<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خود خودمان &#187; ادب و هنر</title>
	<atom:link href="http://www.sadeq.ir/topics/%d8%a7%d8%af%d8%a8-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sadeq.ir</link>
	<description>نوشته‌های صادق و مریم</description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 22:34:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>نسبیت!</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/01/679/%d9%86%d8%b3%d8%a8%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/01/679/%d9%86%d8%b3%d8%a8%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Apr 2011 18:41:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شغل]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[اخراجی ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[هفت صبح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=679</guid>
		<description><![CDATA[چند وقت پیش یه بحثی تو اینترنت باز شده بود در باره‌ی یه روزنامه به اسم هفت صبح که گویا یه سرش به مشایی برمی‌گشت. افراد نظرات مختلفی داشتن درباره‌ی این که روزنامه نگارای اصلاح طلب باید برن اون جا کار کنن یا نه. بعضی‌ها عقیده داشتن که این افراد همونایی هستن که قبل و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقت پیش یه بحثی تو اینترنت باز شده بود در باره‌ی یه روزنامه به اسم هفت صبح که گویا یه سرش به مشایی برمی‌گشت. افراد نظرات مختلفی داشتن درباره‌ی این که روزنامه نگارای اصلاح طلب باید برن اون جا کار کنن یا نه. بعضی‌ها عقیده داشتن که این افراد همونایی هستن که قبل و بعد از انتخابات اون بلاها رو سر ما اووردن و بنابراین نباید باهاشون همکاری کرد. حتی به قیمت مردن از گشنگی! بعضی‌ها اما می‌گفتن که شاید اون جا فرصتی باشه برای طرح بعضی مسائل و اصلا وقتی بیکاری دیگه نمی‌شه صبر کرد و این که تو این وضعیت سانسور و توقیف و &#8230; چاره‌ی دیگه‌ای نیست. بعد پریروز من یه مطلب دیدم از یه بنده خدا توی جرس. و با خودم فکر کردم که از دولت‌مردان(نامردان) فخیم ما بعید نیست که پس فردا یقه‌ی این بیچاره رو بگیرن که چرا توی جرس مطلب می‌نوشتی و جیره‌خوری و اینا. بعد دیدم برعکس‌ش هم صادقه. یعنی وقتی یه روزنامه نگار به دلیل بیکاری یا امیدواری یا هر دلیل دیگه‌ای می‌خواد توی روزنامه‌‌ای کار کنه که به گروهی با عقاید مخالف ما تعلق داره از طرف ما(نوعی عرض می‌کنم) مورد هجمه قرار می‌گیره. و به نظر می‌رسه که این طرف هم اگر دارای قدرت اجرایی بود چه بسا اون فرد رو محکوم می‌کرد. این قضیه یه جورایی در مورد بازیگران فیلم اخراجی‌ها هم صدق می‌کنه.</p>
<p>نظر شخصی من در مورد این آدم‌ها (روزنامه نگاران یا بازیگرانی که به هر طریق با طیف تندروی نامشروع از نظر اپوزیسیون همکاری می‌کنند)  اینه که نباید اونا رو مقصر دونست. گر چه ته دلم ازشون راضی نیستم و احترام‌شون ته دلم کم شده برام. ولی مثل بازیگری می‌مونه که نقش منفی یه داستان رو بازی می‌کنه. به نظرم افراد رو نباید از شغل‌شون جدا کرد. یعنی نمی‌شه این کار رو کرد. مخصوصا‌ً تو جامعه‌ی الان ما. در عوض اگر ما اعتراض داریم که چرا فلان فیلم ساخته شده می‌تونیم به هیچ عنوان نریم بخریم‌ش یا ببینیم‌ش. یا می‌شه اون روزنامه رو نخرید و استقبال نکرد. البته حتی همین حرکت‌های اعتراضی هم به نظر من برای این روزهایی مناسبه که شرایط برابری وجود نداره و اینا راه‌های کوچیکی هست برای نشون دادن اعتراض‌مون. در حالی که اگر به امید خدا تو وضعیتی قرار بگیریم که عدالت برقرار باشه، اتفاقا همین روزنامه‌ها و فیلم‌ها نقاط مثبتی می‌تونن باشن. چون اون وقت همه می‌تونن حرف‌شون رو بزنن و اتفاقا این‌ها ابزارهای خوبی برای بیان عقاید مختلف هستن. تو اون شرایط اتفاقا باید حرف‌های مختلف رو خوند و تحلیل و بحث کرد.</p>
<p>به نظر من نباید تو این برهه‌ از تاریخ‌مون کینه‌ای برخورد کنیم و اشتباهات گذشته رو تکرار کنیم. این که یه عالمه عصبانیت رو تو دلمون جمع کنیم و وقتی که زورمون رسید در صدد انتقام جویی بر بیایم، اشتباهیه که توی انقلاب ۵۷ هم مرتکب شدیم(به عنوان جامعه‌ی ایرانی عرض کردم). اگر اعتراض داریم بیان کنیم. وظایف‌مون رو از طلب‌هامون جدا کنیم و به هر کدوم سر جای خودش اهمیت بدیم. نه راحت از کنار بعضی مسائل بگذریم و نه اینقدر بخواهیم سفت بگیریم که فردی رو به خاطر این که توی فلان روزنامه نوشته و فقط نوشته(صرف نظر از این که چی نوشته که هنوز نمی‌دونیم حتی) محکوم‌ش نکنیم. و البته بحث بازیگری یه ذره فرق می‌کنه. مثلا اون روزنامه نگار اگر توی فلان روزنامه نوشت باید دید آیا سلایق‌ش هم مثل اون افراد شده و از این بالاتر آیا مرتکب توهین، دروغ، جوسازی یا عمل منفی دیگه‌ای شده یا نه. در مورد بازیگر هم باید دید آیا به دیالوگ‌ها و پیام‌هایی که توی نقش‌ش داره اعتقاد هم داره یا نه(با این توضیح که در این مورد یه ذره سخته که بگیم طرف موضوعی رو که براش جدی هست توی نقش‌ش مسخره بکنه فقط برای این که شغل‌شه!) ولی به هر حال یه عمل فرهنگیه که عکس العمل فرهنگی هم می‌خواد.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/1f79edf0f6fc3312e3072708b80d78a9?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>تازه وارد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/01/679/%d9%86%d8%b3%d8%a8%db%8c%d8%aa/comment-page-1/#comment-415">۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰</a></small>
							مریم جون یه کم خلاصه تر که منم حوصله ام برسه بخونم. قربونت
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=679">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=679" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/01/679/%d9%86%d8%b3%d8%a8%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ای ساربان &#8230;</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/08/529/%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/08/529/%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Nov 2010 17:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=529</guid>
		<description><![CDATA[http://www.youtube.com/watch?v=MUnhQOZcqE0

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=MUnhQOZcqE0">http://www.youtube.com/watch?v=MUnhQOZcqE0</a></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=529">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=529" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/08/529/%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاییز طلایی</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/07/483/golden-autumn/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/07/483/golden-autumn/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Oct 2010 05:53:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[پاییز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=483</guid>
		<description><![CDATA[و اینک ۱۲ روز از پاییز طلایی گذشت
http://www.youtube.com/watch?v=avCml4UHHoM
&#8230;

				
					1 دیدگاه برای این نوشته:
						  علیرضا:
							
							۱۵ مهر ۱۳۸۹
							درود بر تو که اول کاری مشهدی ها رو ترور شخصیتی کردی :D
						  
					  
				  
			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و اینک ۱۲ روز از پاییز طلایی گذشت</p>
<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=avCml4UHHoM">http://www.youtube.com/watch?v=avCml4UHHoM</a></p>
<p><a href="http://www.lachini.com/piano/paeez1-fa.html">&#8230;</a></p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9b3ae71c500b18b855711e42e4800fc5?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علیرضا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/07/483/golden-autumn/comment-page-1/#comment-323">۱۵ مهر ۱۳۸۹</a></small>
							درود بر تو که اول کاری مشهدی ها رو ترور شخصیتی کردی :D
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=483">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=483" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/07/483/golden-autumn/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گل آقا</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 04:08:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[گل‌آقا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=450</guid>
		<description><![CDATA[
امروز زاد روز گل‌آقا است. گل‌آقا زمانی طنز نویسی را شروع کرد که طنز به معنای راستین خود فراموش شده بود.
و نشریه گل‌آقا زمانی به پایان راه خود رسید که ظرفیت شنیدن حرف حق به پایان خود نزدیک می‌شد.
یک زبان دارم و دو دندان لق، می‌زنم تا می‌توانم حرف حق
یادش گرامی باد.

				
					5 دیدگاه برای این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2010/08/gol-aqa.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-456" title="گل آقا" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2010/08/gol-aqa.jpg" alt="پرتره کاریکاتوری از گل‌آقا (صابری فومنی)" width="320" height="465" /></a></p>
<p>امروز زاد روز گل‌آقا است. گل‌آقا زمانی طنز نویسی را شروع کرد که طنز به معنای راستین خود فراموش شده بود.<br />
و نشریه گل‌آقا زمانی به پایان راه خود رسید که ظرفیت شنیدن حرف حق به پایان خود نزدیک می‌شد.</p>
<blockquote><p>یک زبان دارم و دو دندان لق، می‌زنم تا می‌توانم حرف حق</p></blockquote>
<p>یادش گرامی باد.</p>

				<div>
					<h4>5 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2a069ac9bcafc1beab644605f38e4d31?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>تازه وارد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/comment-page-1/#comment-310">۰۷ شهریور ۱۳۸۹</a></small>
							خدا رحمتش کنه 
 .یکی از سرگرمیهای همیشگیمون در اون روزها نشستن پای حرفهای «گل آقا»بود
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a50ffeb65649d005f222fd3f654f475b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>صادق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/comment-page-1/#comment-311">۰۸ شهریور ۱۳۸۹</a></small>
							پ.ن. سال‌ها ستون «دو کلمه حرف حساب» گل آقا را در روزنامه اطلاعات می‌خواندیم. بعد هفته‌نامه گل‌آقا در اومد. و شاغلام با استکان کمر باریکش رفیق شدیم. 
...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2a069ac9bcafc1beab644605f38e4d31?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>تازه وارد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/comment-page-1/#comment-312">۱۰ شهریور ۱۳۸۹</a></small>
							نه بابا گل آقا همون روزنامه توفیق همون دوست قدیمی خودمونه که بعدا به نام «گل آقا» منتشر میشد مگه نه؟ یا یکی از نویسنده های روزنامه توفیق بود من درست نمیشناختمش اما روزنامه توفیق رو همیشه داشتیم و باهاش سرگرم میشدیم. اما مامانی خوب میشناسنش .
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a50ffeb65649d005f222fd3f654f475b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>صادق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/comment-page-1/#comment-315">۱۱ شهریور ۱۳۸۹</a></small>
							توفق و گل‌آقا دو نشریه مختلف‌اند. هرچند برخی گل‌آقا را فرزند خلف توفیق می‌داننند.
شروع انتشار گل‌آقا سال ۶۹ بود. 
به نوشته: http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=4047

توفیق ، نشریه ، هفته نامه ای فکاهی و سیاسی با نیم قرن فعالیت (از 1301 تا 1350 ش ) که صاحب امتیاز و اولین مدیر آن حسین توفیق بود. حسین توفیق ، شاعر و روزنامه نگار، فرزند نجفقلی میرزا، در 14 مهر 1258/ 18 شوال 1296 در تهران به دنیا آمد. او بیش از نیمی از عمر خود را صرف اشاعة معارف و ادبیات کرد. چهار سال ، از اواخر 1296 ش تا اواسط 1300 ش ، سردبیر روزنامة گل زرد بود و در 1301 ش موفق به گرفتن امتیاز نشریة توفیق شد. او در 29 بهمن 1318، پس از سپردن ادارة مجله به تنها فرزندش ، محمدعلی توفیق ، درگذشت (صدرهاشمی ، ج 2، ص 146ـ147؛ حسین توفیق ، مصاحبة مورخ 21 آبان 1381). نخستین شمارة توفیق در 1301 ش منتشر شد و انتشار آن در سه دورة ناپیوسته ادامه یافت . دورة نخست از 1301 تا 1318 ش به مدیریت حسین توفیق بود که با مرگ وی در 1318 ش به پایان رسید. توفیق در اوایل این دوره نشریه ای جدّی بود و صبغة اخلاقی و ادبی داشت و گاه مطالب فکاهی نیز در آن چاپ می شد. از اواسط سال پنجم ، با کسب امتیاز چاپ کاریکاتور در آن ، بیشتر صورت فکاهی گرفت و پس از مدتی کاملاً ادبی شد (صدرهاشمی ، ج 2، ص 147). طی شش 

سال فعالیت ادبی ، مطالب توفیق منظوم بود. در صفحة نخست ، ستون ثابتی با عنوان «شادروان فتحعلی خان صبا»، مشتمل بر اشعار وی ، داشت و آثاری از حسین توفیق نیز در این صفحه چاپ می شد و مسابقة ادبی نیز برگزار می گردید. از اوایل 1317 ش ، توفیق دوباره به صورت فکاهی درآمد و مسئلة ازدواج و تشویق جوانان به آن ، از مضامین اصلی آن بود (برای نمونه رجوع کنید بهسال 13، ش 16، 29 بهمن 1313، ص 1؛ سال 15، ش 6، 7 دی 1315، ص 1).

تقارن نخستین دورة توفیق با حاکمیت رضاشاه (1304ـ1320 ش )، سبب شد که مطالب نشریه با سانسور همراه شود، اما در دوره های بعد این مشکل وجود نداشت . توفیق در این دوره بیشتر به مسائل اخلاقی و اجتماعی می پرداخت و ازینرو بدون وقفه منتشر می شد.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/2a069ac9bcafc1beab644605f38e4d31?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>تازه وارد:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/comment-page-1/#comment-319">۲۲ شهریور ۱۳۸۹</a></small>
							از اطلاعات جالبت واقعا ممنونم
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=450">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=450" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/06/450/gol-aqa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌بی خانم استرآبادی</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/06/444/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/06/444/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 12:21:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اولین مدرسه دوشیزگان]]></category>
		<category><![CDATA[بی بی خانم استرآبادی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[فمنیست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=444</guid>
		<description><![CDATA[یادم میاد سر کلاس ادبیات دانشگاه تهران یه بار صحبتی شد راجع به حقوق زنان و دفاع از حقوق زنان و فمینیست و این صحبت‌ها. استادمان که فامیل‌اش اصلا یادم نیست با درک حساسیت من روی این موضوع با عمدی موذیانه که کاملاً از چشمانش آشکار بود خطاب به من گفت:«فمینیست را هم اولین بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یادم میاد سر کلاس ادبیات دانشگاه تهران یه بار صحبتی شد راجع به حقوق زنان و دفاع از حقوق زنان و فمینیست و این صحبت‌ها. استادمان که فامیل‌اش اصلا یادم نیست با درک حساسیت من روی این موضوع با عمدی موذیانه که کاملاً از چشمانش آشکار بود خطاب به من گفت:«فمینیست را هم اولین بار مردها در ایران آورند و همین دفاع از حقوق زنان را هم مردها اولین بار مطرح کردند». جای کسی خالی نبود آن لحظه به جای من که چه دندانی بر دندان ساییدم چون نه می‌توانستم چنین چیزی را باور کنم و نه اطلاعاتی از تاریخ‌چه فمینیست در ایران داشتم تا خلاف آن را ثابت کنم و نه خامی آن سن و سالم اجازه اندیشیدن و پاسخ گفتن به من می‌داد که استاد: تا زنی چموشی نکرده باشد و به این حصاری که شما مردان ساخته‌اید برایش لگدی جانانه نپرانده باشد کجا دل مردی به درد آید از رنج او که از قدیم گفته‌اند گربه از برای رضای خدا موش نمی‌گیرد و این البته مربوط به زمانی‌ و مردانی است که چون گربه به دنبال موش از پی زنان می‌دوند و چون دست‌شان نمی‌رسد هم می‌گویند پیف پیف. و الا امروزه کم نداریم انسان‌هایی که عقل‌شان به خرده جرم وزن اضافه‌شان محدود نیست و چنان که شایسته‌ی هر انسانی است از چنان شعوری بهره می‌برند که بفهمند أَکرَمَکم عندَ اللّه ِ أَتقکم.</p>
<p>این مقدمه را گفتم، این موسطه! را هم بگویم که از آن روز همیشه در پس زمینه‌ی ذهنم به دنبال شواهد ادعای منطقم بودم و چون متأسفانه هیچ گاه فرصت مطالعه‌‌ی منسجمی دست نداد،‌ هم‌واره امید آن را در دلم زنده نگاه داشتم و آرزویش را در سر پروراندم تا به این مؤخره فعلی رسیدم که در جستارهای گاهیانه‌ام به ویکی پدیا به نام نویسنده‌ای در دوران مشروط برخوردم به نام بی بی خانم استرآبادی که این‌گونه تعریف‌ش کرده است:«<a title="w:بی‌بی‌خانم استرآبادی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C">بی‌بی‌خانم استرآبادی</a> از نویسندگان <a title="انقلاب مشروطه (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikiquote.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87&amp;action=edit&amp;redlink=1">دوران مشروطه</a> است. او در در روزنامه‌های <em>حبل المتین</em>، <em>تمدن</em> و <em>نشریه مجلس</em> مقاله می‌نوشت. بیشتر فعالیت او در دفاع از آموزش دختران بوده است. او نخستین دبستان دختران را بنیان گذاشت. بیشتر شهرت بی‌بی‌خانم استرآبادی به خاطر کتاب «معایب الرجال» است که به طنز و در پاسخ به «تادیب‌النسوان» نوشته‌است.»</p>
<p>جملاتی از وی به این شرح نقل شده است:</p>
<ul>
<li>«نه هر      مردی از هر زنی فزون تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر»</li>
</ul>
<ul>
<li> «انواع واقسام از خواص و عوام زن ومرد خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»</li>
<li>این هم دفاع او از تأسیس مدرسه دوشیزگان:« &#8230;. این کمینه از اهل این مملکت سووال می کنم آیا در این پایتخت ملاباجی  نبوده یا مکتب خانه از بدو عالم تا این دم معمول و دائر نشده یا دختران ما  نزد آخوندهای زیرگذر محله درس نمی خواندند و اگر مکتب می رفتند عبور آنها  از معبر مخصوصی بود؟ یا کتاب موش و گربه و یا کتاب حسین کرد شبستری و چهل  طوطی و سلیم جواهری و سعد سعید از نخست نامه و نخبه سپهری و تربیت البنات  بهتر و بالاتر بودند؟ آیا مکتب خانه را مدرسه گفتن کفر است و یا دبستان که  زبان آبا و اجداد ماهاست صحیح نیست؟ یا هرکس دختر را دوشیزه بگوید مقاصد  تعلیم از مفاسد دینیه دارد؟ و در عوض عرقچین دوختن و آجیده و مادربچه و برگ  تره زدن که امروز در این مملکت منسوخ شده یا چرخ خیاطی کردن و کاموا و  گلدوزی و سرمه و ملیله دوزی یادگرفتن و به درد بی درمان مرد بیچاره شریک  شدن از گناهان کبیره است؟ ای روسای ملت و ای حامیان محفل نبوت! به خدا قسم  روز دیگری غیر از امروز هست که او را یوم لاینفع ولاینون می گویند؛ در  دیوان حضرت خاتم النبی(ص) تمام شماها سرخجلت به زیر خواهید افکند که حقوق  معاشی و حیاتی ما نسوان را ضبط کرده اید.»</li>
<li>مصنف گفته اگر مردی دست زن خود را بگیرد و بخواهد در آتش اندازد آن ضعیفه  باید مطیعه باشد، ساکت و خاموش بنشیند، ابا و امتناع ننماید. به به!  مولانا! تو اگر با این فهم و ذکا اگر کتابی نمی نوشتی چه می شد؟ &#8230; عجیب  تر اینکه این نادان خود را تربیت شده باصطلاح متفرنگین و مستفرنگین و سی  ویلیزه می داند خود را مقلد معلمین اروپ می انگارد. معلوم شد که نیم ویلیزه  هم نیست. و &#8230; که با جستجوی ساده‌ای در اینترنت می‌توانید مابقی را خودتان ملاحظه کنید.</li>
<li>فصل دوم در حفظ زبان گفته که «زخم زبان بدتر از زخم سنان است. حق است این سخن، حق نشاید نهفت»&#8230; «آنچه زخم زبان کند با مرد / هیچ شمشیر جان ستان نکند»<br />
اما از روی انصاف در هیچ عهد و زمانی و در هیچ زمین و مکانی به کسی مثلاً شده است که گفته باشد قربانت بگردم او در جواب بگوید زهرمار؟ تا مرد خود صد مرتبه زخم زبان به زن چندان نزند و زن را ملجاء نکند، زن یک مرتبه جواب زشت ندهد.<br />
«جواب هر جفنگی یک جفنگ است / کلوخ انداز را پاداش سنگ است!</li>
</ul>
<p>القصه خواندیم و لذت بردیم و ارضا شدیم و تحت تأثیر قرار گرفتیم و ذوقی نمودیم و قلممان آن‌وری رفت و این شد که دیدید. حال اگر در مخیله‌تان غیبت‌مان می‌نمایید که عجب بی‌جنبه و کم‌مایه است که به اندک ضربی بندری می‌رقصد پانویس کنم که در این وانفسای تقسیم بهشت و جهنمی که برخی آقایان برای‌مان ساخته‌اند به نحوی که متأسفانه عده کثیری از جماعت نسوان نیز از بدو تولد تفکر در وجودشان خود را مأمور به خدمت مردان می‌بینند و البته انحصار مشاغل خاص من جمله تاریخ‌نویسی به آقایان و نیز خساست عجیب آن‌ها در ثبت حقایق، یافتن چنین نشانه‌هایی که اگر بگردیم بیش‌تر هم یقینا هست، الحق جای خوش‌حالی دارد و مسکن است چنان که سیگار برای برخی مردان درد بی‌درمان دیگر گرفته‌ای لابد&#8230; که این نشانه‌ها به جهت کمی یادآور سرگذشت تلخی است و به سبب وجود، مرهمی بر آلام‌مان. بگذریم &#8230; روان‌ش شاد باد بی بی خانم استرآبادی.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fb72cc07a80d60b0bb954507042d5c3b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مریم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/06/444/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af%db%8c/comment-page-1/#comment-309">۰۳ شهریور ۱۳۸۹</a></small>
							هر بار می‌خونم باز هم کیفور می‌شم :-)
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=444">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=444" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/06/444/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/05/429/hafez-4/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/05/429/hafez-4/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 09:59:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[ابرو]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[نماز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/1389/05/429/</guid>
		<description><![CDATA[در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 	/	حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار 	/	کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند 	/	موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم 	/	شادی آورد گل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://sadeq.ir/media/hafez/173.mp3">Download audio file (173.mp3)</a><br />
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد 	/	حالتی رفت که محراب به فریاد آمد<br />
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار 	/	کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد<br />
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند 	/	موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد<br />
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم 	/	شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد<br />
ای عروس هنر از بخت شکایت منما 	/	حجله حسن بیارای که داماد آمد<br />
دلفریبان نباتی همه زیور بستند 	/	دلبر ماست که با حسن خداداد آمد<br />
زیر بارند درختان که تعلق دارند 		ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد<br />
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان 	/	تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد </p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=429">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=429" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/05/429/hafez-4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://sadeq.ir/media/hafez/173.mp3" length="163257" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>زشت و زیبا!</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/04/406/%d8%b2%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/04/406/%d8%b2%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 13:45:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاه نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=406</guid>
		<description><![CDATA[در میان این همه نازیبایی، لبخند بر لبت می‌نشیند وقتی می‌بینی حتی حضور هدیه تهرانی با آن ادا و اطوار و می‌آیم و نمی‌آیم‌ش در یک فیلم هم باعث مطرح شدن آن فیلم نمی‌شود در شرایطی که موضع‌اش را با دولت کودتایی معلوم نکرده است. لبخندی از نوع آن وقت‌هایی که به زیبایی می‌نگری.

				
					1 دیدگاه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در میان این همه نازیبایی، لبخند بر لبت می‌نشیند وقتی می‌بینی حتی حضور هدیه تهرانی با آن ادا و اطوار و می‌آیم و نمی‌آیم‌ش در یک فیلم هم باعث مطرح شدن آن فیلم نمی‌شود در شرایطی که موضع‌اش را با دولت کودتایی معلوم نکرده است. لبخندی از نوع آن وقت‌هایی که به زیبایی می‌نگری.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fb72cc07a80d60b0bb954507042d5c3b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مریم:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1389/04/406/%d8%b2%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/comment-page-1/#comment-279">۲۰ تیر ۱۳۸۹</a></small>
							البته شنیده‌ها حاکی‌ست این فیلم جزو تک نفس‌های سینما در این روزهای دلگیر است. اما خب! فکر کنم در شرایط دیگری اگر بودیم حضور بازیگری مثل خانم تهرانی بسیار پراهمیت‌تر از آن‌چه امروز هست، می‌بود.
شاید....
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=406">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=406" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/04/406/%d8%b2%d8%b4%d8%aa-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دموکراسی تو روز روشن!</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/04/403/%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/04/403/%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 13:41:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=403</guid>
		<description><![CDATA[بله هست. مدارک‌ش هم موجوده نشون بدم؟ یکی‌اش همین فیلم «دموکراسی تو روز روشن». وقتی چنین فیلم مزخرف بی‌محتوایی که آخر هنرش متلک پراندن به برخی اقشار جامعه است، می‌شود فیلم! و می‌آید روی پرده همین خودش یک معنای دموکراسی  است از نوع احمدی نژٰادی. نمی‌دانم از اولش بی محتوا بوده یا بعد از سانسور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بله هست. مدارک‌ش هم موجوده نشون بدم؟ یکی‌اش همین فیلم «دموکراسی تو روز روشن». وقتی چنین فیلم مزخرف بی‌محتوایی که آخر هنرش متلک پراندن به برخی اقشار جامعه است، می‌شود فیلم! و می‌آید روی پرده همین خودش یک معنای دموکراسی  است از نوع احمدی نژٰادی. نمی‌دانم از اولش بی محتوا بوده یا بعد از سانسور به این روز افتاده. اما به گمانم متلک‌های سخیف پراندن(مثل مال پیرزن رو خوردی! و بعد اصلاح‌اش کردن و دهنم &#8230; و خوردن ادامه‌اش که سرویس شد!) و توجیه ترسیدن از جنگ و فرار کردن و ایجاد شبهه اصلاح این اشتباهات بعد از مرگ، معمولی نشان دادن کار ضد ارزشی مثل ترک کردن یه هم رزم در حال مرگ برای نجات جان خود و بازی‌های مصنوعی و تعمیم قوانین این دنیایی مثل پارتی بازی و &#8230; به آن دنیا، و بی‌اهمیت کردن ارزش تلاش‌های جان بر کف‌هایی که از کشورمان دفاع کردند، آن هم به اسم عدالت الهی، خیلی به مشخصات یک فیلم قوی، منصفانه و اجتماعی نمی‌خورد. بیشتر شبیه سناریویی است از نوع هالیوودی که به نرمی و ظرافت می‌خواهد مخ مخاطب را شستشو دهد و قاطی به ظاهر چارچوب شکنی‌هایش (به جای آزادی)،‌ آنچه عده‌ای می‌خواهند را در ذهن مخاطب متبلور کند. این نوع فیلم سازی آدم را به یاد بعضی فیلم‌های هالیوودی می‌اندازد که با به کار گیری هر آن چه در توان داشته(از تکنیک و خلاقیت) سعی می‌کند تاریخ سازی کند و به تغییر ارزش‌ها و مفاهیمی بپردازد که درست یا غلط در ذهن اجتماع شکل گرفته است. و البته این نوع سینمایی که تازه در ایران شکل گرفته است، در ابتدای مسیر است و راه زیادی در پیش دارد. شایسته است تولد سینمای «شر و ور وود» را به وضع حمل کنندگان آن در تلویزیون و سینما تبریک گفت و بر قبر فیلم‌فارسی‌های خودمان گریست که لااقل تک و توک فیلم وزین از توش در می‌آمد.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=403">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=403" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/04/403/%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معلم شهید دکتر علی شریعتی از زبان شهید دکتر مصطفی چمران</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/04/394/%d9%85%d8%b9%d9%84-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%b9%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/04/394/%d9%85%d8%b9%d9%84-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%b9%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jun 2010 14:13:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[چمران]]></category>
		<category><![CDATA[شریعتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=394</guid>
		<description><![CDATA[۳۱خرداد روزی بود که مصطفی چمران هم در میان ما ماندن را تاب نیاورد و به آسمان ها پر کشید
چند روز پیش هم سالگرد شهادت معلم زنده ، دکتر علی‌ شریعتی‌ بود.
تاریخ گواه دردهای مشترک این دو است، آنجا که چمران می‌‌نگارد
ای علی‌ وقتی‌ در جبهه بودم تنها یک کتاب با خود داشتم و آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۳۱خرداد روزی بود که <a href="http://www.chamran.org/">مصطفی چمران</a> هم در میان ما ماندن را تاب نیاورد و به آسمان ها پر کشید</p>
<p>چند روز پیش هم سالگرد شهادت معلم زنده ، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C">دکتر علی‌ شریعتی‌</a> بود.</p>
<p>تاریخ گواه دردهای مشترک این دو است، آنجا که <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86">چمران</a> می‌‌نگارد</p>
<p>ای <a href="http://www.shariati.com/">علی‌</a> وقتی‌ در جبهه بودم تنها یک کتاب با خود داشتم و آن هم <a href="http://mahdi.wordpress.com/2007/10/13/%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/">کویر</a> تو بود و</p>
<p>آنجا که چمران برای شریعتی‌ مرثیه میسراید</p>
<p>ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!&#8230;خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.</p>
<p><span id="more-394"></span>می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.</p>
<p>ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.</p>
<p>ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.<br />
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود&#8230;<br />
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.</p>
<p>ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم&#8230;.</p>
<p>ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.</p>
<p>راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!</p>
<p>ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد &#8230; .</p>
<p>‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.<br />
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره&#8230; «شهید» کرد&#8230;</p>
<p>منبع: <a href="http://www.facebook.com/note.php?note_id=424463045928&amp;id=307831135190">فیس‌بوک</a></p>
<p>تعدادی از کتاب‌های دکتر شریعتی را از <a href="http://mahdi.wordpress.com/2007/10/13/%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/">اینجا</a> می‌توانید بگیرید</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=394">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=394" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/04/394/%d9%85%d8%b9%d9%84-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%b9%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%af%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آه چه دیوانه شدم &#8230;</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1389/03/376/%d8%a2%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1389/03/376/%d8%a2%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jun 2010 06:30:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[مولوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/1389/03/376/%d8%a2%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای / در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای
زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ای / خون جگر می‌سپرم در طلب قافله‌ای
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب / بر کف پای دل من از ره او آبله‌ای
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری / [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای / در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای<br />
زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ای / خون جگر می‌سپرم در طلب قافله‌ای<br />
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب / بر کف پای دل من از ره او آبله‌ای<br />
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری / هم به زمین درفکند هیبت او زلزله‌ای<br />
هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد / صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله‌ای<br />
چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم / آید عشق چله گر بر سر من با چله‌ای</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=376">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=376" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1389/03/376/%d8%a2%d9%87-%da%86%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

