آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ ادب و هنر ’ :

نسبیت!

{ پست شده در ۳۰ فروردین ۱۳۹۰ توسط مریم }

چند وقت پیش یه بحثی تو اینترنت باز شده بود در باره‌ی یه روزنامه به اسم هفت صبح که گویا یه سرش به مشایی برمی‌گشت. افراد نظرات مختلفی داشتن درباره‌ی این که روزنامه نگارای اصلاح طلب باید برن اون جا کار کنن یا نه. بعضی‌ها عقیده داشتن که این افراد همونایی هستن که قبل و بعد از انتخابات اون بلاها رو سر ما اووردن و بنابراین نباید باهاشون همکاری کرد. حتی به قیمت مردن از گشنگی! بعضی‌ها اما می‌گفتن که شاید اون جا فرصتی باشه برای طرح بعضی مسائل و اصلا وقتی بیکاری دیگه نمی‌شه صبر کرد و این که تو این وضعیت سانسور و توقیف و … چاره‌ی دیگه‌ای نیست. بعد پریروز من یه مطلب دیدم از یه بنده خدا توی جرس. و با خودم فکر کردم که از دولت‌مردان(نامردان) فخیم ما بعید نیست که پس فردا یقه‌ی این بیچاره رو بگیرن که چرا توی جرس مطلب می‌نوشتی و جیره‌خوری و اینا. بعد دیدم برعکس‌ش هم صادقه. یعنی وقتی یه روزنامه نگار به دلیل بیکاری یا امیدواری یا هر دلیل دیگه‌ای می‌خواد توی روزنامه‌‌ای کار کنه که به گروهی با عقاید مخالف ما تعلق داره از طرف ما(نوعی عرض می‌کنم) مورد هجمه قرار می‌گیره. و به نظر می‌رسه که این طرف هم اگر دارای قدرت اجرایی بود چه بسا اون فرد رو محکوم می‌کرد. این قضیه یه جورایی در مورد بازیگران فیلم اخراجی‌ها هم صدق می‌کنه.

نظر شخصی من در مورد این آدم‌ها (روزنامه نگاران یا بازیگرانی که به هر طریق با طیف تندروی نامشروع از نظر اپوزیسیون همکاری می‌کنند)  اینه که نباید اونا رو مقصر دونست. گر چه ته دلم ازشون راضی نیستم و احترام‌شون ته دلم کم شده برام. ولی مثل بازیگری می‌مونه که نقش منفی یه داستان رو بازی می‌کنه. به نظرم افراد رو نباید از شغل‌شون جدا کرد. یعنی نمی‌شه این کار رو کرد. مخصوصا‌ً تو جامعه‌ی الان ما. در عوض اگر ما اعتراض داریم که چرا فلان فیلم ساخته شده می‌تونیم به هیچ عنوان نریم بخریم‌ش یا ببینیم‌ش. یا می‌شه اون روزنامه رو نخرید و استقبال نکرد. البته حتی همین حرکت‌های اعتراضی هم به نظر من برای این روزهایی مناسبه که شرایط برابری وجود نداره و اینا راه‌های کوچیکی هست برای نشون دادن اعتراض‌مون. در حالی که اگر به امید خدا تو وضعیتی قرار بگیریم که عدالت برقرار باشه، اتفاقا همین روزنامه‌ها و فیلم‌ها نقاط مثبتی می‌تونن باشن. چون اون وقت همه می‌تونن حرف‌شون رو بزنن و اتفاقا این‌ها ابزارهای خوبی برای بیان عقاید مختلف هستن. تو اون شرایط اتفاقا باید حرف‌های مختلف رو خوند و تحلیل و بحث کرد.

به نظر من نباید تو این برهه‌ از تاریخ‌مون کینه‌ای برخورد کنیم و اشتباهات گذشته رو تکرار کنیم. این که یه عالمه عصبانیت رو تو دلمون جمع کنیم و وقتی که زورمون رسید در صدد انتقام جویی بر بیایم، اشتباهیه که توی انقلاب ۵۷ هم مرتکب شدیم(به عنوان جامعه‌ی ایرانی عرض کردم). اگر اعتراض داریم بیان کنیم. وظایف‌مون رو از طلب‌هامون جدا کنیم و به هر کدوم سر جای خودش اهمیت بدیم. نه راحت از کنار بعضی مسائل بگذریم و نه اینقدر بخواهیم سفت بگیریم که فردی رو به خاطر این که توی فلان روزنامه نوشته و فقط نوشته(صرف نظر از این که چی نوشته که هنوز نمی‌دونیم حتی) محکوم‌ش نکنیم. و البته بحث بازیگری یه ذره فرق می‌کنه. مثلا اون روزنامه نگار اگر توی فلان روزنامه نوشت باید دید آیا سلایق‌ش هم مثل اون افراد شده و از این بالاتر آیا مرتکب توهین، دروغ، جوسازی یا عمل منفی دیگه‌ای شده یا نه. در مورد بازیگر هم باید دید آیا به دیالوگ‌ها و پیام‌هایی که توی نقش‌ش داره اعتقاد هم داره یا نه(با این توضیح که در این مورد یه ذره سخته که بگیم طرف موضوعی رو که براش جدی هست توی نقش‌ش مسخره بکنه فقط برای این که شغل‌شه!) ولی به هر حال یه عمل فرهنگیه که عکس العمل فرهنگی هم می‌خواد.

ای ساربان …

{ پست شده در ۱۶ آبان ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
مربوط به : ادب و هنر, فیلم

پاییز طلایی

{ پست شده در ۱۲ مهر ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها :
مربوط به : ادب و هنر, رسانه, کوتاه‌نویسی

و اینک ۱۲ روز از پاییز طلایی گذشت

گل آقا

{ پست شده در ۰۷ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها :
مربوط به : اجتماع, ادب و هنر, رسانه

پرتره کاریکاتوری از گل‌آقا (صابری فومنی)

امروز زاد روز گل‌آقا است. گل‌آقا زمانی طنز نویسی را شروع کرد که طنز به معنای راستین خود فراموش شده بود.
و نشریه گل‌آقا زمانی به پایان راه خود رسید که ظرفیت شنیدن حرف حق به پایان خود نزدیک می‌شد.

یک زبان دارم و دو دندان لق، می‌زنم تا می‌توانم حرف حق

یادش گرامی باد.

بی‌بی خانم استرآبادی

{ پست شده در ۰۲ شهریور ۱۳۸۹ توسط مریم }

یادم میاد سر کلاس ادبیات دانشگاه تهران یه بار صحبتی شد راجع به حقوق زنان و دفاع از حقوق زنان و فمینیست و این صحبت‌ها. استادمان که فامیل‌اش اصلا یادم نیست با درک حساسیت من روی این موضوع با عمدی موذیانه که کاملاً از چشمانش آشکار بود خطاب به من گفت:«فمینیست را هم اولین بار مردها در ایران آورند و همین دفاع از حقوق زنان را هم مردها اولین بار مطرح کردند». جای کسی خالی نبود آن لحظه به جای من که چه دندانی بر دندان ساییدم چون نه می‌توانستم چنین چیزی را باور کنم و نه اطلاعاتی از تاریخ‌چه فمینیست در ایران داشتم تا خلاف آن را ثابت کنم و نه خامی آن سن و سالم اجازه اندیشیدن و پاسخ گفتن به من می‌داد که استاد: تا زنی چموشی نکرده باشد و به این حصاری که شما مردان ساخته‌اید برایش لگدی جانانه نپرانده باشد کجا دل مردی به درد آید از رنج او که از قدیم گفته‌اند گربه از برای رضای خدا موش نمی‌گیرد و این البته مربوط به زمانی‌ و مردانی است که چون گربه به دنبال موش از پی زنان می‌دوند و چون دست‌شان نمی‌رسد هم می‌گویند پیف پیف. و الا امروزه کم نداریم انسان‌هایی که عقل‌شان به خرده جرم وزن اضافه‌شان محدود نیست و چنان که شایسته‌ی هر انسانی است از چنان شعوری بهره می‌برند که بفهمند أَکرَمَکم عندَ اللّه ِ أَتقکم.

این مقدمه را گفتم، این موسطه! را هم بگویم که از آن روز همیشه در پس زمینه‌ی ذهنم به دنبال شواهد ادعای منطقم بودم و چون متأسفانه هیچ گاه فرصت مطالعه‌‌ی منسجمی دست نداد،‌ هم‌واره امید آن را در دلم زنده نگاه داشتم و آرزویش را در سر پروراندم تا به این مؤخره فعلی رسیدم که در جستارهای گاهیانه‌ام به ویکی پدیا به نام نویسنده‌ای در دوران مشروط برخوردم به نام بی بی خانم استرآبادی که این‌گونه تعریف‌ش کرده است:«بی‌بی‌خانم استرآبادی از نویسندگان دوران مشروطه است. او در در روزنامه‌های حبل المتین، تمدن و نشریه مجلس مقاله می‌نوشت. بیشتر فعالیت او در دفاع از آموزش دختران بوده است. او نخستین دبستان دختران را بنیان گذاشت. بیشتر شهرت بی‌بی‌خانم استرآبادی به خاطر کتاب «معایب الرجال» است که به طنز و در پاسخ به «تادیب‌النسوان» نوشته‌است.»

جملاتی از وی به این شرح نقل شده است:

  • «نه هر مردی از هر زنی فزون تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر»
  • «انواع واقسام از خواص و عوام زن ومرد خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»
  • این هم دفاع او از تأسیس مدرسه دوشیزگان:« …. این کمینه از اهل این مملکت سووال می کنم آیا در این پایتخت ملاباجی نبوده یا مکتب خانه از بدو عالم تا این دم معمول و دائر نشده یا دختران ما نزد آخوندهای زیرگذر محله درس نمی خواندند و اگر مکتب می رفتند عبور آنها از معبر مخصوصی بود؟ یا کتاب موش و گربه و یا کتاب حسین کرد شبستری و چهل طوطی و سلیم جواهری و سعد سعید از نخست نامه و نخبه سپهری و تربیت البنات بهتر و بالاتر بودند؟ آیا مکتب خانه را مدرسه گفتن کفر است و یا دبستان که زبان آبا و اجداد ماهاست صحیح نیست؟ یا هرکس دختر را دوشیزه بگوید مقاصد تعلیم از مفاسد دینیه دارد؟ و در عوض عرقچین دوختن و آجیده و مادربچه و برگ تره زدن که امروز در این مملکت منسوخ شده یا چرخ خیاطی کردن و کاموا و گلدوزی و سرمه و ملیله دوزی یادگرفتن و به درد بی درمان مرد بیچاره شریک شدن از گناهان کبیره است؟ ای روسای ملت و ای حامیان محفل نبوت! به خدا قسم روز دیگری غیر از امروز هست که او را یوم لاینفع ولاینون می گویند؛ در دیوان حضرت خاتم النبی(ص) تمام شماها سرخجلت به زیر خواهید افکند که حقوق معاشی و حیاتی ما نسوان را ضبط کرده اید.»
  • مصنف گفته اگر مردی دست زن خود را بگیرد و بخواهد در آتش اندازد آن ضعیفه باید مطیعه باشد، ساکت و خاموش بنشیند، ابا و امتناع ننماید. به به! مولانا! تو اگر با این فهم و ذکا اگر کتابی نمی نوشتی چه می شد؟ … عجیب تر اینکه این نادان خود را تربیت شده باصطلاح متفرنگین و مستفرنگین و سی ویلیزه می داند خود را مقلد معلمین اروپ می انگارد. معلوم شد که نیم ویلیزه هم نیست. و … که با جستجوی ساده‌ای در اینترنت می‌توانید مابقی را خودتان ملاحظه کنید.
  • فصل دوم در حفظ زبان گفته که «زخم زبان بدتر از زخم سنان است. حق است این سخن، حق نشاید نهفت»… «آنچه زخم زبان کند با مرد / هیچ شمشیر جان ستان نکند»
    اما از روی انصاف در هیچ عهد و زمانی و در هیچ زمین و مکانی به کسی مثلاً شده است که گفته باشد قربانت بگردم او در جواب بگوید زهرمار؟ تا مرد خود صد مرتبه زخم زبان به زن چندان نزند و زن را ملجاء نکند، زن یک مرتبه جواب زشت ندهد.
    «جواب هر جفنگی یک جفنگ است / کلوخ انداز را پاداش سنگ است!

القصه خواندیم و لذت بردیم و ارضا شدیم و تحت تأثیر قرار گرفتیم و ذوقی نمودیم و قلممان آن‌وری رفت و این شد که دیدید. حال اگر در مخیله‌تان غیبت‌مان می‌نمایید که عجب بی‌جنبه و کم‌مایه است که به اندک ضربی بندری می‌رقصد پانویس کنم که در این وانفسای تقسیم بهشت و جهنمی که برخی آقایان برای‌مان ساخته‌اند به نحوی که متأسفانه عده کثیری از جماعت نسوان نیز از بدو تولد تفکر در وجودشان خود را مأمور به خدمت مردان می‌بینند و البته انحصار مشاغل خاص من جمله تاریخ‌نویسی به آقایان و نیز خساست عجیب آن‌ها در ثبت حقایق، یافتن چنین نشانه‌هایی که اگر بگردیم بیش‌تر هم یقینا هست، الحق جای خوش‌حالی دارد و مسکن است چنان که سیگار برای برخی مردان درد بی‌درمان دیگر گرفته‌ای لابد… که این نشانه‌ها به جهت کمی یادآور سرگذشت تلخی است و به سبب وجود، مرهمی بر آلام‌مان. بگذریم … روان‌ش شاد باد بی بی خانم استرآبادی.

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

{ پست شده در ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها : , ,
مربوط به : ادب و هنر, دین

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند / موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم / شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما / حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند / دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان / تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

زشت و زیبا!

{ پست شده در ۱۳ تیر ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها : , ,
مربوط به : ادب و هنر

در میان این همه نازیبایی، لبخند بر لبت می‌نشیند وقتی می‌بینی حتی حضور هدیه تهرانی با آن ادا و اطوار و می‌آیم و نمی‌آیم‌ش در یک فیلم هم باعث مطرح شدن آن فیلم نمی‌شود در شرایطی که موضع‌اش را با دولت کودتایی معلوم نکرده است. لبخندی از نوع آن وقت‌هایی که به زیبایی می‌نگری.

دموکراسی تو روز روشن!

{ پست شده در ۱۳ تیر ۱۳۸۹ توسط مریم }
دیدگاه‌ها خاموش

بله هست. مدارک‌ش هم موجوده نشون بدم؟ یکی‌اش همین فیلم «دموکراسی تو روز روشن». وقتی چنین فیلم مزخرف بی‌محتوایی که آخر هنرش متلک پراندن به برخی اقشار جامعه است، می‌شود فیلم! و می‌آید روی پرده همین خودش یک معنای دموکراسی  است از نوع احمدی نژٰادی. نمی‌دانم از اولش بی محتوا بوده یا بعد از سانسور به این روز افتاده. اما به گمانم متلک‌های سخیف پراندن(مثل مال پیرزن رو خوردی! و بعد اصلاح‌اش کردن و دهنم … و خوردن ادامه‌اش که سرویس شد!) و توجیه ترسیدن از جنگ و فرار کردن و ایجاد شبهه اصلاح این اشتباهات بعد از مرگ، معمولی نشان دادن کار ضد ارزشی مثل ترک کردن یه هم رزم در حال مرگ برای نجات جان خود و بازی‌های مصنوعی و تعمیم قوانین این دنیایی مثل پارتی بازی و … به آن دنیا، و بی‌اهمیت کردن ارزش تلاش‌های جان بر کف‌هایی که از کشورمان دفاع کردند، آن هم به اسم عدالت الهی، خیلی به مشخصات یک فیلم قوی، منصفانه و اجتماعی نمی‌خورد. بیشتر شبیه سناریویی است از نوع هالیوودی که به نرمی و ظرافت می‌خواهد مخ مخاطب را شستشو دهد و قاطی به ظاهر چارچوب شکنی‌هایش (به جای آزادی)،‌ آنچه عده‌ای می‌خواهند را در ذهن مخاطب متبلور کند. این نوع فیلم سازی آدم را به یاد بعضی فیلم‌های هالیوودی می‌اندازد که با به کار گیری هر آن چه در توان داشته(از تکنیک و خلاقیت) سعی می‌کند تاریخ سازی کند و به تغییر ارزش‌ها و مفاهیمی بپردازد که درست یا غلط در ذهن اجتماع شکل گرفته است. و البته این نوع سینمایی که تازه در ایران شکل گرفته است، در ابتدای مسیر است و راه زیادی در پیش دارد. شایسته است تولد سینمای «شر و ور وود» را به وضع حمل کنندگان آن در تلویزیون و سینما تبریک گفت و بر قبر فیلم‌فارسی‌های خودمان گریست که لااقل تک و توک فیلم وزین از توش در می‌آمد.

معلم شهید دکتر علی شریعتی از زبان شهید دکتر مصطفی چمران

{ پست شده در ۰۳ تیر ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش

۳۱خرداد روزی بود که مصطفی چمران هم در میان ما ماندن را تاب نیاورد و به آسمان ها پر کشید

چند روز پیش هم سالگرد شهادت معلم زنده ، دکتر علی‌ شریعتی‌ بود.

تاریخ گواه دردهای مشترک این دو است، آنجا که چمران می‌‌نگارد

ای علی‌ وقتی‌ در جبهه بودم تنها یک کتاب با خود داشتم و آن هم کویر تو بود و

آنجا که چمران برای شریعتی‌ مرثیه میسراید

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

(ادامه…)

آه چه دیوانه شدم …

{ پست شده در ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها :
مربوط به : ادب و هنر

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای / در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای
زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ای / خون جگر می‌سپرم در طلب قافله‌ای
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب / بر کف پای دل من از ره او آبله‌ای
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری / هم به زمین درفکند هیبت او زلزله‌ای
هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد / صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله‌ای
چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم / آید عشق چله گر بر سر من با چله‌ای