آرشیو بر اساس اردیبهشت, ۱۳۸۹:

انتقال به سرور جدید!

{ پست شده در ۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

چاره‌ای جز تغییر سرور نبود.
فعلا وب‌سرور را به سرور جدید منتقل کردم! باشد که مشکلات کمتر شود! هنوز داده‌ای از دست نرفته است البته. اگر مشکلی در دیدن این سایت مشاهده کردید، به sadeqn در جیمیل نامه بزنید و خرابی را گزارش کنید. بسیار ممنون و سپاسگزار خواهم شد.

مخور غم

{ پست شده در ۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

این نیز بگذرد

حرف‌های گم‌شده

{ پست شده در ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

در سالن دانشگاه از این بنرهای «آدابی» چند تا گذاشتن، عنوان‌ش هست «حرف‌های گم‌شده». توش یه سری از این طرح‌های گرافیکی هست‌ش و پایین همش یه جملاتی نوشته شده و پایین اونا نوشته «مقام معظم رهبری». شاید ده تا حرفِ گم‌شده. همین!

چرا!

{ پست شده در ۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : کوتاه‌نویسی

یه عالمه چرا دارم. چرا؟

قرارداد خدمات ADSL

{ پست شده در ۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : کوتاه‌نویسی

کارهایی که اونا حق دارند انجام بدن و کارهایی که ما حق نداریم انجام بدیم. همین!

تب

{ پست شده در ۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها : ,
مربوط به : کوتاه‌نویسی

من دلم تب داره

امنیت!

{ پست شده در ۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
مربوط به : عمومی

به مناسبت طرح امنیت اجتماعی:

گفتن به شرطی اجرا می‌کنیم که ازش ایراد نگیرین!

یه بار اجرا کردن و کسی هم حق اعتراض نداشت!

یهویی از انتخابات ۸۸ به بعد متوقف شد!

کم حجابی برای احمدی نٰژاد شد تبلیغ و برای موسوی ضد تبلیغ!

وضع آدمایی که الان می‌بینم از قبل یا مثلا زمان آقای خاتمی خیلی بدتر(؟) شده!

حالا از طرح یا اجرای دوباره این موضوع چه سودی می‌برند؟ متأسفانه زشتی‌ها و پلشتی‌ها آشکارتر و وقیحانه‌تر از همیشه خودشون رو نشون می‌دن!

این دانشکده/ این دانشگاه

{ پست شده در ۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

تو این دانش‌کده آدمی هست که هر چی بهش می‌گی، بلااستثنا بدون فکر کردن می‌گه نه! نمی‌شه!

تو این دانش‌کده آدمی هست که آدما رو از رو طبقه اجتماعی‌شون می‌سنجه و طبق اون براشون و یا برا حقوق‌شون احترام قائله. مثلا اگه طرف کمی کارگری می‌زنه مقاله‌شو می‌ده یکی دیگه. لابد می‌گه به قیافه‌اش نمی‌آد. اسم خودش هم که تو مقاله‌اش اومده زیادی‌شه.

تو این دانشکده آدمی هست که منو به خاطر یه کاری چنان توبیخ می‌کنه که از ادامه تحصیل پشیمون می‌شم. اما یک سال بعد به دوستم می‌گه چرا اون کار رو نکردی؟

تو این دانشکده آدمی هست که بهترین هم‌کار من حساب می‌شه، اما می‌گه اگه من بودم، اونایی که روز عاشورا دست زدن رو اعدام می‌کردم!

تو این دانشکده  آدمی هست که قابل اعتمادترینه، ولی می‌گه علیه احمدی نژاد تبلیغ بی‌خود می‌کنن!

تو این دانشکده آدمی هست که می‌گه کیف‌تو بده من نگه دارم، موهاتو تو کن!

تو این دانش‌گاه آدمایی هستن که افتخار می‌کنن رفتن قاطی سبزها خودشون رو جا زدن و عکس ندا رو بالا گرفتن، اما دست‌شون رو گذاشتن رو کلمه شهیده که معلوم نشه.

تو این دانشکده آدمی هست که اتاق کارشناس ۴ تا آزمایش‌گاه رو قبضه کرده.

آدمی هست که قبلا کارشناس آزمایشگاه بوده، الان مسئول حراست، امور مالی دانشکده، و هماهنگی‌ها هست. در مورد کلاس‌ها هم اون نظر می‌ده.

آدمی که به راحتی به من توهین می‌کنه و با بی احترامی برخورد می‌کنه.

آدمی که با بداخلاقی‌ها و تحقیرهاش باعث شده من برای اولین بار به طور جدی به خودکشی یا دیگرکشی فکر کنم!!!

آدمی که … آدمایی که … گاهی منو از دنیا نا امید می‌کنن. اما فکر نکنم همه اینا باعث بشه وقتی این دوران تموم شد، نخوام بگم یادش به خیر… یاد تمردها از دستورات نخوردن. یاد قایم کردن صفحات چت و وب و ایمیل و بازی پاسور از رو مونیتور. یاد چپوندن نون و لواشک و کرم نرم کننده و دستمال رولی توی کمد. یاد زدن زیر آواز. یاد لگد پروندن توی هوا وقتی خیلی انرژی زیاد آوردی. یاد … جووونی.

فاز/فضا تغییر کرد

{ پست شده در ۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : خصوصی

ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه است. یکی از دوستان آهنگ همه چی آرومه رو با عنوان «برای تغییر فضا/ تغییر فاز» فرستاده بود. به زحمت با سرعت ۳۱ کیلوبایت در ثانیه! دانلود کردم و به زحمت مطلب رمزدار! صادق‌جان رو باز کردم(با همون سرعت). و وقتی به اسم آهنگ می‌رسم شاید آهنگ تازه شروع کرده به خوندن. حالا تمام کلمات آهنگ یه معنای دیگه داره برام. صادق رو می‌بینم که توی تاک نشسته، شاید دستاش رو زده باشه زیر چونه‌اش و به قول خودش اشکی توی چشماش باشه و این آهنگ رو گوش می‌کنه و منو تصور می‌کنه. حتی تصور اون رو هم تصور می‌کنم. اما قبل از تصور این اشکه، نه! هق هقه که هری می‌ریزه تو فضا. حتی حواسم نیست که دیوارهای خونه عین کاغذ می‌مونه و این‌که لابد همسایه بغلی فردا میاد با لحن خاص خودش(کنجکاوانه) می‌پرسه: مریم جون دیشب شما گریه می‌کردی. من با خودم فکر کردم… . دیگه بقیه‌اش مهم نیست.

همه چی آرومه… غصه‌ها خوابیدن… شک نداری دیگه … تو به احساس من……………..

قولم یادم میاد که هرگز ازدواج نمی‌کنم تا … عاشق بشم. تلخی‌هایی که به جای ذهنم، توی خاطره‌ها، توی همه وجودم رخنه کردن. حتی دیگه یادم نمی‌آد چرا این‌قدر تلخ شدم. یعنی جزئیات‌ش یادم نیست. اما لامصب این تلخی… هنوز هست.

همه چی آرومه… من چقدر خوش‌حالم… پیشم هستی حالا…           پیشم نیستی حالا.

آهنگ رو که گوش کردم یاد اون وقتا افتادم که… . که صاف‌تر بودم. و چقدر به خاطر این شفافیت اذیت شدم. چقدر رو این شیشه گرد و خاک نشست. چه خراش‌هایی که روش نیفتاد. چقدر سنگ خورد. چقدر شکست.

از کی نمی‌دونم! ولی تصمیم گرفتم دیگه شفاف نباشم. شاید برای این که دیگه گرد و خاک‌ها پیدام نکنن. سنگ‌ها به خطا برن. اما… حتی خرده شیشه‌های دلم زیر پای سنگین تجربه‌ها له شد.

ولش کن. بذار اشکا بیان. صادق هم میاد.

ساعت ۱۲ هست و آهنگ هی داره می‌خونه. اون وقتا که صادق،‌ آقای نقاش زاده بود یه آهنگ دیگه برام فرستاده بود. خیلی اونو گوش می‌کردم و خیلی گریه می‌کردم(هوای گریه همایون شجریان).

کاش… حالت‌های مختلف رو تصور می‌کنم. نمی‌خوام به هیچ کدوم فکر کنم. فقط دلم می‌خواد بهش زنگ بزنم. گذشته، آینده، گور بابای هردوشون. بهش زنگ می‌زنم.

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست/ حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست…

ساعت دوری

{ پست شده در ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها :
مربوط به : خصوصی

ساعت ۱۱ و پنج دقیقه است.
با صدای جیغ ملیکا بیدار شده‌ام که برای نخوردن دارو تقلا می‌کند و گوشه‌ای از این تقلا فربادی است که به جایی نمی‌رسد.
بیدار می‌شوم و اندوهی عمیق با ترسی عجیب را حس می‌کنم. دنبالت می‌گردم اما در می‌یابم نیستی در این نزدیکی. دلم هری پایین میریزه. یادم میاد دوباره دوری شروع شده. و من این بار خیلی سختمه. خیلی. و راه فراری نیست برای این درد حتی.
و بغلت را زود و زیاد آرزوست ….
خیلی این وضعیت برام تازگی داره. دیگه از فعالیت‌های قدیمیم لذت نمی‌برم. بدون بودن تو دیگه از بودن در جمع دوستان و رفقای قدیمی شارژ نمی‌شم. حتی دیگه حسش نیست که برم تاک بشینم یه قهوه بخورم و فکر کنم و شاید کتاب بخونم، شاید وب بگردم. من بهت بدجور وابسته شدم. خیلی زیاد. در حدی که نمی‌تونستنم تصورش را بکنم.
یادم ترانه «همه چی آرومه» می‌افتم. و اینکه دورم و اینکه چشم‌هام پر از اشکه …