بگیر و آن همه آدم که برای یک لحظه لمس آب طلاها هم‌دیگر را له می‌کردند دلش طاقت می‌آورد؟!

به گمانم که امام دلش پیش کودک تازه به راه افتاده‌ای باشد که زنی دستش را گرفته بود و چیز می‌فروخت در مترو و کودک را با پای برهنه همه جا می‌دواند. کاش لااقل مادرش بوده باشد. یا امام رضا…

بغضی به یاد یک دوست، اشکی برای هیچ…

{ پست شده در ۰۷ شهریور ۱۳۸۹ توسط مریم }

برای اکبر که دیگر نیست…  برای اکبر که هست ولی رفته…  برای اکبر که رفته اما مانده…  برای دوست دوست دوستم که همان هم کافی است برای دوست داشتن‌اش…  ولی خودش شرط لازم وکافی بود. باید دیده باشی همه زندگی و سرزندگی و تلاش‌ش را تا بفهمی وقتی می‌گویم هست یعنی چه…

اکبر از آن تیپ‌ بچه‌هایی بود که با خانواده زمین تا آسمان فرق داشت، مثل خیلی‌هامان. روی سنگ قبرش هم شاید بنویسند رفیق باز که بی‌راه نیست، حق‌اش است. بود. یعنی لیاقت‌ش را دارد. رفیق‌باز بود. نه از آن‌ها که امروز یکی فردا یکی دیگر، نه! با هر که راه می‌آمد با او می‌ماند. با معرفت بود برای دوستان‌ش.

آه……….

اکبر دور بود. حالا انگار از همان دورها برایم دستی تکان داده و رفته است.اما من نه تنها برای او انگار برای او با همه‌ی آن چه پشت سرش است دست تکان می‌دهم. برای دم در خوابگاه زیر پنجره اتاق سه و آن لیمویی که از پنجره توی اتاق پرتاب کرد. برای دم در پنجاه تومنی دانشگاه تهران که پایش درد می‌کرد و نمی‌توانست بایستد، چون توی عروسی رضا کلی رقصیده بود و حالا نمی‌تواند به دیگر دوستان‌ش ادای دین کند…

دیگر دلم برای هیچ چیز تنگ نمی‌شود. من که نمی‌دانم. با خود می‌گویم شاید از آدم‌ها بود که سیاوش قمیشی برایشان می‌خواند چه دردی است در میان جمع بودن… ولی در گوشه‌ای تنها نشستن. شاید گوشه‌ای از دل‌ش تنها نشسته بود. مثل خیلی‌هامان. شاید… که این طوری غم، کنج دلش خانه کرد و بیمارش کرد. سرطان اما نه! تنهایی بچه را از پا انداخت. بی‌رفیقی… انرژی می‌خواست. نمی‌گرفت. نمی‌دانم. نمی‌دانم.

این که می‌گویم اکبر دو حالت دارد. بستگی به خودت دارد. یکی اکبر بود که وقتی راه می‌رفت زمین می‌لرزید. یکی این اکبر که رو زمین دل همه را میخ کرده بود به رخت‌خوابش. شاید با همان مف‌هایی که الکی دستش را می‌چسباند به میله‌های وسط پیاده‌روها و حال همه را بد می‌کرد و البته کلی می‌خنداند.اما این بار جدی جدی دل همه چسبیده بود به ابروهای پر پشت‌ش که از بس لاغر شده بود پرپشت‌تر هم نشان می‌داد.

ولی وجه مشترک‌ش این است که تو دل همه دوستان‌ش جا دارد.

برای حق روستا… برای اکبر… که از ‌آن دور دست تکان می‌دهد.

موقعیت: در راه تهران بامداد یکشنبه

{ پست شده در ۲۰ تیر ۱۳۸۹ توسط مریم }
مربوط به : خاطره

- قبل از تابلوی پمپ بنزین:

خدایا یه پمپ بنزین برسون بعدش هم یه کاری کن که امروز کار تعطیل بشه!

- دو دقیقه بعد- بعد از دیدن تابلوی پمپ بنزین:

خدایا پمپ بنزین رو خودم پیدا کردم. تو فقط یه کاری کن امروز کار تعطیل شه!

- ها ها ها. البته کار هم تعطیل نشد…