<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خود خودمان</title>
	<atom:link href="http://www.sadeq.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sadeq.ir</link>
	<description>نوشته‌های صادق و مریم</description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 22:34:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>گذشتن از کابوس</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 22:34:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=893</guid>
		<description><![CDATA[بعد از کلی کلنجار رفتن و سال‌ها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن‌ چه می‌ترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهین‌آمیزی. از آن مردی که همیشه فکر می‌کردم فریاد خواهد کشید « نمی‌توانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از کلی کلنجار رفتن و سال‌ها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن‌ چه می‌ترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهین‌آمیزی. از آن مردی که همیشه فکر می‌کردم فریاد خواهد کشید « نمی‌توانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. از نگاه پیروزمندانه مردانی که غاصبان وجود زن‌ها بودند هم خبری نبود. تنها موجودی نه قوی نه ضعیف با رضایت‌مندی از کفه‌ی ترازویی که می‌دانست نه به عدالت به سوی او سنگین شده، با تردید و موشکافی و اندکی تعجب، برگه‌ای را واکاوی می‌کرد که به تلخی جملات ثقیل حقوقی، مرا به خودم بخشیده بود.<br />
مرد گفت: لابد بیچاره را به صلابه کشیده‌ای که این را گرفتی.<br />
به زبان فهم خودش پاسخ دادم: نه ۴۰۰ تا را بخشیدم.<br />
خیالش راحت شد که سر هم‌نوع‌ش نه! هم‌جنس‌ش کلاه نرفته است. اما باز از منت گذاشتن بر سرم دست بر نداشت. آن‌گونه که متون حقوقی در بستر کفه‌اش او را کاذبانه سنگین‌تر پرورانده‌اند.<br />
خوب که مرور می‌کنم می‌بینم صحنه‌ها کم‌شباهت به کابوس‌ها نیستند. اما احساس من و نگاه من است که متفاوت است. این احساس و نگاه متکی به آرامش و اطمینان را به کسی مدیونم که نه غاصب وجود من شد بلکه به نیکی هم‌راه و هم‌سفر من شده است. آری اگر او نبود بی‌شک نگاه‌ها و حرف‌ها جور دیگری معنا می‌یافت. بی‌شک واقعیت فرقی با کابوس نداشت.<br />
پس به سلامتی انسانی که انسان است و انسانیت‌ش بزرگ‌ترین هدیه خداوند به من.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=893">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=893" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره‌ای از سیدعطاءالله مهاجرانی</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 15:37:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره، آخوند، دین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=875</guid>
		<description><![CDATA[دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟<br />
- بله پیدا بود که ارمنی هستند!<br />
- پس نجسند.<br />
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل!<br />
- نجسند!<br />
- پاکند!<br />
- تو از کجا می گویی پاکند؟<br />
- شما از کجا می فرمایید نجسند؟<br />
- تو باید بگویی چرا پاکند.<br />
- شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید &#8221; کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!&#8221; – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید<br />
.- تو این را از کی یاد گرفتی؟<br />
- از حاج آخوند.<br />
- یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟<br />
- بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست.<br />
- حاج آخوند درس هم خوانده؟<br />
- بله.<br />
- کجا؟<br />
- پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم.<br />
- سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟<br />
- از خودش بپرسید چرا در ده مانده است.<br />
-شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته!<br />
آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟<br />
پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید.<br />
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید.<br />
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین&#8230;اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟<br />
-بله،<br />
- من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟<br />
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند.<br />
- حرف دیگری نزد!<br />
-چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی&#8230;<br />
گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.<br />
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!<br />
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست&#8230; به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!<br />
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد&#8230;</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=875">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=875" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/10/883/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/10/883/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:30:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=883</guid>
		<description><![CDATA[ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابری نیست،<br />
بادی نیست،<br />
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)<br />
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)<br />
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)<br />
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=883">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=883" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/883/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آرزوهای محال</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/10/879/unavliable-hopes/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/10/879/unavliable-hopes/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:25:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=879</guid>
		<description><![CDATA[و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟
:-/

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟</p>
<div id="attachment_880" class="wp-caption aligncenter" style="width: 730px"><a href="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2012/01/Keyhan-in-1357.jpg.jpg"><img class="size-full wp-image-880" title="Keyhan-in-1357.jpg" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2012/01/Keyhan-in-1357.jpg.jpg" alt="" width="720" height="720" /></a><p class="wp-caption-text">بریده‌های روزنامه کیهان ۵۷</p></div>
<p>:-/</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=879">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=879" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/879/unavliable-hopes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداحافظ اینترنت</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 15:29:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رایانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[گنولینوکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=873</guid>
		<description><![CDATA[دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.
و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.
از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.</p>
<p>و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.</p>
<p>از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و شنید. رای ملی داد. عقیده‌ای ملی داشت. از امروز باید ملی باشی.</p>
<p>بدرود اینترنت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پ.نـ. اگر نمی‌ترسیدم از عاقبت کار و حجم خرابی‌ها و وسعت و مدت آشوب‌ها، جنگ و ویرانی را ترجیح می‌دادم به صلح و آشتی ملی.</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/82dd747705e06f7f4439001c2a55b480?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>عرفان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/comment-page-1/#comment-548">۱۰ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							حرف دل رو میزنی صادق جان. لااقل کاش مهندسی کامپیوتر به عنوان یک شغل سخت و پرخطر پذیرفته میشد.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=873">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=873" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/873/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تغییر اندازه پارتیشن دائمی در توزیع‌های زنده</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/09/845/resize-casper-rw-loop-file-in-linux/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/09/845/resize-casper-rw-loop-file-in-linux/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 18:16:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[رایانه]]></category>
		<category><![CDATA[گنولینوکس]]></category>
		<category><![CDATA[casper-rw]]></category>
		<category><![CDATA[mint]]></category>
		<category><![CDATA[persist]]></category>
		<category><![CDATA[فلش]]></category>
		<category><![CDATA[لینوکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=845</guid>
		<description><![CDATA[یکی از چیزای خوب توی لینوکس امکان ساده درست کردن یه فلش قابل بوت و همراه داشتن اون برای استفاده‌های گوناگونه.
وقتی از فلش بوت می‌کنید سرعت دیسک زنده به نسخه‌های نصب شده خیلی نزدیک می‌شه و از همه مهمتر اینکه می‌تونید یه پارتیشن تعیین کنید که اطلاعات خاص شما (مثلا پوشه خانگی شما) روی اون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از چیزای خوب توی لینوکس امکان ساده درست کردن یه فلش قابل بوت و همراه داشتن اون برای استفاده‌های گوناگونه.<br />
وقتی از فلش بوت می‌کنید سرعت دیسک زنده به نسخه‌های نصب شده خیلی نزدیک می‌شه و از همه مهمتر اینکه می‌تونید یه پارتیشن تعیین کنید که اطلاعات خاص شما (مثلا پوشه خانگی شما) روی اون ذخیره بشه و با هر بار بوت از روی اون فلش‌دیسک به اون اطلاعات دسترسی داشته باشید.<br />
من هم با استفاده از ابزاری که در سایت پن‌درایو لینوکس( <a title="Pen Drive Linux" href="http://www.pendrivelinux.com" target="_blank">http://www.pendrivelinux.com</a> ) معرفی می‌کنه و  ارائه می‌ده یه فلش بوت از روی دیسک نصب mint ساختم. موقع ساخت فقط ۱۲۴ مگ برای اون در نظر گرفتم. و حالا این فضا پر شده و حتی در روند عادی بوت اختلال ایجاد کرده.<br />
اگه شما هم مثل من دچار مشکل شدید، اولین قدم اینه که موقع بوت پارامتر persist را از خط بوت حذف کنید. با اینکار انگار نه انگار که شما پارتیشن persist روی فلش‌مموری درست کردین. لینوکستون به صورت کاملا تمیز مثل زمانی که از روی سی‌دی بوت کردین بالا میاد.<br />
یه راه دیگه هم هست و اون تغییر اندازه این پارتیشه. برای این کار اول با استفاده از دستور dd اندازه اون فایل را بزرگ می‌کنیم.<br />
مثلا برای اینکه یک گیگ به فضای دیسک اضافه کنیم این دستور را وارد می‌کنیم:</p>
<pre dir="ltr">% dd if=/dev/zero bs=1M count=1024 &gt;&gt; casper-rw</pre>
<p>بعد باید فایل سیستم را درستش کنیم که با این اندازه جدید سازگار بشه:</p>
<pre dir="ltr">% resize2fs casper-rw</pre>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=845">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=845" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/09/845/resize-casper-rw-loop-file-in-linux/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درد دل</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 09:19:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=851</guid>
		<description><![CDATA[ما ز یاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آن چه می‌پنداشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود          ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت      ما غلط کردیم و صلح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما ز یاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آن چه می‌پنداشتیم<br />
گفت و گو آیین درویشی نبود          ورنه با تو ماجراها داشتیم<br />
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت      ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم<br />
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد       جانب حرمت فرو نگذاشتیم</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6959b5c848b4774d6153e47d22f0ac53?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>rasuol:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/comment-page-1/#comment-523">۱۹ دی ۱۳۹۰</a></small>
							سلام 
خب جونم از کجای زندگی سر در گمم بگم 
من یه آدم راستگو ام که همیشه این صداقت کار دستش میده نمی دونم چطور میشه دروغ گفت 27 سالمه از سربازی معاف شدم گفتم نونم تو روغنه الانه که کار برام سرازیر بشه ولی همه درها به روم بسته شد هر جا میرفتم بخاطر سادگیم زود سرم کلاه میرفت  و میومدم بیرون از قشر فقیر جامعه بودیم هیچ وقت جرات نمیکردم دوستامو به خونه دعوت کنم که مبادا از زندگیمون سر در بیارن همیشه آرزوی داشتن یه خواهر به دلم موند از احمقیم یه رشته خوندم که فقط توش حمالیه فوق دیپلمم رو رفتم بازم بیکار موندم چون نه سرمایه داشتم نه پارتی حالا که به سال آخر لیسانسم رسیدم تو همون رشته ی احمقها بازم میبینم که هیچ جا برام کار نیست جز شاگردی و حمالی همیشه در حسرت داشتن یه دوست دختر خوب سوختم و هیچ وقت بهش نرسیدم اونقدر احساس تنهایی میکنم که اگه جراتشو داشتم خودمو از این زندگی خلاص میکردم آدم بدبخت و احمقی مثل من به چه درد میخوره حالا که کمی وضع خانواده ما بهتر شده و به خانواده متوسط ارتقا پیدا کردیم دیگه دوستی ندارم که دعوتش کنم هیچ کسو ندارم که براش درد دل کنم . 
ممنون
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=851">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=851" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/09/851/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خرج خونه</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Nov 2011 12:56:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[برنامه‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[گنولینوکس]]></category>
		<category><![CDATA[github]]></category>
		<category><![CDATA[gpl3]]></category>
		<category><![CDATA[mvc]]></category>
		<category><![CDATA[خرج خانه]]></category>
		<category><![CDATA[هزینه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=843</guid>
		<description><![CDATA[همیشه برای اینکه بدونم پولم را خرج چی کردم مشکل داشتم.
به همین دلیل بود که سال گذشته یه برنامه خیلی ساده و کوچولو نوشتم که توی اون خرج‌هام را یادداشت می‌کردم.
دوستان می‌دونند که حافظه خوبی ندارم، پس برنامه را سبک نوشتم که با حداقل هزینه بتونم با موبایل و استفاده از اینترنت gprs موبایل کار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه برای اینکه بدونم پولم را خرج چی کردم مشکل داشتم.<br />
به همین دلیل بود که سال گذشته یه برنامه خیلی ساده و کوچولو نوشتم که توی اون خرج‌هام را یادداشت می‌کردم.<br />
دوستان می‌دونند که حافظه خوبی ندارم، پس برنامه را سبک نوشتم که با حداقل هزینه بتونم با موبایل و استفاده از اینترنت gprs موبایل کار ثبت خرج‌هام را انجام بدم.<br />
بعد از اون دیگه وقت نکردم به برنامه امکانات اضافه کنم مثلا برنامه باید:<br />
۱. سیستم احراز هویت داشته باشه.<br />
۲. گزارش عملکرد مثلا ماه و هفته گذشته داشته باشه.<br />
و &#8230;<br />
چند وقتی بود که ازش استفاده نمی‌کردم، امروز یادم اومد و برنامه را گذاشتم روی github که هر کسی خواست بتونه استفاده کنه:<br />
<a href="https://github.com/sadeqn/home-costs" target="_blank">https://github.com/sadeqn/home-costs<br />
</a>کمک کنید این برنامه بهتر بشه.</p>
<p>این برنامه با گواهی حق استفاده <a href="http://gplv3.fsf.org" target="_blank">gpl3</a> منتشر شده.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پ.ن. یه اشکال توی کد sql نصب رفع شد. این باگ باعث می‌شد بعد از ایجاد جداول و viewها برنامه به درستی اجرا نشه.<br />
پ.ن. یه سیستم ساده احراز هویت بهش اضافه شد. کاربر دیفالت و رمزش را در فایل readme بخونید.</p>
<p>پ.ن. یه خورده ساختار کد را بهتر کردم و الان نزدیک‌تر شده به ساختار MVC. البته هنوز کلی کار داره. ‌آخرین نسخه را از مخزن git hub‌ می‌تونید بگیرید.</p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/cfaf6431fb4f8c4aab3470e33c0b0118?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سید علی پویا:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/comment-page-1/#comment-510">۰۳ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							آقا این فایل جلالیتون که ارور میده
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/a50ffeb65649d005f222fd3f654f475b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>صادق:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/comment-page-1/#comment-511">۰۴ آذر ۱۳۹۰</a></small>
							باید extension‌ای به نام intl فعال باشه: http://www.php.net/manual/en/book.intl.php
نکته اینکه آخرین سری (یه سال پیش) که من این intl را توی ویندوز خواستم استفاده کنم مشکل جدی داشت و باعث کرش کردن apache می‌شد.

یه دونه تابع بیشتر توی این فایل نیست که کارش تبدیل زمان به تاریخ و ساعت جلالی معادل‌ش در ایران است. می‌تونید این تابع را عوض کنید و کد خودتون را جایگزین کنید یا حتی تابع را خالی کنید!
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=843">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=843" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/09/843/home-costs/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لب حوض</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/08/833/%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%b6/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/08/833/%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%b6/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 15:31:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=833</guid>
		<description><![CDATA[می‌نشینم لب حوض
روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
و خدایی که در این نزدیکی است

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می‌نشینم لب حوض<br />
روشنی من گل آب<br />
پاکی خوشه زیست<br />
و خدایی که در این نزدیکی است</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=833">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=833" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/08/833/%d9%84%d8%a8-%d8%ad%d9%88%d8%b6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای آن‌ها که می‌جنگند</title>
		<link>http://www.sadeq.ir/1390/08/825/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ac%d9%86%da%af%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://www.sadeq.ir/1390/08/825/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ac%d9%86%da%af%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 07:50:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=825</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دلی می‌گیرد به آسمان ابری تشبیه‌ش می‌کنند. حالا این دل ما شده آسمانی که مهمان ابرهای بهاری‌اند. اینقدر زود می‌آیند که فرصت نمی‌کنی چتری بالای سرت بگیری. هنوز هق‌هق‌شان بند نیامده می‌روند،‌ طوری که عقده‌اش به دلت می‌ماند.
تازگی‌ها پی به وجود سندرمی نوپدید در ساکنان دیارمان برده‌ام. گاهی فکر می‌کردم تنها خاطر ماست که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی دلی می‌گیرد به آسمان ابری تشبیه‌ش می‌کنند. حالا این دل ما شده آسمانی که مهمان ابرهای بهاری‌اند. اینقدر زود می‌آیند که فرصت نمی‌کنی چتری بالای سرت بگیری. هنوز هق‌هق‌شان بند نیامده می‌روند،‌ طوری که عقده‌اش به دلت می‌ماند.</p>
<p>تازگی‌ها پی به وجود سندرمی نوپدید در ساکنان دیارمان برده‌ام. گاهی فکر می‌کردم تنها خاطر ماست که هرازگاهی سرخود یاد هندوستان می‌افتد. گاهی می‌گفتم چه کرده‌اند با این مردم که مثل گله‌ی رمیده‌ی آهو که آماج یورش پلنگی درنده شده باشد، به هر سو می‌دوند. حالا چه مالزی و سنگاپور باشد چه کانادا و آمریکا.</p>
<p>اما هم‌اکنون بدین مکاشفه رسیده‌ام که سندرمی پدید آمده که با روح آن می‌کند که ایدز با جسم. یعنی سیستم دفاعی روح‌ت را تضعیف می‌کند. سدهای ایمنی روح‌ت را می‌شکند. مقاومت‌ت را به تهاجم عوامل خارجی می‌کاهد. و کم‌کم خوره‌ی جانت می‌شود. «سندرم افسردگی ناشی از زندگی در دیستروفی فرهنگی ایران» نام‌ش کمی طولانی است. می‌شود مثل ایدز خلاصه‌اش کرد و گفت «سازدفا» مثلاً&#8230;! ولی شرح‌ش همان است که از نام‌ش پیداست. هر بار که عابری را می‌بینم که با دیدن ثانیه‌های آخر چراغ سبز بی‌اعتنا به ماشین‌هایی که خیز گرفته‌اند تا در آخرین ثانیه خود را به طرف دیگر چهارراه پرتاب کنند، از خط عابر پیاده و بیش‌تر از جایی نزدیک آن رد می‌شود. و هر وقت راننده‌هایی را می‌بینم که نمی‌دانند چراغ چشمک‌زن راهنما به چه کار می‌آید. یا وقتی خودروهای گونه‌گون از رنو گرفته تا اتوبوس دوطبقه را می‌بینم که توهم حضور در مسابقه‌ی رالی را گرفته‌اند لابد. یا هر وقت برخی همسایه‌ها را شرف‌یاب حضور می‌شوم که ادب و حیا و احترام به حوزه‌ی خصوصی افراد را قی کرده‌اند و چشم‌شان جلوتر از نوک بینی‌ دل‌خواسته‌های‌شان را نمی‌بیند. یا وقتی کودکان فروشنده‌ی سر چارراه‌ها ناخودآگاه مرا یاد لبنانی‌های بورسیه‌ی ایران و تحت پوشش کمیته‌ی امداد می‌اندازد. و صورت‌های مصنوعی دخترکان و پسرکانی که زیبایی طبیعی‌شان در این سیستم زیبایی‌ستیز ایران به یغمای سلیقه رفته و از خود فراموشی‌شان داده است. و وقتی با ترس از کنار پلیس‌ها و موتوری‌ها و ایدئولوگ‌های نشان‌دار و ادارات و حتی دانش‌گاه تهران!! رد می‌شوم مبادا یکی از پشت دیوار بیرون بپرد و به ناخن شست پایم که بیش از حد از به کفش فشار می‌آورد، ایراد بگیرد. و وقتی کرایه‌ی تاکسی را روز به روز ۵۰ تومن و ۱۰۰ تومن بیش‌تر می‌پردازم. و وقتی پیرمردی را می‌بینم که در فروش‌گاه شهروند دست‌دست می‌کند و جنس‌ها را دور می‌زند و نگاه می‌کند و از قیافه‌اش پیداست که با خود می‌اندیشد اگر من دانه‌ای از میلیون‌ها بردارم کسی کش‌ش!!! می‌دهد یا نه. یا وقتی &#8230;. بگذریم. وقتی خیلی چیزها را می‌بینم سندرم‌م عود می‌کند. مثل فشار خون. فشار آه‌م بالا می‌رود. تا جایی که ممکن است در جایی فریاد لخته شود و روحم را پاره کند. دریچه‌ی بغضم هم این‌گونه وقت‌ها خوب باز و بسته نمی‌شود.</p>
<p>منتها به لحاظ درمان این سندرم روحی برخلاف ایدز که تاکنون کشف نشده، به سرطان می‌ماند. یعنی می‌توان موقتاً بر آن اشعه‌ی مهاجرت تاباند و از شرش خلاص شد. اگر خوش‌خیم باشد که بیمار جسته‌. می‌رود دنبال عشق و حال و زندگی و پیش‌رفت‌ش. اما امان از وقتی که بدخیم باشد. مهاجرت می‌کنی. اما جریانی نرم درون تو متاستاز می‌دهد. جوانان خندان را می‌بینی و یاد وطن می‌افتی. سال‌خوردگان دست در دست هم را می‌بینی و یاد پیرمردهایی می‌افتی که با دست لرزان فرمان تاکسی قراضه‌شان را می‌چرخانند یا گوشه‌ی خیابان پای بدبختی خویش نشسته‌اند. و این طور است که سندرم دست از سر تو بر نمی‌دارد و دیگر مهاجرت‌درمانی هم جواب نمی‌دهد. وای از آن روز که محکوم شوی که بمانی و ببینی. شاید هم تصمیم بگیری که مبارزه کنی. برای همه‌ی آن‌ها که مبارزه می‌کنند آرزوی موفقیت دارم.</p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/fe1746e3f47065ddbc6012f3fb57f4cb?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مجید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/08/825/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ac%d9%86%da%af%d9%86%d8%af/comment-page-1/#comment-506">۲۱ آبان ۱۳۹۰</a></small>
							وای از این سندرم سازدفا، 
وقتی که دقیق مینگری مبیبی که بخش اصلی این مشکلات خود ما هستیم
حالا چرا ما به این وضع دچار شده ایم خود جای بحث دارد
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/dc05f9aba5fb010a93afef0a976a2429?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>مهدی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/08/825/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ac%d9%86%da%af%d9%86%d8%af/comment-page-1/#comment-507">۲۱ آبان ۱۳۹۰</a></small>
							عالی
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=825">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=825" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/08/825/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ac%d9%86%da%af%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

