روزهای جدید
روزهایی نو آغاز شده اند و من امیدوار به آینده و دلگرم به داشتن همراه صادق، مریم.
روزهایی نو آغاز شده اند و من امیدوار به آینده و دلگرم به داشتن همراه صادق، مریم.
- قبل از تابلوی پمپ بنزین:
خدایا یه پمپ بنزین برسون بعدش هم یه کاری کن که امروز کار تعطیل بشه!
- دو دقیقه بعد- بعد از دیدن تابلوی پمپ بنزین:
خدایا پمپ بنزین رو خودم پیدا کردم. تو فقط یه کاری کن امروز کار تعطیل شه!
- ها ها ها. البته کار هم تعطیل نشد…
در میان این همه نازیبایی، لبخند بر لبت مینشیند وقتی میبینی حتی حضور هدیه تهرانی با آن ادا و اطوار و میآیم و نمیآیمش در یک فیلم هم باعث مطرح شدن آن فیلم نمیشود در شرایطی که موضعاش را با دولت کودتایی معلوم نکرده است. لبخندی از نوع آن وقتهایی که به زیبایی مینگری.
بله هست. مدارکش هم موجوده نشون بدم؟ یکیاش همین فیلم «دموکراسی تو روز روشن». وقتی چنین فیلم مزخرف بیمحتوایی که آخر هنرش متلک پراندن به برخی اقشار جامعه است، میشود فیلم! و میآید روی پرده همین خودش یک معنای دموکراسی است از نوع احمدی نژٰادی. نمیدانم از اولش بی محتوا بوده یا بعد از سانسور به این روز افتاده. اما به گمانم متلکهای سخیف پراندن(مثل مال پیرزن رو خوردی! و بعد اصلاحاش کردن و دهنم … و خوردن ادامهاش که سرویس شد!) و توجیه ترسیدن از جنگ و فرار کردن و ایجاد شبهه اصلاح این اشتباهات بعد از مرگ، معمولی نشان دادن کار ضد ارزشی مثل ترک کردن یه هم رزم در حال مرگ برای نجات جان خود و بازیهای مصنوعی و تعمیم قوانین این دنیایی مثل پارتی بازی و … به آن دنیا، و بیاهمیت کردن ارزش تلاشهای جان بر کفهایی که از کشورمان دفاع کردند، آن هم به اسم عدالت الهی، خیلی به مشخصات یک فیلم قوی، منصفانه و اجتماعی نمیخورد. بیشتر شبیه سناریویی است از نوع هالیوودی که به نرمی و ظرافت میخواهد مخ مخاطب را شستشو دهد و قاطی به ظاهر چارچوب شکنیهایش (به جای آزادی)، آنچه عدهای میخواهند را در ذهن مخاطب متبلور کند. این نوع فیلم سازی آدم را به یاد بعضی فیلمهای هالیوودی میاندازد که با به کار گیری هر آن چه در توان داشته(از تکنیک و خلاقیت) سعی میکند تاریخ سازی کند و به تغییر ارزشها و مفاهیمی بپردازد که درست یا غلط در ذهن اجتماع شکل گرفته است. و البته این نوع سینمایی که تازه در ایران شکل گرفته است، در ابتدای مسیر است و راه زیادی در پیش دارد. شایسته است تولد سینمای «شر و ور وود» را به وضع حمل کنندگان آن در تلویزیون و سینما تبریک گفت و بر قبر فیلمفارسیهای خودمان گریست که لااقل تک و توک فیلم وزین از توش در میآمد.
وقتی صداش کردم که ازش لواشک بخرم، داشت پیاده میشد. خانوما صداش کردن. شاید برای کمک بهش. در جوابشون که گفتن داشتی مشتری رو از دست میدادی گفت: اشکال نداره این ایستگاه نشد ایستگاه بعدی. خدا روزی رسونه. بعد با خوشحالیای که در فروشندههای مترو بخصوص بچهها کمیابه در حالی که پول رو توی کیفش میگذاشت گفت باید بریزمشون تو حساب. با تعجب ازش پرسیدم تو حساب بانکی داری؟ گفت آره. هم مامانم برام میریزه، هم بابام. خودمم وقتایی که مدرسه نمیرم میآم کار میکنم. بیکارم دیگه…!
او میخواست دوچرخهاش را به ماشین تبدیل کند. در عصر گیم نت و اینترنت و بلوتوث بازی. در عصری که بچهها تا ۲۰ سالگی حتی یادشان نیست که میتوانند کار کنند. این کودک ده سالش هم نبود. دلم میخواست ماچش کنم این انسان فهمیدهی سرزنده را.
نائب رئیس: آقای مکارم ، به عنوان مخالف دوم بفرمائید صحبت کنید.
مکارم شیرازی : بسم الله الرحمن الرحیم. بنده فکر می کنم مساله ی فرماندهی کل قوا ، هم یک بحث کلی دارد و هم یک بحث خصوصی. امروز بعداز ظهر در این موارد یادداشتی می نوشتم برای اینکه این اصل به عقیده ی قاصر من ، یک اصل سرنوشت سازی است و این اصل را خیلی مهم می دانم و فکر می کنم سرنوشت قانون اساسی ما تا حد زیادی به این اصل پیوسته است و تقاضایم این هست که آقایان هم صحبت بفرمایند. یک خرده روی این اصل با دقت بیشتری مطالعه و بررسی بفرمایند تا بهتر به جلو برویم. ما با وجودی که سابقه ی صحبت کردن خیلی زیاد دارم ، ولی فکر کردم در این اصل سرنوشت ساز، منحرف از مسیر نشوم و آن سخنانی که دارم ، بنویسم ، مخصوصا راجع به رهبری کل قوا ، و قسمتی هم کلیاتی است که منطبق می شود روی مساله ی رهبری کل قوا و میدانم این عرایضم برای بعضی از برادران عزیز شاید یک مقدار ناگوار باشد. تقاضا و خواهش می کنم به عنوان اینکه این اصل ، اصل سرنوشت سازی است و برای اینکه آزادی را هم رعایت کرده باشیم، اجازه بفرمائید من عرایضم را از این به بعد از روی نوشته بخوانم.
خدایا تو میدانی من به خاطر حمایت از آئین تو و بندگان تو این سخنان را می گویم . من می دانم اگر به مصلحت شخصی بیاندیشم ، باید حداقل در اینجا سکوت اختیار کنم ، زیرا حداقل آن این است که بعضی از دوستان حاضر از من می رنجند ، ولی من انشاالله از آن افرادی نیستم که بخاطر حفظ مصالح شخصی ، چشم از مصالح دین تو و بندگان تو بپوشم. ( همهمه ی نمایندگان )
نائیب رئیس ( بهشتی ) : از دوستان خواهش می کنم نظم جلسه را رعایت کنند . ایشان خواهش کرده بودند اجازه بدهید صحبتشان را بفرمایند.
مکارم شیرازی: بنده مطالبی یادداشت کرده ام که بخوانم . اگر اجازه میدهید میخوانم ، چون به عقیده ی من سرنوشت قانون اساسی به این اصل وابسته است. ( همهمه ی نمایندگان )
ربانی املشی: من نمی دانم چرا دوستان همهمه می کنند و نسبت به حرفهای آقای مکارم حساسیت نشان می دهند. اجازه بدهید صحبت هایشان را بگویند. (ادامه…)
۳۱خرداد روزی بود که مصطفی چمران هم در میان ما ماندن را تاب نیاورد و به آسمان ها پر کشید
چند روز پیش هم سالگرد شهادت معلم زنده ، دکتر علی شریعتی بود.
تاریخ گواه دردهای مشترک این دو است، آنجا که چمران مینگارد
ای علی وقتی در جبهه بودم تنها یک کتاب با خود داشتم و آن هم کویر تو بود و
آنجا که چمران برای شریعتی مرثیه میسراید
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
خانمی میانسال با پوشش مانتو و شالی که خیلی هم سفت نبود، موقر و با شخصیت، روبرویم نشسته بود. از دانشگاه پرسید و این که آیا من سهمیه شاهد دارم یا نه. بعد گفت من خودم مادر شهیدم! گفت وقتی شهردار و … به خانهمان میآیند- لابد برای ارج گذاشتن به خانواده شهدا- به آنها میگویم پسر من نماز نمیخواند اما برای ناموس و کشورش جانش را تقدیم کرد. او برای چه رفت. چه شد.
وقتی بهش میگفتم نرو میگفت: من نروم، دیگری هم نرود. پس چه کسی از میهنمان دفاع کند.
نامهای که نوهاش برای عموی شهیدش نوشته بود را نشانم داد. دخترک نوشته بود: وقتی دوستان عمویم برای خاک سپاریاش آمدند مامانبزرگم پرسید چرا اینها پابرهنهاند. آنها گفتند چون عمویم خواب دیده که اگر من شهید شدم پابرهنه به مزارم بیایید.
دخترک دو تا قلب کشیده بود که یک تیر از میانش رد شده بود. مثل قلبهای عاشقانه. اما پایینش نوشته بود: این تیر اراق(عراق) است که به قلب تو خورده!
زن چادری شکوایه کنان با لحنی نه چندان مناسب از روبرویم رد میشد و به نظر میرسید عصبانی باشد. تنها چیزی که واضح شنیدم این بود:«مثل پشکل!» چنین عبارتی در محوطه مترو چندان متعارف نبود. دقت کردم ببینم جریان چیست. او که متوجه دقت من و بغل دستیم شده بود شروع به بازگویی کرد. شاید برای جلب حمایت یا شیرفهم شدن ما:«افغانیهای کثیف. عین پشکل ریختهاند همه جا…» به دو مرد افغانی رو کرد:«پاشین برین مملکت خودتون. … کی میخواید کشور ما رو ول کنید» بقیه فحشهاش یادم نیست. مردان افغانی داشتند بیچاره گونه به فحاشیهای یک بومی در کشوری که پناهندهاش! بودند گوش میکردند. مرد جاروکش مجالی برای عرض اندام کوچکش یافت:«به چی نگاه میکنید؟ اونور رو نگاه کن!»
و من با خود میاندیشیدم که آنها دیر یا زود خواهند رفت. و چه خواهند گفت با خودشان. و خدا نکند که روزی ما به این سرنوشت دچار شویم. و خدا نکند که اگر خدای ناکرده طالبانها و بیگانگان کشورمان را به یغما بردند نتوانیم به جایی غیر از افغانستان پناه ببریم…