دارم برای اولین بار توی وبلاگ”مون” می نویسم. این یعنی داره کم کم باورم می شه قلبا و عمیقا که ما هستیم. می دانستم که ما شده ایم. اما “هست” با آنچه “شده” فرق می کنه. باور نمی کنید امتحان کنید. هنوز گاهی صادق را که نگاه می کنم گویی به آقای نقاش زاده می نگرم و در او می جویم عجایب و غرایبی که قبلا می دیدم. نمی دانم این نگاه غریب در من است یا نظرگاه. حتی گاهی به خودم می نگرم (راستی که بود که می گفت هیچ کس نمی تواند راه رفتن خود را در پیاده رو از پنجره خانه اش تماشا کند که من اغلب لب پنجره به تماشا نشسته ام) و آنچه اکنون در من است را در مریم سه ماه یا چهار ماه یا یک سال یا … پیش می جویم. غریبی می کنم با خودم. حال مریم پیشین است که با اکنون اش غریب است یا اکنون مریمی “هست” که با خودش غریب است یا حالی است که از گذشته اش دور است…. نمی دانم. هر چه هست برایم مهم این است که آنچه هست بسیار دور است از هیولایی که زمانی مرا با پای خودم به کام خویش می خواند. هیولا در من خفته است. در کنار صادق گویی مریمی نبوده است که درونش هیولایی او را می ترسانده. و این که هست نمی دانم که اشک است یا بغض است یا ترس است یا عشق!
عمومیبهمن ۲۱م, ۱۳۸۸
نویسنده : مریم
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۱۲:۳۲ ب.ظ
هر چی هست مهم اینه که با هم خوش باشین
و تبریک از بابت پست اول، ما منتظر دومیش هستیم.
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۱۲:۳۵ ب.ظ
به دلایل امنیتی بعد از ساعت اداری کامنت میزارم :دی
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۱۲:۴۵ ب.ظ
صادق و مریم عزیز، امیدوارم همیشه با هم خوش و خرم باشید و موفق.
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۵:۵۹ ب.ظ:
ممنون آقا. برای شما هم روزهای بهتر از روز قبلش آرزومندم.
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۲:۱۶ ب.ظ
امیدوارم همیشه زندگیتون سرشار از شور و عشق باشه… (پُری شور نشه یهو!!!)
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۵:۵۹ ب.ظ:
آشپز که دوتا هه. انشالله هماهنگ هستم که شور نشه
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۳:۵۵ ب.ظ
و اینگونه ما مامان دار شدیم :دی
بالاخره انتظار ما هم به سررسید و شما هم نوشتید اینجا:)
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸ ۸:۱۱ ق.ظ:
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۴:۳۶ ب.ظ
و اینگونه خداوند ما را به آرامش می رساند.از صمیم قلت برای فرزندان عزیزم آرزوی شادیها و شادکامیهای جاودان دارم.
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۵:۵۹ ب.ظ:
ممنون مادر جان عزیزم. دوستتون دارم.
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸در۸:۲۵ ب.ظ
آهان،
اینم بعد از ساعت اداری شرکت :دی
با تبریکات ویژه و فراوان و…
راستی بیشتر بیاین شرکت :دی پفک ها خش بود :پی (رونوشت به مطی(
مریم پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۴ ق.ظ:
ای شکمو! فقط به خاطر پفک ها!!!!!
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸در۱۱:۲۲ ب.ظ
اولش اشک و بغض و ترسه بعدش میشه عشق!
تبریک میگم ایشالا خوشبخت بشید.
اگه تونستید بدون تقلب حدس بزنید من کی هستم به صادق میگم براتون جایزه بخره
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸ ۱۲:۵۶ ب.ظ:
وعده شنبه که شب شد، تاک! مهمون دهاتی
ما با بچههامون میایم.
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸در۹:۰۰ ق.ظ
مریم جان خوشحالم که تو هم اینجایی.
یه نفر میگفت «فکر نکنید وقتی ازدواج کردید وارد بهشت میشید و هیچ مشکل و سختیای وجود نداره»
شایدم مشکلات جدیدی شروع بشن اما اون موقع یه چیزی وجود داره که قبلا نبود. یه چیزی که آدم نمیدونه چیه و ولی میدونه که هست و اون باعث میشه که آدم به اون سختیها و مشکلات یه جور دیگه نگاه کنه یه چیزی که باعث میشه حتی گاهی سختیهاش رو هم دوست داشته باشه.
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸در۱۰:۲۴ ق.ظ
اوه… بالاخره مریم جونم اینجا نوشت. مریم جون بعضی از این حسها همیشه با هم هست، حسهای خوبیه، دعا کنیم یادمون نره عشق پاکمون در اولین روزهای زندگی…