نویسنده مریم در تیر ۱۳م, ۱۳۸۹
در میان این همه نازیبایی، لبخند بر لبت مینشیند وقتی میبینی حتی حضور هدیه تهرانی با آن ادا و اطوار و میآیم و نمیآیمش در یک فیلم هم باعث مطرح شدن آن فیلم نمیشود در شرایطی که موضعاش را با دولت کودتایی معلوم نکرده است. لبخندی از نوع آن وقتهایی که به زیبایی مینگری.
نویسنده مریم در تیر ۱۳م, ۱۳۸۹
بله هست. مدارکش هم موجوده نشون بدم؟ یکیاش همین فیلم «دموکراسی تو روز روشن». وقتی چنین فیلم مزخرف بیمحتوایی که آخر هنرش متلک پراندن به برخی اقشار جامعه است، میشود فیلم! و میآید روی پرده همین خودش یک معنای دموکراسی است از نوع احمدی نژٰادی. نمیدانم از اولش بی محتوا بوده یا بعد از سانسور به این روز افتاده. اما به گمانم متلکهای سخیف پراندن(مثل مال پیرزن رو خوردی! و بعد اصلاحاش کردن و دهنم … و خوردن ادامهاش که سرویس شد!) و توجیه ترسیدن از جنگ و فرار کردن و ایجاد شبهه اصلاح این اشتباهات بعد از مرگ، معمولی نشان دادن کار ضد ارزشی مثل ترک کردن یه هم رزم در حال مرگ برای نجات جان خود و بازیهای مصنوعی و تعمیم قوانین این دنیایی مثل پارتی بازی و … به آن دنیا، و بیاهمیت کردن ارزش تلاشهای جان بر کفهایی که از کشورمان دفاع کردند، آن هم به اسم عدالت الهی، خیلی به مشخصات یک فیلم قوی، منصفانه و اجتماعی نمیخورد. بیشتر شبیه سناریویی است از نوع هالیوودی که به نرمی و ظرافت میخواهد مخ مخاطب را شستشو دهد و قاطی به ظاهر چارچوب شکنیهایش (به جای آزادی)، آنچه عدهای میخواهند را در ذهن مخاطب متبلور کند. این نوع فیلم سازی آدم را به یاد بعضی فیلمهای هالیوودی میاندازد که با به کار گیری هر آن چه در توان داشته(از تکنیک و خلاقیت) سعی میکند تاریخ سازی کند و به تغییر ارزشها و مفاهیمی بپردازد که درست یا غلط در ذهن اجتماع شکل گرفته است. و البته این نوع سینمایی که تازه در ایران شکل گرفته است، در ابتدای مسیر است و راه زیادی در پیش دارد. شایسته است تولد سینمای «شر و ور وود» را به وضع حمل کنندگان آن در تلویزیون و سینما تبریک گفت و بر قبر فیلمفارسیهای خودمان گریست که لااقل تک و توک فیلم وزین از توش در میآمد.
نویسنده صادق در تیر ۳م, ۱۳۸۹
۳۱خرداد روزی بود که مصطفی چمران هم در میان ما ماندن را تاب نیاورد و به آسمان ها پر کشید
چند روز پیش هم سالگرد شهادت معلم زنده ، دکتر علی شریعتی بود.
تاریخ گواه دردهای مشترک این دو است، آنجا که چمران مینگارد
ای علی وقتی در جبهه بودم تنها یک کتاب با خود داشتم و آن هم کویر تو بود و
آنجا که چمران برای شریعتی مرثیه میسراید
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
» ادامه مطلب
نویسنده صادق در خرداد ۲۶م, ۱۳۸۹
آه چه دیوانه شدم در طلب سلسلهای / در خم گردون فکنم هر نفسی غلغلهای
زیر قدم میسپرم هر سحری بادیهای / خون جگر میسپرم در طلب قافلهای
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب / بر کف پای دل من از ره او آبلهای
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری / هم به زمین درفکند هیبت او زلزلهای
هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد / صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هلهای
چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم / آید عشق چله گر بر سر من با چلهای
نویسنده مریم در فروردین ۱۷م, ۱۳۸۹
یکی از اینها که میگویند غربزدگی! است و آزارم میدهد، فراموش شدن نکته سنجی و نزاکت و به صراحت ظرائف را گفتن است، چنان که در نغز گوییهای گذشتگانی بعضاً نه چندان دور میبینم. سواد و مشاعره و ادب جای خود را به راحتطلبی و یاوهگویی و درشتی داده است. به راستی ما را چه شده که آن نگارگرانه حرف را به رقم کلام کشیدن به این آش درهم و نخود و لوبیا نپخته بفروختهایم. چه شده که متون غربیان مترجم خواهد به سبب نکته سنجی و متون فارسی خودمان مترجم خواهد به سبب غریبیاش؟!. پنهان نمیباید کرد که گاهی در اندیشه میافتم شاید فرهنگ ایرانی که بدان میبالیم تنها آرزوی ستارگانی باشد چون کوروش و فردوسی و شیخ بهایی و امیرکبیر و خاتمی که در پهنه این آسمان درخشیدند و چون خاموش شوند، آن نیز فرو خفتد. وان پرده فرو افتد. جز این پیش نیاید مگر پهنای سرزمین ایران به خورشید فرهنگ روشن گردد به دست تک تکمان. آنگاه چه خوش باشد تماشای رقص ستارگان به روز نشستن…
نویسنده مریم در فروردین ۱۶م, ۱۳۸۹
گفتند شیخ عطار که پیر معرفت است/از عشق مجاز به حقیقت رسیده است
چون یار زمینیام به راه مجاز برد/ وه یار اینچنین که باز دل سپرده است
مرگش به چشم دیدم و این روزها دلم/ بازش هوای حقیقت به سر زدهاست
تنها و دل خلیده، تنیده درون خویش / انگار دلم نبود که پا میزدست و دست
یارب بگو که رحم کند بر شکستگیاش/ «ای بنده من گماردهامش، بیگدار هست»
بخشم عطای خال حقیقی به چاه مجاز/ «از ما سخن چو میشنوی زان بشوی دست»
«یک دم چو آفریده شدی این صنوبرین/در دم پرید و لب بام خانه نشست»
«پروا مدار ز این دم دمی پریدنها/ زانرو که بام به بام رواست و آید در بست»
نه بیدل و نه صاحب دل، از چه روی پس/ گشتم پریش که دل این ناسی است که هست
شیدا شده دل بشویم از هر چه که هست/ بردارم از دل امید و وادارم زو دست
دنیا و بهشت و دوزخم ناید در سر/ «سرگشته اگر میشنوی مر این دم هست»
*************************************
دل پر شده، سر گشته، به پا آمده سنگ/ ره گم شده، شب سر نشده، پایان هم هست؟
«دل پر ده، سر بگرد و سنگ را وا بگذار/ ره ول کن و شب سر کن و یزدان بپرست»
نویسنده صادق در بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دعا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو
مباد کتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعیفم از آن میکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد
نویسنده صادق در دی ۱م, ۱۳۸۸
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
| دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد |
|
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد |
| آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید |
|
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد |
| مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق |
|
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد |
| نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود |
|
آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد |
| غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت |
|
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد |
| حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود |
|
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد |
نویسنده صادق در آذر ۲۵م, ۱۳۸۸
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
| به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد |
|
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد |
| مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر |
|
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد |
| گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید |
|
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد |
| گدایی در میخانه طرفه اکسیریست |
|
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد |
| به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی |
|
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد |
| تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون |
|
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد |
| جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی |
|
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد |
| بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور |
|
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد |
| ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی |
|
طمع مدار که کار دگر توانی کرد |
| دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی |
|
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد |
| گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ |
|
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد |
جدیدترین دیدگاهها