زندگی مشترک
نویسنده مریم در بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸دارم برای اولین بار توی وبلاگ”مون” می نویسم. این یعنی داره کم کم باورم می شه قلبا و عمیقا که ما هستیم. می دانستم که ما شده ایم. اما “هست” با آنچه “شده” فرق می کنه. باور نمی کنید امتحان کنید. هنوز گاهی صادق را که نگاه می کنم گویی به آقای نقاش زاده می نگرم و در او می جویم عجایب و غرایبی که قبلا می دیدم. نمی دانم این نگاه غریب در من است یا نظرگاه. حتی گاهی به خودم می نگرم (راستی که بود که می گفت هیچ کس نمی تواند راه رفتن خود را در پیاده رو از پنجره خانه اش تماشا کند که من اغلب لب پنجره به تماشا نشسته ام) و آنچه اکنون در من است را در مریم سه ماه یا چهار ماه یا یک سال یا … پیش می جویم. غریبی می کنم با خودم. حال مریم پیشین است که با اکنون اش غریب است یا اکنون مریمی “هست” که با خودش غریب است یا حالی است که از گذشته اش دور است…. نمی دانم. هر چه هست برایم مهم این است که آنچه هست بسیار دور است از هیولایی که زمانی مرا با پای خودم به کام خویش می خواند. هیولا در من خفته است. در کنار صادق گویی مریمی نبوده است که درونش هیولایی او را می ترسانده. و این که هست نمی دانم که اشک است یا بغض است یا ترس است یا عشق!
جدیدترین دیدگاهها