ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

{ پست شده در ۲۴ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }
مربوط به : خاطره, خصوصی

ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)

آرزوهای محال

{ پست شده در ۲۴ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }

و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟

بریده‌های روزنامه کیهان ۵۷

:-/

خداحافظ اینترنت

{ پست شده در ۱۳ دی ۱۳۹۰ توسط صادق }

دوران خیلی بدی بود. روز به روز حلقه‌ها بر دور گردنت تنگ‌تر می‌شد. روز به روز احساس خفگی بیشتری می‌کنی. هر روز نگران‌تر می‌شوی که شاید فردا همان روز است.

و این فردا نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا امروز.

از امروز به نظر می‌رسد فقط باید تلوزیون ملی دید، اینترنت ملی استفاده کرد. اخبار ملی خواند و شنید. رای ملی داد. عقیده‌ای ملی داشت. از امروز باید ملی باشی.

بدرود اینترنت.

 

پ.نـ. اگر نمی‌ترسیدم از عاقبت کار و حجم خرابی‌ها و وسعت و مدت آشوب‌ها، جنگ و ویرانی را ترجیح می‌دادم به صلح و آشتی ملی.

تغییر اندازه پارتیشن دائمی در توزیع‌های زنده

{ پست شده در ۰۷ آذر ۱۳۹۰ توسط صادق }
برچسب ها : , , , ,
مربوط به : رایانه, گنولینوکس

یکی از چیزای خوب توی لینوکس امکان ساده درست کردن یه فلش قابل بوت و همراه داشتن اون برای استفاده‌های گوناگونه.
وقتی از فلش بوت می‌کنید سرعت دیسک زنده به نسخه‌های نصب شده خیلی نزدیک می‌شه و از همه مهمتر اینکه می‌تونید یه پارتیشن تعیین کنید که اطلاعات خاص شما (مثلا پوشه خانگی شما) روی اون ذخیره بشه و با هر بار بوت از روی اون فلش‌دیسک به اون اطلاعات دسترسی داشته باشید.
من هم با استفاده از ابزاری که در سایت پن‌درایو لینوکس( http://www.pendrivelinux.com ) معرفی می‌کنه و  ارائه می‌ده یه فلش بوت از روی دیسک نصب mint ساختم. موقع ساخت فقط ۱۲۴ مگ برای اون در نظر گرفتم. و حالا این فضا پر شده و حتی در روند عادی بوت اختلال ایجاد کرده.
اگه شما هم مثل من دچار مشکل شدید، اولین قدم اینه که موقع بوت پارامتر persist را از خط بوت حذف کنید. با اینکار انگار نه انگار که شما پارتیشن persist روی فلش‌مموری درست کردین. لینوکستون به صورت کاملا تمیز مثل زمانی که از روی سی‌دی بوت کردین بالا میاد.
یه راه دیگه هم هست و اون تغییر اندازه این پارتیشه. برای این کار اول با استفاده از دستور dd اندازه اون فایل را بزرگ می‌کنیم.
مثلا برای اینکه یک گیگ به فضای دیسک اضافه کنیم این دستور را وارد می‌کنیم:

% dd if=/dev/zero bs=1M count=1024 >> casper-rw

بعد باید فایل سیستم را درستش کنیم که با این اندازه جدید سازگار بشه:

% resize2fs casper-rw

درد دل

{ پست شده در ۰۷ آذر ۱۳۹۰ توسط مریم }
مربوط به : عمومی

ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه می‌پنداشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتیم

خرج خونه

{ پست شده در ۰۳ آذر ۱۳۹۰ توسط صادق }

همیشه برای اینکه بدونم پولم را خرج چی کردم مشکل داشتم.
به همین دلیل بود که سال گذشته یه برنامه خیلی ساده و کوچولو نوشتم که توی اون خرج‌هام را یادداشت می‌کردم.
دوستان می‌دونند که حافظه خوبی ندارم، پس برنامه را سبک نوشتم که با حداقل هزینه بتونم با موبایل و استفاده از اینترنت gprs موبایل کار ثبت خرج‌هام را انجام بدم.
بعد از اون دیگه وقت نکردم به برنامه امکانات اضافه کنم مثلا برنامه باید:
۱. سیستم احراز هویت داشته باشه.
۲. گزارش عملکرد مثلا ماه و هفته گذشته داشته باشه.
و …
چند وقتی بود که ازش استفاده نمی‌کردم، امروز یادم اومد و برنامه را گذاشتم روی github که هر کسی خواست بتونه استفاده کنه:
https://github.com/sadeqn/home-costs
کمک کنید این برنامه بهتر بشه.

این برنامه با گواهی حق استفاده gpl3 منتشر شده.

 

پ.ن. یه اشکال توی کد sql نصب رفع شد. این باگ باعث می‌شد بعد از ایجاد جداول و viewها برنامه به درستی اجرا نشه.
پ.ن. یه سیستم ساده احراز هویت بهش اضافه شد. کاربر دیفالت و رمزش را در فایل readme بخونید.

پ.ن. یه خورده ساختار کد را بهتر کردم و الان نزدیک‌تر شده به ساختار MVC. البته هنوز کلی کار داره. ‌آخرین نسخه را از مخزن git hub‌ می‌تونید بگیرید.

لب حوض

{ پست شده در ۲۴ آبان ۱۳۹۰ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

می‌نشینم لب حوض
روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
و خدایی که در این نزدیکی است

برای آن‌ها که می‌جنگند

{ پست شده در ۲۱ آبان ۱۳۹۰ توسط مریم }
مربوط به : اجتماع

وقتی دلی می‌گیرد به آسمان ابری تشبیه‌ش می‌کنند. حالا این دل ما شده آسمانی که مهمان ابرهای بهاری‌اند. اینقدر زود می‌آیند که فرصت نمی‌کنی چتری بالای سرت بگیری. هنوز هق‌هق‌شان بند نیامده می‌روند،‌ طوری که عقده‌اش به دلت می‌ماند.

تازگی‌ها پی به وجود سندرمی نوپدید در ساکنان دیارمان برده‌ام. گاهی فکر می‌کردم تنها خاطر ماست که هرازگاهی سرخود یاد هندوستان می‌افتد. گاهی می‌گفتم چه کرده‌اند با این مردم که مثل گله‌ی رمیده‌ی آهو که آماج یورش پلنگی درنده شده باشد، به هر سو می‌دوند. حالا چه مالزی و سنگاپور باشد چه کانادا و آمریکا.

اما هم‌اکنون بدین مکاشفه رسیده‌ام که سندرمی پدید آمده که با روح آن می‌کند که ایدز با جسم. یعنی سیستم دفاعی روح‌ت را تضعیف می‌کند. سدهای ایمنی روح‌ت را می‌شکند. مقاومت‌ت را به تهاجم عوامل خارجی می‌کاهد. و کم‌کم خوره‌ی جانت می‌شود. «سندرم افسردگی ناشی از زندگی در دیستروفی فرهنگی ایران» نام‌ش کمی طولانی است. می‌شود مثل ایدز خلاصه‌اش کرد و گفت «سازدفا» مثلاً…! ولی شرح‌ش همان است که از نام‌ش پیداست. هر بار که عابری را می‌بینم که با دیدن ثانیه‌های آخر چراغ سبز بی‌اعتنا به ماشین‌هایی که خیز گرفته‌اند تا در آخرین ثانیه خود را به طرف دیگر چهارراه پرتاب کنند، از خط عابر پیاده و بیش‌تر از جایی نزدیک آن رد می‌شود. و هر وقت راننده‌هایی را می‌بینم که نمی‌دانند چراغ چشمک‌زن راهنما به چه کار می‌آید. یا وقتی خودروهای گونه‌گون از رنو گرفته تا اتوبوس دوطبقه را می‌بینم که توهم حضور در مسابقه‌ی رالی را گرفته‌اند لابد. یا هر وقت برخی همسایه‌ها را شرف‌یاب حضور می‌شوم که ادب و حیا و احترام به حوزه‌ی خصوصی افراد را قی کرده‌اند و چشم‌شان جلوتر از نوک بینی‌ دل‌خواسته‌های‌شان را نمی‌بیند. یا وقتی کودکان فروشنده‌ی سر چارراه‌ها ناخودآگاه مرا یاد لبنانی‌های بورسیه‌ی ایران و تحت پوشش کمیته‌ی امداد می‌اندازد. و صورت‌های مصنوعی دخترکان و پسرکانی که زیبایی طبیعی‌شان در این سیستم زیبایی‌ستیز ایران به یغمای سلیقه رفته و از خود فراموشی‌شان داده است. و وقتی با ترس از کنار پلیس‌ها و موتوری‌ها و ایدئولوگ‌های نشان‌دار و ادارات و حتی دانش‌گاه تهران!! رد می‌شوم مبادا یکی از پشت دیوار بیرون بپرد و به ناخن شست پایم که بیش از حد از به کفش فشار می‌آورد، ایراد بگیرد. و وقتی کرایه‌ی تاکسی را روز به روز ۵۰ تومن و ۱۰۰ تومن بیش‌تر می‌پردازم. و وقتی پیرمردی را می‌بینم که در فروش‌گاه شهروند دست‌دست می‌کند و جنس‌ها را دور می‌زند و نگاه می‌کند و از قیافه‌اش پیداست که با خود می‌اندیشد اگر من دانه‌ای از میلیون‌ها بردارم کسی کش‌ش!!! می‌دهد یا نه. یا وقتی …. بگذریم. وقتی خیلی چیزها را می‌بینم سندرم‌م عود می‌کند. مثل فشار خون. فشار آه‌م بالا می‌رود. تا جایی که ممکن است در جایی فریاد لخته شود و روحم را پاره کند. دریچه‌ی بغضم هم این‌گونه وقت‌ها خوب باز و بسته نمی‌شود.

منتها به لحاظ درمان این سندرم روحی برخلاف ایدز که تاکنون کشف نشده، به سرطان می‌ماند. یعنی می‌توان موقتاً بر آن اشعه‌ی مهاجرت تاباند و از شرش خلاص شد. اگر خوش‌خیم باشد که بیمار جسته‌. می‌رود دنبال عشق و حال و زندگی و پیش‌رفت‌ش. اما امان از وقتی که بدخیم باشد. مهاجرت می‌کنی. اما جریانی نرم درون تو متاستاز می‌دهد. جوانان خندان را می‌بینی و یاد وطن می‌افتی. سال‌خوردگان دست در دست هم را می‌بینی و یاد پیرمردهایی می‌افتی که با دست لرزان فرمان تاکسی قراضه‌شان را می‌چرخانند یا گوشه‌ی خیابان پای بدبختی خویش نشسته‌اند. و این طور است که سندرم دست از سر تو بر نمی‌دارد و دیگر مهاجرت‌درمانی هم جواب نمی‌دهد. وای از آن روز که محکوم شوی که بمانی و ببینی. شاید هم تصمیم بگیری که مبارزه کنی. برای همه‌ی آن‌ها که مبارزه می‌کنند آرزوی موفقیت دارم.

کلاف سر در گم

{ پست شده در ۲۱ آبان ۱۳۹۰ توسط صادق }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

من نگران تو و او،
تو نگران او و اون یکی،
او نگران آن‌یکی و این یکی،
اون یکی نگران یکی دیگه و من،

داریم چکار می‌کنیم با خودمون؟ و داریم چکار می‌کنیم با خودامون؟

نامه‌ای به خامنه‌ای (نوشته‌ای از مصطفی تاج‌زاده)

{ پست شده در ۲۸ مهر ۱۳۹۰ توسط صادق }

این نوشته باز نشر نوشته آقای مصطفی تاجزاده است که در سایت کلمه منتشر شده است. بی‌هیچ توضیح و شرحی.

مصطفی تاج‌زاده
[نامه به خامنه‌ای]

بسم الله الرحمن الرحیم

مقام محترم رهبری جمهوری اسلامی ایران

احتراماُ آن چه مرا به نوشتن این نامه به شما ترغیب کرده است، نه گله و شکایت از ظلم و جنایتی است که بر من و دوستانم رفته است و نه امید و انتظار به تغییر مواضع و دیدگاه‌های شما نسبت به امور کشور و نه هشدار نسبت به آینده کشور در مسیر کنونی است، این موارد را طی سال‌های اخیر بسیاری از بزرگانی که در هوشمندی و تجرب و صداقت ایشان تردیدی وجود ندارد مستقیم و غیر مستقیم به عرض جنابعالی رسانده‌اند و البته نتیجه‌ای هم نگرفته‌اند. ما نیز پیمانی با خدای خود بسته‌ایم و راهی را با توکل او در پیش گرفته‌ایم و در این راه خود را به او سپرده‌ایم و از احدی از بندگان خدا انتظار لطف و عنایت نداریم.

قصد من از این نامه یادآوری اصول و ارزش‌هایی است که جزو بدیهی ترین و مقدس ترین اصول نهضت ما تلقی می‌شد و امروز متأسفانه در سخن و عمل آشکارا نفی و نقض می‌شود.
(ادامه…)