مطالب بر اساس برچسب ِ ‘دل پراکنی‌ها’

بعد از ۱۵ سال از این بهتر نیاید ذوقمان …

{ پست شده در ۱۶ فروردین ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : ادب و هنر

گفتند شیخ عطار که پیر معرفت است/از عشق مجاز به حقیقت رسیده است
چون یار زمینی‌ام به راه مجاز برد/ وه یار این‌چنین که باز دل سپرده است
مرگش به چشم دیدم و این روزها دلم/ بازش هوای حقیقت به سر زده‌است
تنها و دل خلیده، تنیده درون خویش / انگار دلم نبود که پا می‌‌زدست و دست
یارب بگو که رحم کند بر شکستگی‌اش/ «ای بنده من گمارده‌امش، بی‌گدار هست»
بخشم عطای خال حقیقی به چاه مجاز/ «از ما سخن چو می‌شنوی زان بشوی دست»

«یک دم چو آفریده‌ شدی این صنوبرین/در دم پرید و لب بام خانه نشست»

«پروا مدار ز این دم دمی پریدن‌ها/ زان‌رو که بام به بام  رواست و آید در بست»

نه بی‌دل و نه صاحب دل، از چه روی پس/ گشتم پریش که دل این ناسی است که هست

شیدا شده دل بشویم از هر چه که هست/ بردارم از دل امید و وادارم زو دست

دنیا و بهشت و دوزخم ناید در سر/ «سرگشته اگر می‌شنوی مر این دم هست»

*************************************

دل پر شده، سر گشته، به پا آمده سنگ/ ره گم شده، شب سر نشده، پایان هم هست؟

«دل پر ده، سر بگرد و سنگ را وا بگذار/ ره ول کن و شب سر کن و یزدان بپرست»

اگر…

{ پست شده در ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : کوتاه‌نویسی

اگر فکر می‌کنی به جایی پناه می‌بری در اشتباهی. اگر فکر می‌کنی پدر و مادر، دوست، هم‌وطن، قانون، سازمان ملل، یا حتی نذر و نیاز تو را پشتیبانی می‌کنند، در اشتباهی. اگر فکر می‌کنی آغوشی هست در اشتباهی. برای در امان بودن تنها می‌توانی پناه باشی. امان دهی. راه همین است.

غرور

{ پست شده در ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : کوتاه‌نویسی

چه به من نزدیک است این گوجه گندیده، غرور.

یک راز

{ پست شده در ۱۰ فروردین ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که برای این‌که چیزی باشی فقط و فقط باید آن گونه زندگی کنی. به گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم به هر چه فکر کرده‌ام که انجام دهم نرسیده‌ام اما همان‌گونه که بوده‌ام،‌ شده‌ام. نمی‌دانم این همه راه موفقیت و راز خوشبختی و همایش چگونه بودن‌ها به راستی کسی را زیستانده است به شیوه‌ای که می‌خواسته یا نه. اما من از این پس لااقل، می‌خواهم باشم آن گونه که می‌خواهم. فقط و فقط همین.

زندگی مشترک

{ پست شده در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

دارم برای اولین بار توی وبلاگ”مون” می نویسم. این یعنی داره کم کم باورم می شه قلبا و عمیقا که ما هستیم. می دانستم که ما شده ایم. اما “هست” با آنچه “شده” فرق می کنه. باور نمی کنید امتحان کنید. هنوز گاهی صادق را که نگاه می کنم گویی به آقای نقاش زاده می نگرم و در او می جویم عجایب و غرایبی که قبلا می دیدم. نمی دانم این نگاه غریب در من است یا نظرگاه. حتی گاهی به خودم می نگرم (راستی که بود که می گفت هیچ کس نمی تواند راه رفتن خود را در پیاده رو از پنجره خانه اش تماشا کند که من اغلب لب پنجره به تماشا نشسته ام) و آنچه اکنون در من است را در مریم سه ماه یا چهار ماه یا یک سال یا … پیش می جویم. غریبی می کنم با خودم. حال مریم پیشین است که با اکنون اش غریب است یا اکنون مریمی “هست” که با خودش غریب است یا حالی است که از گذشته اش دور است…. نمی دانم. هر چه هست برایم مهم این است که آنچه هست بسیار دور است از هیولایی که زمانی مرا با پای خودم به کام خویش می خواند. هیولا در من خفته است. در کنار صادق گویی مریمی نبوده است که درونش هیولایی او را می ترسانده. و این که هست نمی دانم که اشک است یا بغض است یا ترس است یا عشق!