ساعت دوری
ساعت ۱۱ و پنج دقیقه است.
با صدای جیغ ملیکا بیدار شدهام که برای نخوردن دارو تقلا میکند و گوشهای از این تقلا فربادی است که به جایی نمیرسد.
بیدار میشوم و اندوهی عمیق با ترسی عجیب را حس میکنم. دنبالت میگردم اما در مییابم نیستی در این نزدیکی. دلم هری پایین میریزه. یادم میاد دوباره دوری شروع شده. و من این بار خیلی سختمه. خیلی. و راه فراری نیست برای این درد حتی.
و بغلت را زود و زیاد آرزوست ….
خیلی این وضعیت برام تازگی داره. دیگه از فعالیتهای قدیمیم لذت نمیبرم. بدون بودن تو دیگه از بودن در جمع دوستان و رفقای قدیمی شارژ نمیشم. حتی دیگه حسش نیست که برم تاک بشینم یه قهوه بخورم و فکر کنم و شاید کتاب بخونم، شاید وب بگردم. من بهت بدجور وابسته شدم. خیلی زیاد. در حدی که نمیتونستنم تصورش را بکنم.
یادم ترانه «همه چی آرومه» میافتم. و اینکه دورم و اینکه چشمهام پر از اشکه …

ما اینجا هر چه داریم میریزیم روی دایره... این جا خودخودمان هستیم. نه نقشهایی که به ما محول شده است. نه آن تصویری که خودمان یا دیگران از ما ساختهاند. اینجا ما هستیم.
تخصص نیمی از ما نرمافزار و نیم دیگر میکروبیولوژی است. ما علائقمان، درگیریهای ذهنیمان، دیدگاههایمان و تردیدهایمان را اینجا مینویسیم. شاید تعبیر شل سیلور استاین بد نباشد: اینجا بخشی از گوشههای ناصافمان را گرد میکنیم تا با هم بهتر غلت بخوریم، دنیا را نظاره کنیم و از زندگی لذت ببریم. اینجا صندوق مشترک امانات ماست. ما که از هشت هشت هشتاد و هشت آغاز کردیم تا ... خدا میداند.
| 