شهید
خانمی میانسال با پوشش مانتو و شالی که خیلی هم سفت نبود، موقر و با شخصیت، روبرویم نشسته بود. از دانشگاه پرسید و این که آیا من سهمیه شاهد دارم یا نه. بعد گفت من خودم مادر شهیدم! گفت وقتی شهردار و … به خانهمان میآیند- لابد برای ارج گذاشتن به خانواده شهدا- به آنها میگویم پسر من نماز نمیخواند اما برای ناموس و کشورش جانش را تقدیم کرد. او برای چه رفت. چه شد.
وقتی بهش میگفتم نرو میگفت: من نروم، دیگری هم نرود. پس چه کسی از میهنمان دفاع کند.
نامهای که نوهاش برای عموی شهیدش نوشته بود را نشانم داد. دخترک نوشته بود: وقتی دوستان عمویم برای خاک سپاریاش آمدند مامانبزرگم پرسید چرا اینها پابرهنهاند. آنها گفتند چون عمویم خواب دیده که اگر من شهید شدم پابرهنه به مزارم بیایید.
دخترک دو تا قلب کشیده بود که یک تیر از میانش رد شده بود. مثل قلبهای عاشقانه. اما پایینش نوشته بود: این تیر اراق(عراق) است که به قلب تو خورده!

ما اینجا هر چه داریم میریزیم روی دایره... این جا خودخودمان هستیم. نه نقشهایی که به ما محول شده است. نه آن تصویری که خودمان یا دیگران از ما ساختهاند. اینجا ما هستیم.
تخصص نیمی از ما نرمافزار و نیم دیگر میکروبیولوژی است. ما علائقمان، درگیریهای ذهنیمان، دیدگاههایمان و تردیدهایمان را اینجا مینویسیم. شاید تعبیر شل سیلور استاین بد نباشد: اینجا بخشی از گوشههای ناصافمان را گرد میکنیم تا با هم بهتر غلت بخوریم، دنیا را نظاره کنیم و از زندگی لذت ببریم. اینجا صندوق مشترک امانات ماست. ما که از هشت هشت هشتاد و هشت آغاز کردیم تا ... خدا میداند.
| 