آرشیو بر اساس شهریور, ۱۳۸۹:

همینطوری‌ها

{ پست شده در ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }

گاهی دلم برای خودم می‌سوزد که انتظارم از هرچیز و هر کس، واضح بودن و دقیق بودن است. این در حالی است که در دنیایی زنده‌گی می‌کنم که نه واضح است، نه دقیق است و همه چیز غیرقابل پیش‌بینی!
حتی در معیار انسان نرمال این دنیا …

آی آدم‌ها، راه خود را پیدا کنید. متفاوت باشید

{ پست شده در ۰۹ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }


این ویدئو با زیرنویس فارسی در سایت TED موجود است.

من چهار سال قبل اینجا بودم، و یادم میاد، در اون زمان، سخنرانی ها‌رو در اینترنت نمی‌گذاشتن فکر می‌کنم اونا رو در یک بسته به حضار می‌دادند در یک بسته DVD که افراد اونا رو توی قفسه می‌گذاشتند، البته هنوز هم همون جا هستند

(خنده حضار)

حقیقتش، یک هفته بعد از سخنرانی قبلی من… …کریس با من تماس گرفت و گفت: «می‌خواهیم که سخنرانی ها‌رو تو اینترنت بگذاریم. اجازه می‌دهی که سخنرانی تو رو هم تو اینترنت بگذاریم؟» و من گفتم: «البته»

و چهار سال بعد، همان طور که گفتم، کسانی که اون را دیدند، کسانی که اون رو ذخیره کردن ۴ میلیون نفر بودن خوب برای اینکه تخمین بزنم که کلا چند نفر سخنرانی رو دیدن، می‌شه این عدد رو تقریبا ۲۰ برابر کرد. و همان طور که کریس گفت، برای ویدئوی من، یک عطشی هست.

(خنده حضار)

(تشویق)

… شما احساسش نمی‌کنید؟

(خنده حضار)

پس، تمام این برنامه مفصل برای این بود که… …من یک سخنرانی دیگه برای شما داشته باشم.

(خنده حضار)

اَل گور در کنفرانس TED در چهار سال قبل که من هم صحبت کردم در مورد بحران اقلیمی صحبت کرد. و من در پایان سخنرانی قبلی ام به آن ارجاع دادم. پس حالا می‌خوام از همون جا ادامه بدم. چون راستش اون دفعه فقط ۱۸ دقیقه وقت داشتم. خوب، همون طور که می‌گفتم…

(خنده حضار)

می دونید اون راست میگه. منظورم اینه که به وضوح با یک بحران عظیم اقلیمی مواجهیم. و اگه مردم باورشون نمیشه، فکر کنم باید بیشتر بیرون بیان. (خنده حضار) ولی من باور دارم که یک بحران اقلیمی دیگه هم داریم، که همون قدر جدی است و همون منشأ رو داره، و ما باید با همون اضطرار با این بحران برخورد کنیم. و منظورم اینه .. شما ممکنه بگید «من خوبم. من یه بحران اقلیمی دارم؛ دیگه دومی رو نمی‌خوام» ولی این بحران، بحران منابع طبیعی نیست. گر چه منم باور دارم که بحران منابع طبیعی وجود داره، ولی منظور من بحران منابع انسانیه.

من عمیقا معتقدم، همون طور که خیلی از سخنرانها هم ظرف این چند روز گفتند، که ما خیلی کم از استعدادهامون استفاده می‌کنیم. خیلی از آدمها در تمام طول زندگی شون هیچ درکی ندارند که استعدادشون چی می‌تونه باشه، یا اینکه اصلا استعدادی به اون صورت دارند یا نه. من همه نوع آدمی رو دیدم که فکر می‌کنند در هیچ کاری مهارت ندارند.

در واقع، من آدمها رو به دو دسته تقسیم می‌کنم. جرمی بنتهام، فیلسوف معروف مطلوبیت گرا، یک بار به این بحث را به شکل جالبی مطرح کرد. او گفت:«در جهان دو نوع آدم وجود دارند، کسانی که جهان را به دو دسته تقسیم می‌کنند و کسانی که نمی‌کنند» (خنده حضار) خوب، من تقسیم می‌کنم. (خنده حضار)
(ادامه…)

نیروی انسانی ماهر

{ پست شده در ۰۸ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }

چند ماه آگهی دادیم واسه برنامه‌نویس php، یکی دو تا رزومه بیشتر نرسید. یه آگهی دادیم واسه مسوول پشتیبانی، خروار خروار رزومه افرادی که رفته بودند دوره‌های MCSE و CCNA و … رسید! و از همه جالبتر اینکه اغلب دانش‌آموخته دانشگاه آزاد بودند.
عجب دنیایی شده! به نظر می‌رسه این تب شبکه همه را گرفته!

آی ملتی که دنبال یاد گرفتن چیزی هستید برای کار کردن و پول درآوردن، موقعیت کاری برای برنامه‌نویس‌های خوب خیلی خیلی بیشتر، پایدارتر و بهتر از شبکه‌کارهای خوب است. از من گفتن، تو خواه پند گیر خواه ملال.

پ.ن. به نظر میرسه یکی از دلایل پیدا نشدن نیروی کار خوب بخصوص در زمینه نرم‌افزار همگانی شدن خروج متخصصین از ایران باشه. هر کی نگاه می‌کنی یا داره می‌ره یا می‌خواد بره :-(

بغضی به یاد یک دوست، اشکی برای هیچ…

{ پست شده در ۰۷ شهریور ۱۳۸۹ توسط مریم }

برای اکبر که دیگر نیست…  برای اکبر که هست ولی رفته…  برای اکبر که رفته اما مانده…  برای دوست دوست دوستم که همان هم کافی است برای دوست داشتن‌اش…  ولی خودش شرط لازم وکافی بود. باید دیده باشی همه زندگی و سرزندگی و تلاش‌ش را تا بفهمی وقتی می‌گویم هست یعنی چه…

اکبر از آن تیپ‌ بچه‌هایی بود که با خانواده زمین تا آسمان فرق داشت، مثل خیلی‌هامان. روی سنگ قبرش هم شاید بنویسند رفیق باز که بی‌راه نیست، حق‌اش است. بود. یعنی لیاقت‌ش را دارد. رفیق‌باز بود. نه از آن‌ها که امروز یکی فردا یکی دیگر، نه! با هر که راه می‌آمد با او می‌ماند. با معرفت بود برای دوستان‌ش.

آه……….

اکبر دور بود. حالا انگار از همان دورها برایم دستی تکان داده و رفته است.اما من نه تنها برای او انگار برای او با همه‌ی آن چه پشت سرش است دست تکان می‌دهم. برای دم در خوابگاه زیر پنجره اتاق سه و آن لیمویی که از پنجره توی اتاق پرتاب کرد. برای دم در پنجاه تومنی دانشگاه تهران که پایش درد می‌کرد و نمی‌توانست بایستد، چون توی عروسی رضا کلی رقصیده بود و حالا نمی‌تواند به دیگر دوستان‌ش ادای دین کند…

دیگر دلم برای هیچ چیز تنگ نمی‌شود. من که نمی‌دانم. با خود می‌گویم شاید از آدم‌ها بود که سیاوش قمیشی برایشان می‌خواند چه دردی است در میان جمع بودن… ولی در گوشه‌ای تنها نشستن. شاید گوشه‌ای از دل‌ش تنها نشسته بود. مثل خیلی‌هامان. شاید… که این طوری غم، کنج دلش خانه کرد و بیمارش کرد. سرطان اما نه! تنهایی بچه را از پا انداخت. بی‌رفیقی… انرژی می‌خواست. نمی‌گرفت. نمی‌دانم. نمی‌دانم.

این که می‌گویم اکبر دو حالت دارد. بستگی به خودت دارد. یکی اکبر بود که وقتی راه می‌رفت زمین می‌لرزید. یکی این اکبر که رو زمین دل همه را میخ کرده بود به رخت‌خوابش. شاید با همان مف‌هایی که الکی دستش را می‌چسباند به میله‌های وسط پیاده‌روها و حال همه را بد می‌کرد و البته کلی می‌خنداند.اما این بار جدی جدی دل همه چسبیده بود به ابروهای پر پشت‌ش که از بس لاغر شده بود پرپشت‌تر هم نشان می‌داد.

ولی وجه مشترک‌ش این است که تو دل همه دوستان‌ش جا دارد.

برای حق روستا… برای اکبر… که از ‌آن دور دست تکان می‌دهد.

گل آقا

{ پست شده در ۰۷ شهریور ۱۳۸۹ توسط صادق }
برچسب ها :
مربوط به : اجتماع, ادب و هنر, رسانه

پرتره کاریکاتوری از گل‌آقا (صابری فومنی)

امروز زاد روز گل‌آقا است. گل‌آقا زمانی طنز نویسی را شروع کرد که طنز به معنای راستین خود فراموش شده بود.
و نشریه گل‌آقا زمانی به پایان راه خود رسید که ظرفیت شنیدن حرف حق به پایان خود نزدیک می‌شد.

یک زبان دارم و دو دندان لق، می‌زنم تا می‌توانم حرف حق

یادش گرامی باد.

بی‌بی خانم استرآبادی

{ پست شده در ۰۲ شهریور ۱۳۸۹ توسط مریم }

یادم میاد سر کلاس ادبیات دانشگاه تهران یه بار صحبتی شد راجع به حقوق زنان و دفاع از حقوق زنان و فمینیست و این صحبت‌ها. استادمان که فامیل‌اش اصلا یادم نیست با درک حساسیت من روی این موضوع با عمدی موذیانه که کاملاً از چشمانش آشکار بود خطاب به من گفت:«فمینیست را هم اولین بار مردها در ایران آورند و همین دفاع از حقوق زنان را هم مردها اولین بار مطرح کردند». جای کسی خالی نبود آن لحظه به جای من که چه دندانی بر دندان ساییدم چون نه می‌توانستم چنین چیزی را باور کنم و نه اطلاعاتی از تاریخ‌چه فمینیست در ایران داشتم تا خلاف آن را ثابت کنم و نه خامی آن سن و سالم اجازه اندیشیدن و پاسخ گفتن به من می‌داد که استاد: تا زنی چموشی نکرده باشد و به این حصاری که شما مردان ساخته‌اید برایش لگدی جانانه نپرانده باشد کجا دل مردی به درد آید از رنج او که از قدیم گفته‌اند گربه از برای رضای خدا موش نمی‌گیرد و این البته مربوط به زمانی‌ و مردانی است که چون گربه به دنبال موش از پی زنان می‌دوند و چون دست‌شان نمی‌رسد هم می‌گویند پیف پیف. و الا امروزه کم نداریم انسان‌هایی که عقل‌شان به خرده جرم وزن اضافه‌شان محدود نیست و چنان که شایسته‌ی هر انسانی است از چنان شعوری بهره می‌برند که بفهمند أَکرَمَکم عندَ اللّه ِ أَتقکم.

این مقدمه را گفتم، این موسطه! را هم بگویم که از آن روز همیشه در پس زمینه‌ی ذهنم به دنبال شواهد ادعای منطقم بودم و چون متأسفانه هیچ گاه فرصت مطالعه‌‌ی منسجمی دست نداد،‌ هم‌واره امید آن را در دلم زنده نگاه داشتم و آرزویش را در سر پروراندم تا به این مؤخره فعلی رسیدم که در جستارهای گاهیانه‌ام به ویکی پدیا به نام نویسنده‌ای در دوران مشروط برخوردم به نام بی بی خانم استرآبادی که این‌گونه تعریف‌ش کرده است:«بی‌بی‌خانم استرآبادی از نویسندگان دوران مشروطه است. او در در روزنامه‌های حبل المتین، تمدن و نشریه مجلس مقاله می‌نوشت. بیشتر فعالیت او در دفاع از آموزش دختران بوده است. او نخستین دبستان دختران را بنیان گذاشت. بیشتر شهرت بی‌بی‌خانم استرآبادی به خاطر کتاب «معایب الرجال» است که به طنز و در پاسخ به «تادیب‌النسوان» نوشته‌است.»

جملاتی از وی به این شرح نقل شده است:

  • «نه هر مردی از هر زنی فزون تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر»
  • «انواع واقسام از خواص و عوام زن ومرد خوب و بد هر دو می‌باشند، صفات حمیده و رذیله از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت بشوند باید همه را بنمایند. و تربیت هم موقوف به تمام قوانین تمدن و تدین ملیه و دولتیه و شرعیه و عرفیه کشوریه و لشکریه می‌باشد.»
  • این هم دفاع او از تأسیس مدرسه دوشیزگان:« …. این کمینه از اهل این مملکت سووال می کنم آیا در این پایتخت ملاباجی نبوده یا مکتب خانه از بدو عالم تا این دم معمول و دائر نشده یا دختران ما نزد آخوندهای زیرگذر محله درس نمی خواندند و اگر مکتب می رفتند عبور آنها از معبر مخصوصی بود؟ یا کتاب موش و گربه و یا کتاب حسین کرد شبستری و چهل طوطی و سلیم جواهری و سعد سعید از نخست نامه و نخبه سپهری و تربیت البنات بهتر و بالاتر بودند؟ آیا مکتب خانه را مدرسه گفتن کفر است و یا دبستان که زبان آبا و اجداد ماهاست صحیح نیست؟ یا هرکس دختر را دوشیزه بگوید مقاصد تعلیم از مفاسد دینیه دارد؟ و در عوض عرقچین دوختن و آجیده و مادربچه و برگ تره زدن که امروز در این مملکت منسوخ شده یا چرخ خیاطی کردن و کاموا و گلدوزی و سرمه و ملیله دوزی یادگرفتن و به درد بی درمان مرد بیچاره شریک شدن از گناهان کبیره است؟ ای روسای ملت و ای حامیان محفل نبوت! به خدا قسم روز دیگری غیر از امروز هست که او را یوم لاینفع ولاینون می گویند؛ در دیوان حضرت خاتم النبی(ص) تمام شماها سرخجلت به زیر خواهید افکند که حقوق معاشی و حیاتی ما نسوان را ضبط کرده اید.»
  • مصنف گفته اگر مردی دست زن خود را بگیرد و بخواهد در آتش اندازد آن ضعیفه باید مطیعه باشد، ساکت و خاموش بنشیند، ابا و امتناع ننماید. به به! مولانا! تو اگر با این فهم و ذکا اگر کتابی نمی نوشتی چه می شد؟ … عجیب تر اینکه این نادان خود را تربیت شده باصطلاح متفرنگین و مستفرنگین و سی ویلیزه می داند خود را مقلد معلمین اروپ می انگارد. معلوم شد که نیم ویلیزه هم نیست. و … که با جستجوی ساده‌ای در اینترنت می‌توانید مابقی را خودتان ملاحظه کنید.
  • فصل دوم در حفظ زبان گفته که «زخم زبان بدتر از زخم سنان است. حق است این سخن، حق نشاید نهفت»… «آنچه زخم زبان کند با مرد / هیچ شمشیر جان ستان نکند»
    اما از روی انصاف در هیچ عهد و زمانی و در هیچ زمین و مکانی به کسی مثلاً شده است که گفته باشد قربانت بگردم او در جواب بگوید زهرمار؟ تا مرد خود صد مرتبه زخم زبان به زن چندان نزند و زن را ملجاء نکند، زن یک مرتبه جواب زشت ندهد.
    «جواب هر جفنگی یک جفنگ است / کلوخ انداز را پاداش سنگ است!

القصه خواندیم و لذت بردیم و ارضا شدیم و تحت تأثیر قرار گرفتیم و ذوقی نمودیم و قلممان آن‌وری رفت و این شد که دیدید. حال اگر در مخیله‌تان غیبت‌مان می‌نمایید که عجب بی‌جنبه و کم‌مایه است که به اندک ضربی بندری می‌رقصد پانویس کنم که در این وانفسای تقسیم بهشت و جهنمی که برخی آقایان برای‌مان ساخته‌اند به نحوی که متأسفانه عده کثیری از جماعت نسوان نیز از بدو تولد تفکر در وجودشان خود را مأمور به خدمت مردان می‌بینند و البته انحصار مشاغل خاص من جمله تاریخ‌نویسی به آقایان و نیز خساست عجیب آن‌ها در ثبت حقایق، یافتن چنین نشانه‌هایی که اگر بگردیم بیش‌تر هم یقینا هست، الحق جای خوش‌حالی دارد و مسکن است چنان که سیگار برای برخی مردان درد بی‌درمان دیگر گرفته‌ای لابد… که این نشانه‌ها به جهت کمی یادآور سرگذشت تلخی است و به سبب وجود، مرهمی بر آلام‌مان. بگذریم … روان‌ش شاد باد بی بی خانم استرآبادی.