کلاف سر در گم
من نگران تو و او،
تو نگران او و اون یکی،
او نگران آنیکی و این یکی،
اون یکی نگران یکی دیگه و من،
…
داریم چکار میکنیم با خودمون؟ و داریم چکار میکنیم با خودامون؟
من نگران تو و او،
تو نگران او و اون یکی،
او نگران آنیکی و این یکی،
اون یکی نگران یکی دیگه و من،
…
داریم چکار میکنیم با خودمون؟ و داریم چکار میکنیم با خودامون؟
این نوشته باز نشر نوشته آقای مصطفی تاجزاده است که در سایت کلمه منتشر شده است. بیهیچ توضیح و شرحی.
مصطفی تاجزاده
[نامه به خامنهای]
بسم الله الرحمن الرحیم
مقام محترم رهبری جمهوری اسلامی ایران
احتراماُ آن چه مرا به نوشتن این نامه به شما ترغیب کرده است، نه گله و شکایت از ظلم و جنایتی است که بر من و دوستانم رفته است و نه امید و انتظار به تغییر مواضع و دیدگاههای شما نسبت به امور کشور و نه هشدار نسبت به آینده کشور در مسیر کنونی است، این موارد را طی سالهای اخیر بسیاری از بزرگانی که در هوشمندی و تجرب و صداقت ایشان تردیدی وجود ندارد مستقیم و غیر مستقیم به عرض جنابعالی رساندهاند و البته نتیجهای هم نگرفتهاند. ما نیز پیمانی با خدای خود بستهایم و راهی را با توکل او در پیش گرفتهایم و در این راه خود را به او سپردهایم و از احدی از بندگان خدا انتظار لطف و عنایت نداریم.
قصد من از این نامه یادآوری اصول و ارزشهایی است که جزو بدیهی ترین و مقدس ترین اصول نهضت ما تلقی میشد و امروز متأسفانه در سخن و عمل آشکارا نفی و نقض میشود.
(ادامه…)
یه چیز جالب:
حدود دو-سه سال پیش یه سری محصول آرایشی بود با برند «اوریفلیم» که بازاریابی محصولاتش رو افرادی که مایل بودن به صورت خانگی انجام میدادن. بازاریابی میکردن و پول فروششون رو میگرفتن. به تعداد مشتریها و خیلی چیزای دیگه هم ربطی نداشت. ولی جمعش کردن و گفتن که این سیستم هرمی هست و از این مزخرفات. حالا رفتم شهروند- بخش لوازم آرایش. دیدم بععععلهه. محصول وارد شده با افتخار توسط شرکت اوریفلیم پرشین یا همچو چیزی. فهمیدم که بله. مطابق هر چیز دیگهای تو این مملکت به خصوص در سالهای اخیر اگه پول تو جیب رانتداران و رانتخواران نره، میشه هرمی و غیراسلامی و غیراخلاقی و غیربهداشتی و غیرقانونی و ….
ولی اگه مهر ارادتمندی به پیشونی خورده باشه و طالع قرابت با برخی قسمت شده باشه، اون وقت همهچی حلال میشود. حالا چه محصول آرایشی باشد چه خون ملت. همش فدای تار موی دلبر پول. خدایا بنازم به صبرت.
هر آدمی هنگام رویارویی با نامرادیها به نحوی واکنش نشان میدهد. واکنشهایی مثبت یا منفی. سازنده یا مخرب. بعضی زیاد عصبانی میشوند. بعضی از کنارش بیتفاوت رد میشوند. بعضی با آن میجنگند. بعضی گریه میکنند. بعضی در گوشهای خلوت میکنند. بعضی هم… واکنش من اما نسبت به مشکلات، افسردگی است. این چیزی است که دربارهی خودم کشف کردهام. در خانه از همه کوچکتر بودم و خیلی وقتها، مشکلاتی بود که از عهدهی آنها برنمیآمدم. تنها راه، خزیدن در گوشهی تنهایی بود. خواندن. بازیکردن به تنهایی. وقتی در مدرسه وجه مشترکی با همکلاسیها نیافتم به تنهایی رو آوردم. در دانشگاه گرچه به ظاهر دور و برم شلوغتر شده بود اما مشکلات اساسیتر شده بودند و باز هم من به تنهایی با آنها دست و پنجه نرم میکردم. بیست و دو-سه ساله که بودم بالاخره کم آوردم. به مشاور مراجعه کردم و از افسردگی خودم آگاه شدم. در مقاطعی با این روحیه مبارزه کردهام. اما پس از آن به این بینش رسیدم که این بخشی از من است. درست یا غلط. اگر چه نه دائمی اما فعلا این هست. اینها را گفتم که اینها را بگویم:
سختیها میآیند. گاه میروند و گاه میمانند. آخرین ضربهای که خوردم انتخابات بود. البته آن زلزله، پسلرزه هم داشت و دارد. از آن وقت است که کمکم انگیزههایم برای شاد بودن، تلاش کردن و زنده بودن کمرنگ میشوند. بارها خودم را آدم دست و پا بستهای میبینم که جلوی چشمم همهی هستیام (مملکتم، انسانیتم، اعتقاداتم، آیندهام، شادیام، حقوقم و …) را به تاراج میبرند و من نمیتوانم کوچکترین حرکتی برای پیشگیری و مقاومت در برابر همهی این هجمهها انجام دهم. و واکنشها آغاز میشود. افسردگی و ناتوانی مثل هوای آلودهی تهران در جانم فرو میرود و من نمیتوانم جلوی آن را بگیرم. ایستادن در برابر این حجم عظیم پلیدی نفرتانگیز، حاصلی جز تخریب نداشت. بنابراین باز از این بیرون آلوده فرار کردم و به درون، به کنج خانه خزیدم. ولی تا کی میتوانستم این گونه ادامه دهم. تا کی میتوان نفس نکشید تا هوای آلوده استشمام نکرد؟ باز اینها را همه گفتم تا اینها را بگویم:
چندی بود که نیرویی ناشناخته از منشأی که بدان آگاه نیستم جان دوبارهای به من داد. توانی که مرا برانگیزد و انگیزههای تازه در من ایجاد کند. از کجا و چگونه نمیدانم. شروع کردم به آشتیکردن با آدمها. با زندگی. با اجتماع. شروع کردم به تلاشی اندک تا فاصلهی خود را با مرگ پر کنم. تا یادم برود … خیلی چیزها را…
اما غرض از این حکایت:
در مدرسهای تدریس را شروع کردم. سه روز در هفته به آن جا میرفتم. پیرو احوالاتم زیاد با آدمها گرم نگرفتم. آدمهایی که انتخاب کردهاند تا خلاف جهت آب شنا نکنند تا در امان باشند. اما یاد نگرفتهاند که به عقاید آدمها اگر احترام نمیگذارند، دست کم کاری نداشته باشند. درد از آن جا شروع شد که آنها یاد گرفتهاند به دیگران نیز مردگی بیاموزند تا همه با آنها در جهت آب به سوی مردابی که آنها دریا میپندارند شنا کنند. یک روپوش مشکی ساده و گشاد میپوشیدم تا کمتر به چشم بیایم. آدم از خودش دور میشود وقتی نقشی را بازی میکند که دیگران برایش نوشتهاند. تنها دلخوشیام در آن پوشش پاپیونهایی بود روی زمینهی سفید پشت لباسم و اطراف یقهام. آنها را دوست داشتم. یک روز یکی از شناگران ماهر یا شاید هم موجسواران این هجمهی دروغ، پاپیونهایم را دید. پیغام فرمودند که لباس خلاف شئونات بنده! نظر ایشان را که خانم هستند جلب میکند چه برسد به آقایان! ندانستم که جلب شدن نظر ایشان و یا آقایان به هر شکل چه ربطی به بنده دارد. اما حسبالامر لباس دیگری تهیه کردم. مانتوی جدیدم گشاد بود و نارنجی آجری رنگش دلم را خوش میکرد که میتوانم غمهایم را زیر این رنگ پنهان کنم. اما تنها یک بار موفق به پوشیدن آن شدم. روز قبل از جلسهی بعدی کلاس، در حالی که مشغلهی نوشتن چندین کار سفارشی، از خود بیخبرم کرده بود، بار دیگر پیغام آمد که شنا خلاف جهت آب ممنوع! راستش را بخواهید این بار زورم آمد. سنگین شد برایم.
دو روز است که دوباره منم و افسردگی. من و احساس ناتوانی و بیهودگی. منم و یک دنیا حرف ناگفته. منم و هزاران خاطرهی سوخته و سوزاننده. من و تنهایی و تنهایی.
که چرا دیده میشوی؟ چرا زیبا میشوی؟ چرا زن هستی؟ چرا به چشم میآیی؟ چرا مثل ما نیستی؟ چرا به جای گل و بلبلهای روسری چهارتا موی مشکی ساده پیداست؟ چرا مثل ما فکر و عمل نمیکنی؟ چرا مثل ما لبخندهای زورکی نمیزنی؟ چرا مثل ما به درسهایت آب نمیبندی تا عوضش مخ بچهها را بشویی که در جهت آب شنا کنند؟ چرا نوک دماغ ما را که از غرور به سقف میچسبد تحسین نمیکنی؟ چرا از کنار ما که رد میشوی انبوه محبت ریاکارانهات را به روی ما نمیریزی تا مشعوف شویم که زور داریم؟ چرا مثل ما مشکی نمیپوشی؟ چرا مثل ما چادر سرت نمیکنی؟ چرا در جهت ما شنا نمیکنی؟ چرا کلاست را تعطیل نمیکنی تا ما چهار تا آخوند بیاوریم و …؟ چرا وجود داری؟ چرا موهایت نمیپوشانی تا بگذاریم هر چه میخواهی دروغ بگویی؟ چرا چادر سرت نمیکنی تا از کمکاری، بیسوادی، بداخلاقی و تمام ضعفهای تو چشمپوشی کنیم؟
این دو-سه روزه دوباره حالم گرفته شده. دوباره یاد آدمهایی افتادهام که کشته شدند تا تغییری ایجاد کنند. آنهایی که خواستند تغییری ایجاد کنند و کشته شدند.
دوباره یاد آدمهایی افتادهام که میکشند و میدزدند و دروغ میگویند تا … نمیدانم برای چه. باید از خودشان پرسید.
یاد خیابانها و میدانهایی که سیاهپوشها گرفته بودند. یاد شیشههایی که شکستند. یاد باتومها. یاد خاشاک. یاد زندان. یاد شلاق. یاد اعدام. یاد غربتهای اجباری. یاد کتابهای سانسورشده. یاد کتابهای چاپ نشده. یاد روزنامههای بسته شده. یاد زندانی که دانشگاه شده. یاد دانشگاههایی که زندان شده. یاد گشت ارشاد. یاد مزدورها.
دوباره دلم گرفته است. از این مردم. از این مردم. از این نامردمان. از این نامرادیها. از این نامردمیها. از این نامردمیها…
بعد از چند روز رفیق بازی و دور همی دوستانه و کیفوری از تعطیلات و خوردن تا نزدیکیهای مردن و یه حمام خستگی در کن و با تخمه خفه کردن خود و یه دل سیر قیسی خوردن و از سر و کول نتهای باز و گودر بالا رفتن و یک چایی نبات دبش جهت هضم و دفع (به علت رد شدن خانواده از این محل مجبورم از کلمات متناسب با شئون استفاده کنم!) مازاد بر سهمیه رژیم غذایی، و بعد تازه وبلاگی آپ کردن و اینها، قصد دارم در آیندهی نزدیک بروم سر کارهای جدی (منظور آنهاییست که به خاطرش به آدم پول میدهند). و این گونه است که کیف دنیا را میکنم و احساس خوشبختی از داربند دلم بالا میرود.
یه همچی آدم کم توقعی هستم من!
بعد چجور است که گاهی با این سطح توقع حتی احساس بدبختی شدیدی میکنم ندانم. این هم از هنر بعضیهاست…
پانوشت ۱ (زیر چند سال و اندی که الاغ برایشان فحش ناموسیست ممنوع):
تازه فهمیدم چرا وقتی یکی را ضایع میکنند، از اصطلاح ریدن به هیکل طرف استفاده میکنند. وقتی خیلی خیلی زیاد خوردهای و معده و رودهات روی هم با هم هنگ کرده است و حجم گندهای تپیده در شکمت به ریشت و به نفست که در نمیآید میخندد، تنها کاری که مفید هست و مفرح است و باد آن گندها را میخواباند، ریدن است. وقتی یکی دیگر هم میآید و بیش از ظرفیت تحملات، چیزی را به تو تحمیل میکند بهترین کاری که میتوانی در برابرش بکنی همان است که گفتم. حالا شاید یک ایرادهایی هم بشود گرفت که مثلا غذا را آدم خودش خورده با اختیار خورده و لذت هم برده اما آن طرف دیگر که تحمیل کننده بوده یا آن چیزی که از ظرفیت تو خارج بوده ممکن است خصوصیات خوراکی را نداشته باشد. اما مهم نیست. استعاره است دیگر. در مثل مناقشه نیست. کار، کار خوبی است اگر به جا و به اندازه باشد مثل هر چیز دیگر
پانوشت ۲:
جهت پیشگیری از ایجاد سوء تفاهم برای طرفداران پر و پا قرص همسرجان!
بعضیها به هیچ عنوان شامل ایشان نمیشود، بل هر کسی میتواند باشد جز وجود نازنینش.
مادرم این روزها بیشتر میخندد. مادرم این روزها بیشتر درد میکشد. او بیشتر میخندد تا بهتر پنهان کند. لبخندهای ملیح و کمرنگ توان پنهان کردن درههای عمیقی که این روزها در دل صبور کوه مانندش شکاف خوردهاند را ندارند حتی از من. از همه. این پردهپوشی خندههای مستانه میطلبد. قهقهههای بلند میخواند که پاره نشود. که بند دل منی که بیرون پرده در فاصلههای چند صد کیلومتری در آغوش مهربان زندگی لمیدهام پاره نشود. میخندد و بلند میخندد تا سد کند تکثیر این هیولای مخرب درد را. سالهاست که عادت کرده به دردها بخندد و آنها را که انگار نذر کردهاند که بیرون بریزند، در چاه ژرفای روحش دفن کند. بلند بخندد تا فریاد آههای دردهایش که روح چون منی را کر میکند، به گوشها نرسد. سالهاست بر بیدرد نامیدنها و بیغم دانستنها و مغرور دیدنها، دم بر نیاوردن گزیده است. اما گریزی نیست از بازدمهای آتشین که میسوزاند مرا. ترسم اگر بداند و بفهمد که میسوزاند بازدمهایش، که آن وقت دم برنیاورد مگر بازدمد. چون او مادر است. چون مادرها میخندند. چون مادرها درد دارند. چون مادرها آه دارند. اما میخندند.
خدایا امشب میخوام به زبون خودم باهات حرف بزنم. امشب بیدارم اما نه مثل شبهای قدر دیگه. امشب نمیخوام که گریه کنم. امشب میخوام مثل آدم بشینم جلو روت باهات حرف بزنم. امشب میخوام سنگهام رو باهات وا بکنم. امشب میخوام خود خودم باشم. بدون وکیل و وصی. بدون حاجب و دربون و پرده دارهایی که درگاه تو رو محل درآمد خودشون کردن. بدون حضور اونایی که نمیذارن من و تو با هم باشیم. تنها باشیم. آزاد باشیم.
میخوام خودم باشم. خدایا منی که روبروت نشسته پر از تردیده. پر از پاره پارههای ذهنی هست که همه دارن از من فرار میکنن. پر از فکرایی که عذابش میده. خدایا این کسی که جلوت نشسته تو خونهی کعبه، پشت دیوارهای قطور، پشت پردههای سیاه، لای برگههای مفاتیح، زیر مهر گلی، لای دونههای تسبیح دنبالت نمیگرده. به زبونی که خودش نمیفهمه باهات حرف نمیزنه. خدایا این منم! و تو احتمالاً بهتر میدونی که من کیام.
خدایا اگه هستی، خودتو، وجودتو نشونم بده.
ای خدایی که بزرگتر از هر چیزی هستی! ای خدایی که از همه مهربانتری! ای خدایی که از همه به من نزدیکتری و ای خدایی که منو بیشتر از همه دوست داری!
ای خدای توانا! این خدای بینهایت، این خدای عادل!
اگر هستی و اگر امشب شبی هست که رزق و روزی همهی بندگانت رو تقسیم میکنی و اگر امشب برنامهی بودجهی سال دیگه رو برا این همه آدم میبندی لطفاً تو برنامههات اینو هم به یاد داشته باش که الان یه عده انسان ظالم و خودخواه و متکبر دارن مال این مردم رو میخورن! دارن زندگی این مردم رو تباه میکنن! دارن ساعتهای خوش این مردم رو به باد میدن! بچههای بیدفاعی که پناهی جز خانواده ندارن رو از مهر پدر و مادرشون محروم میکنن! پدر و مادرهایی که همهی جونشون به بچههاشون بستهس رو از اونا جدا میکنن! دارن اسم تورو با شلاقهایی که رو تن آدمهای بیگناه فرود میآرن تکرار میکنن! دارن از اسم انسانهایی که تو برگزیدی تا الگوی خوبی و پاکی باشن برای کارهای پلید خودشون استفاده میکنن!
خدایا لطفاً امشب به فرشتگانت بگو که وقتی حساب کتاب میکنن، گرما و سرمای بیرحمانهای که آدمهای بیخانمان تحمل میکنن، و زجر تنهایی و بیپناهیای که زندانیهای بیگناه میکشن، و درد گرسنگیای که آدمهای فقیر میکشن، و رنج تحقیری که مردم عادی از این زورگوها میبرن رو حساب کنن. خدایا از تو نمیخوام که به ازای این عذابها، خوشیهای دوچندان نه در این دنیا نه در آخرت بهشون بدی. این خدای توانا، لطفاً فقط شر همینها را از سر مردم کم کن.
خدایا دست آدمهای ظالم رو از سر ما کم کن. لطفاً…
خدایا منو از شر خودم، و افکار پریشان خودم، و تنبلی خودم، و خودخواهیم و غرورم نجات بده.
خدایا به من کمک کن که از سلامتیام، از لحظات عمرم، از استعدادم، از امکاناتم استفاده کنم در راهی که به خودم و به انسانهای دیگه سود برسونم.
خدایا شر من رو از هر موجود دیگهای کم کن. خدایا کمکم کن که آدمی باشم که کسی از من آزار نبیند. کسی از دست من خجلتزده نشود. کسی از اشتباه من دچار خطر جانی و مالی نشود. کسی به خاطر من از زندگی ناامید نشود. کسی از سوی من تحقیر نشود. هیچ انسانی یا حیوانی از سوی من دچار درد نشود.
خدایا به من و خانوادهی من و دوستان من و اطرافیان من سلامتی جسم و جان و مال و عمر پربرکت بده.
خدایا به من قدرت تفکر، اندیشیدن، تحلیل کردن، استنتاج بده تا بفهمم اون چیزی رو که باید.
خدایا به من همت بده تا عمل کنم به اون چیزی که شاید.
خدایا من پرسشهای زیادی دارم. تردیدهای زیادی دارم. بغضهای زیادی دارم. خدایا دلم میخواد که هر چی از گذشته توسط آدمهایی که دیگه بهشون هیچ اعتمادی ندارم رو بریزم دور. خدایا اگر هستی و اگر صدای من رو میشنوی و اگر عجز منو میفهمی لطفاً بخواه که جوابم رو بدی. چون از قرار معلوم تو خدایی هستی که اگر بخواهی و اراده کنی، خواهد بود آنچه باید باشد.
خدایا عیوب من، کاستیهای من، اشتباههای من، ستمهای من، گناهان من را ببخش و کمکم که جبران کنم هر آن چه بدی در حق خودم و دیگران کردهام. خدایا آبروی من را حفظ کن و من را.
خدایا لطفاً لطفاً لطفاً امشب دعای پاک همهی آن کودکان معصومی که غم دارند، مادرانی که دلی شکسته دارند، پدرانی که زخمی در جان دارند، بیماران، فقیران، تنهایان، بیپناهان، مظلومان، دردمندان، دلسوزان و همهی انسانهای پاکی که دعای خیری دارند را برآورده کن.
خدایا شر ظالمان، متکبران، از خود راضیها، منحرفها، سودجوها، ستمگران، فحاشان، بیشعوران، نادانان، انحصارطلبان، زورگویان، حرامخواران و بدخواهان رو از سر من، و خانوادهی من و هممیهنان من و همنوعان من در هر کجای این جهان که خودت آفریدهای کن.
خدایا اگر هستی و اگر مرا میبینی لطفاً ناامیدم نکن.
باسپاس
یکی از مخلوقات ناچیز ناچار سردرگم تو که تنها امیدش تویی
مردک دوباره زر زده که تحریمهای ناکارمد برای ایران ناکارامد هستند.
اما تحریمهایی که ایران دچارشه خیلی خیلی کارآمد بودند. پدر ما مردمی که اینجا زندگی میکنیم را که در آورده.
برای اینکه حسش کنی و سرعت زیاد تاثیرگذاریش را ببینی فقط کافیه به فاصله دو سه ماه با قطار تهران یزد یه مسافرتی داشته باشی. با همه وجودت این کارآمدی تحریم را روی زندگی عادی مردم میتونی ببینی.
مگر اینکه خر باشی.
دست باید شست/ رخت باید بست/ دور باید رفت
بیخود نیست که اینا همقافیهان، خب یه ربطی به هم داشتن.
از مملکتی که دوبار باید پول بدی برای یه بلیط، فقط به خاطر این که اسمش رو عوض کنی، از مملکتی توی پارکینگ عمومیش به اندازه حق پارک باید به پارکبانش «دشت» بدی. از مملکتی که کارگر پمپ بنزینش از ۵۰ تومن هم نمیگذره یا به جای ۱۵ لیتر اگه حواست نباشه ۲۵ لیتر حساب میکنه. از مملکتی که هر جایی رد میشی یه نوار گذاشتن توش یه آخوندی داره مکرر در مکرر حرفایی میزنه که نه به درد دنیات میخوره نه به درد آخرتت. از مملکتی که توش رنگ عشق سیاهه. چادر مشکی صدفه. تن عرق کردهی خسته از دویدن و به دندون کشیدن خودش گوهره. از مملکتی که باید بدونی ممکنه آدامسی هر جایی باشه غیر از سطل آشغال و بچسبه به لباست. از مملکتی که نیمای ۴ ساله با چشمای کبود و سرم توی دست، بعد چند روز تحویل بابایی میشه که به همون روز انداختهش و بعد از چند هفته تن بیجونش روی تخت بیمارستان نفس راحت و ریق رحمت رو با هم سر میکشه و قاتلش هم مجازات نمیشه چون ولی دمش بوده، چون باباش بوده، چون بابا اگه بچهش رو بکشه مجازات نمیشه. از مملکتی که شستشوی مغز و پختن کلهی آدمها در اولویت اول و آب آشامیدنی و غذایی برای خوردنشون فاقد اولویت هست. از مملکتی که هر چی اونورتر میره حجم ریشها بیشتر اما وزن شخصیتها کمتر میشه. از مملکتی که ارگان نظامیش کار اقتصادی میکنه و مردم محرومش برای یه لقمه نون کار پادنظامی(چماق به دستی) و مملکتی که هرچی عکس اشخاصی رو بیشتر آویزون کنی و دمپاییت رو بیشتر رو زمین بکشی و پیرهنت چروکتر باشه و لباست به گونی شبیهتر و اخمهات توی هم تر، بیشتر گیرت میاد اما هر چی داناتر باشی و لایقتر یه قدم به زندون نزدیکتری. از مملکتی که توش آببازی جرمه و بازی با آبرو، افتخار و مایهی پیشرفت، باید رفت. باید دست شست و رخت بربست و رفت تا دور. دور دور دور.
پانوشت: ساختن و موندن توی خرابهای که برای مردن توش هم تحقیر میشی، فقط و فقط بیمسئولیتی در قبال خودته و نه حتی ذرهای احساس مسئولیت نسبت به دیگران. چون اینجا حتی اختیار خودت رو هم نداری چه برسه به این که بتونی برای دیگری کاری بکنی.
چندی است، یک مزاحم دارم. یک مزاحم که در کارش (که آزار و دشنام است) بس جدی و کوشا است (تنها نکته مثبتی که از وی دیدم) فقط لازمه که یه پست توی این وبلاگ نیمهمتروک بنویسیم، شخصی که گویا غیر از اینترنت از طریقی دیگر هم مرا میشناسد، باران دشنام را بر من میباراند! و البته این آزارها از زمان انتخابات به این طرف خیلی خیلی شدید شدهاند.
رفتار این شخص که از قم الطافش را پرتاب میکند به حدی آزاردهنده است که حتی پستهای فنی گاهگدارم هم بینصیب نمیماند. اینکه سرزدنم به اینجا و نوشتنم در این حد کم شده است ناشی از همین موضوع است.
هر بار نشانی آیپیای که استفاده میکند را برای دسترسی به این بلاگ مسدود کردهام اما اهل فن میدانند که این کار چارهساز نیست.
این شخص خود را به نامهای مختلفی به من معرفی کرده. در یک دوره بحث از طریق ایمیل (زمانی که فکر میکردم میتوان با وی گفتگو کرد) خود را با نام دانشمند جوان سمپادی معرفی میکرد. یک سری بلاگ هم در همین رابطه داشت که در آن به صورت پیوسته از انجمن سمپاد انتقاد (و به برداشت من بسیار نابجا و ناحق) کرده بود.
تنها میتوانم بگویم استرسهایی که این شخص (حقیر، خودخواه، بیمغز و صد البته دگم) تابحال برای من ایجاد کرده زیاد بوده است اما از این به بعد قصد ندارم در بازی وی باشم.
از این به بعد آزادتر خواهم نوشت، هر چند بازگشت به روزهای آرمانی چندان ساده نیست …