یه حرفایی …
یا از اینجا
https://www.youtube.com/watch?v=En-6zHZQ4vk
یا از اینجا
https://www.youtube.com/watch?v=En-6zHZQ4vk
بیهیچ شرحی این ویدیو را ببینید و به احترام این بزرگان ایران بلند شوید:
و به یاد داشته باشیم در هر شرایطی میتوان چرخی را به جلو هل داد و بر دردی مرهم نهاد.
این که درآمدهای مردم از کجا مییاد که خب یه بحث مفصله که همه یه حدودی میدونن: نفت و صادرات غیر نفتی و کار و … که سهم آخری محل مناقشهس.
اما این که به کجا میره خیلی ارزش دقت کردن داره.
تو جیب نمایندهها برای بهبه و چهچه به منویات و تیپا به خواست مردم.
تو جیب گشت ارشاد برای پاچه گرفتن از مردم.
تو جیب نیروی انتظامی برای مأموریت ویژه بالارفتن از در و دیوار مردم و جمعآوری وسایل شخصیشون مانند ماهواره.
تو جیب حراست ادارات برای زل زدن به واردشوندگان یا مانیتور و محاسبهی دقیق سایز قسمتهای مختلف.
تو جیب سربازان گمنام برای سرک کشیدن تو زندگی مردم.
تو جیب بازجوها برای کتک زدن مردم.
تو جیب انواع مؤسسات با پسوند اسلامی برای دورکردن روز به روز مردم از اسلام.
تو جیب حزبالله برای بازسازی ۴۰ روزه مناطق جنگی در مقابل خرمشهر و … ی هنوز ویران.
به این لیست کمک غذایی انساندوستانه؟؟؟ به کره شمالی؟؟؟ رو هم اضافه کنید.
بقیهش رو شما بگید.
هنوز که هنوزه هر چند روز یک بار یه ایمیل میاد که میگه:
کمپین یک میلیون درخواست معروف گوگل برای تغییر نام خلیج فارس رو که یادتون هست. این جانب ………. رفتم تو لینک و دیدم که رأی خلیج فارس ۵۱ درصد شده. درحالی که تو ایمیلی که برا من اومده بود زده بود ۶۰ درصد. نمی دونم تلاش ما ایرانیها می تونه در برابر جمعیت عرب ها به جایی برسه یا نه. ولی خب به هر حال این کمترین کاری هست که میتونیم بکنیم وقتی دولت محترم مون هیچ اهمیتی به هویت ملی و بین المللی کشورمون نمی ده. که اگه یه ذره قدرت بین المللی داشت اجازه نمی داد چنین تجاوز فاحشی به پیشینه های تاریخی ما بشه. و شاید حتی بدش نیاد بعضی از گذشته ها فراموش بشن تا ندونیم که چیا داشتیم و چیا می تونیم داشته باشیم تا یه وقت توقع اضافی نداشته باشیم.
این رو برا کسایی می گم که براشون اهمیت نداره اسم خلیج همیشه فارس چی باشه. بدونید که تبدیل خلیج فارس به هر مزخرف دیگه ای اولین قدم از اشغال خارجی سرزمین ماست.
بعد هم یه لینک به اون سایت کذایی!
به پیر، به پیغمبر، اینطور چیزا دروغه. از ریشه. یه بابایی به دلیل مثلا کسب درآمد از تبلیغ اومده یه اینطور چیزی درست کرده گذاشته. و ملت را تهییج میکنه که برن صفحه را ببینند و یه کاری هم بکنن. داستانش عین داستان دعاها و خوابهای پشت جلد مفاتیح و کتاب دعا است.
در مورد این ایمیل بالا رفتم نشونی را بررسی کنم ببینم چی به چیه:
اول با استفاده از whois مشخصات صاحب حساب را سعی کردم پیدا کنم. نتیجه:
این دامنه به صورت مخفی و از طریق GoDaddy ثبت شده بود.
اگه این نتیجه را با همه دامنههای رسمی گوگل مقایسه کنیم میفهمیم که گوگل دامنههاش را مستقیم خودش ثبت میکنه و نه از طریق یه واسطه.
نکته دوم جایی هست که سرور هاست شده. گوگل سایتهاش را روی سرورهای خودش قرار میده. نه یه جایی که فقط یه بلوک ۲۵۶تایی (حداکثر) از رنج آیپی داره. این را از whois نشانی ip سایت میشه فهمید.
نکته بعدی اینه که اگه قرار بود گوگل این کار را بکنه حتما توی یکی از بلاگهای رسمیش بهش اشاره میکرد.
و از همه مهمتر، به عقل شما جور در میاد بخوان یه چیزی را به واسطه رایگیری اینترنتی که نه سرش معلومه نه تهش تغییر بدن؟
و …
گمان میکنم وبلاگ هر آدمی میتواند یک دفترچه خاطرات شخصی با مخاطب عام باشد. اما دلایل متعددی هستند که این مزیت را از وبلاگ ما میگیرند. شاید کسی اصلا با قائل شدن این ویژگی برای یک وبلاگ موافق نباشد. به هر حال من دوست داشتم هر وقت دلم میخواهد هر چه دلم میخواهد در این جا بنویسم. اما:
* ترس از برداشتهای درست و نادرست خوانندگان آشنا و غریبه
* برملا شدن مسائل شخصی
* شکستن تصویری که دیگران از تو ساختهاند یا تو برای دیگران ساختهای
* صد البته فضولیهای ارتش سایبری
* جلوگیری از ایجاد سوءتفاهم
* امکان ایجاد نگرانی برای آنهایی که آدم را دوست دارند
* فکر این که اگر دانشآموزت این را بخواند چه؟ اگر خانوادهات این را ببیند چه؟ اگر کارفرمایت متوجه بشود چه؟ و اگر هزار دیگر…
و …
باعث میشوند آدم خودش را هی سانسور کند. درد بدی است.
کاش میشد:
وقتی عصبانی هستی بیایی اینجا و فحش بدهی
وقتی دلگیری بیایی اینجا و درددل کنی
وقتی دلخوری بیایی اینجا و به در بزنی که دیوار بشنود
اصلا وقتی ناراحتی بیایی اینجا دلت را خالی کنی
وقتی تحت فشار هستی بیایی اینجا و غر بزنی
وقتی خوشحالی بیایی اینجا و برقصی
آه
امان که جامعهمان ما را بازیگرانی چند نقش ساخته که هر جا میرویم صورتکی دیگر و نقشی دیگر و دیالوگی دیگر باید اجرا کنیم.
میترسم که حسرت خود را زندگی کردن آخر به دلمان بماند.
دیروز ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ را اگر روز لبخند مردم بنامم بیمسما نخواهد بود. چرا که هر کجا رفتم و شهروندی را دیدم و صحبتش را شنیدم، خالی از لبخندی بر لب هنگام سخنگفتن از حماسهآفرینی نبود. فاکتور ۳۵۰ هزار تومانی خرید مایحتاج! ما که خانوادهای دو نفره هستیم، مجالی بیش برای اندیشیدن به این لبخند و تلخند در پس آن نگذاشت.
حتی فرصتی و رغبتی هم نبود، مگر همصحبتی گذرایی با یک دوست که منجر شد به یک علامت سؤال:
«خاتمی رأی داد»
نخستین پاسخ برقآسایی که از ذهنم گذشت این بود که شاید وی هم تحت انواع فشارهایی که ما متحمل هستیم برای رأیدادن قرار گرفته باشد. مانند این که تهدید شده باشد، یا رأیش متضمن ادامه حیات او در شرایط فعلی اجتماعی کشور باشد، یا برای این که مهرش در شناسنامه خورده باشد به هزار و یک دلیل واقعی و واهی و الخ…
پس از لختی، تنها پاسخی که در ذهنم قوت میگرفت این بود که هر چه باشد و برای هر چه باشد او نام هیچ یک از آنها که ما میشناسیم را ننوشته است.
و سومین و آخرین فکر پرسشی دیگر بود که «چرا؟»
اما هرگز و تا عصر امروز شنبه، ۱۳ اسفند، زمانی که مجال یافتم تا اخبار را مرور کنم و اقوال مختلف را بشنوم (بخوانم) قضاوتی نه کردم نه توانستم. تا…
۱. مرد اصلاحات خود خاضعانه اعلام میکند که فضا را میداند و پاسخ خواهد داد. او به عنوان شهروندی فاقد قدرت و در نتیجه مسئولیت رسمی، در زمانهای که منتخبان مردم خود را نه در برابر مردم نه در برابر خداوند، پاسخگو نمیدانند، پاسخ خواهد داد.
۲. برگ رأی او سنگنبشتهای از «جمهوری اسلامی» است برای ثبت در تاریخ که مرا به یاد سید حسن مدرس انداخت در مجلس مشروطه که یادآور شد «لااقل خودم میدانم که به خودم رأی دادم» برای روزی که بخواهند تمام رأیها را به نام خودشان مصادره کنند.
۳. او نگران آبروی خودش نبود. نگران سرنوشت ما بود. او نمایشنامهای خطرناک را میدید که در پس پرده برای صحنهی فردای انتخابات تدارک دیده میشد. رنگها و انگها و برچسبها، گناهانی آفریدهی انسان قاصر و گناهکارانی ساخته دستگاه مجرمساز. مجرمانی از نمایشنامه و نقششان بیخبر. بازیگردانهایی ساطور به دست. شاید او آب روی خود را ریخت تا صدقهی سرهایی باشد که زیر ساطورند. برخی میدانند و برخی بیخبر از فردای خویشاند.
و اکنون میاندیشم او رأی داد تا دیگران بتوانند از گذر به عافیت بگذرند.
نجابت و شرافتش جاری و ساری باد.
اگه شما هم مثل من از Debian Testing برای میزکار استفاه میکنید، و قبلا به Gnome 2 عادت داشتید، از ظاهر Mint خوشتون بیاد.
اما اگه به هر دلیلی نخواهید که برین روی Mint، میتونید با نصب msge یه سری چیز آشنا ببینید!
برای نصب اول git را نصب کنید.
بعد یه clone از git://github.com/linuxmint/MGSE.git بگیرید.
بعد برین داخل فولدری که ایجاد کردین واسه msge و دستور زیر را بزنید:
./test install
فراموش نکنید که بسته gnome-tweak-tool را هم نصب کنید.
با اجرای gnome-tweak-tool که به عنوان advance setting شناخته میشه، میتونید اکستنشنهای مختلف را فعال و غیر فعال کنید.
برای منو گنوم یه چیز دیگه هم نیاز دارید. اونم mint-menu هست. اون را هم میتونید با git از نشانی git://github.com/linuxmint/mintmenu.git بگیرید.
بعد وارد فولدر mintmenu بروید و ./test را اجرا کنید.
به همین سادگی، میتونید محیط دوستداشتنی gnome2 را دوباره داشته باشید.
اطلاعات بیشتر:
https://github.com/linuxmint/MGSE
داشتم یک مصاحبه میخوندم از ریزعلی… یا همان أزبرعلی حاجوی. باز هم نشناختید؟ بابا همان دهقان فداکار کلاس سوم. آها حالا شد نه؟ بگذریم. بنده خدا تعریف میکرده که وقتی لباسش رو تو اون سرما درآوورده بوده و داشته جلوی قطار میدویده، اولاً سرمای سختی خورده و ریهش عفونت کرده که بعد از اون گوسفنداش رو فروخته تا هزینهی درمانش رو تأمین کنه. بعد هم تازه وقتی قطار وایساده، ملت به خیال این که میخواسته قطار وایسه تا اون هم سوار شه، کلی کتکش میزنن. حالا نمیپرسم که چرا با خودشون فکر نکردن که آدم لخت تو سرما میخواد سوار قطار شه که چی؟ اصلاً فرض که میخواسته سوار بشه. لابد یه کار حیاتی داره که اینطوری داره به آب و آتیش میزنه. این یک.
دو این که حالا همین آدم اومده ده سال پیش مثلا، ضمانت یه خدا بیامرزی رو کرده که وام بگیره و بعد طرف فوت شده. حالا خانواده اون حاضر نمیشن اقساط وام رو بدن و قسطها شش ساله که داره از حقوق سیصد هزار تومانی دهقان فداکار کلاس سوم مملکت ما کم میشه و در مملکتی که میلیاردها تومان گم میشه و کسی هم نمیتونه بپرسه حسن کو؟ قهرمان زندهی ما داره ماهی فلان درصد از حقوق بسیار بالای سیصد هزار تومانیش!!! رو تاوان کار نیکی که زمانی انجام داده، پرداخت میکنه و هنوز اصل وام سر جاشه و این اصلاً ربا هم محسوب نمیشه.
سه یه بچهای عمل قلب لازم داره (به خاطر یک مشکل مادرزادی بطن چپ نداره کلا!). بعد دکتری که برا هر عمل قلبش چندین میلیون میگیره، به بابای اون دختر که تو یه اتاق سر جمع ۲۰ متری اجارهنشین هست، میگه اگه ۳۰ میلیون تومان داری این جا (تو بیمارستان خصوصی محل کار جناب دکتر) قدم بزن. یکی به این دکتر بگه که تو با پول همین مردم و نفت و اینا رفتی درس خوندی شدی دکتر. زحمتی که کشیدی هم سر جاش. ولی یعنی واقعا نمیشه یک عمل رو مجانی انجام بدی؟؟؟
چهارمیش رو خودم طاقت ندارم که بگم. خداوند شاهد است و ناظر. دستش درد نکنه.
بعد از کلی کلنجار رفتن و سالها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن چه میترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهینآمیزی. از آن مردی که همیشه فکر میکردم فریاد خواهد کشید « نمیتوانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. از نگاه پیروزمندانه مردانی که غاصبان وجود زنها بودند هم خبری نبود. تنها موجودی نه قوی نه ضعیف با رضایتمندی از کفهی ترازویی که میدانست نه به عدالت به سوی او سنگین شده، با تردید و موشکافی و اندکی تعجب، برگهای را واکاوی میکرد که به تلخی جملات ثقیل حقوقی، مرا به خودم بخشیده بود.
مرد گفت: لابد بیچاره را به صلابه کشیدهای که این را گرفتی.
به زبان فهم خودش پاسخ دادم: نه ۴۰۰ تا را بخشیدم.
خیالش راحت شد که سر همنوعش نه! سر همجنسش کلاه نرفته است. اما باز از منت گذاشتن بر سرم دست بر نداشت. آنگونه که متون حقوقی در بستر کفهاش او را کاذبانه سنگینتر پروراندهاند. جوابش را ندادم. نه به هیچ دلیل دیگری جز این که پروندهام زیر دستش بود!
خوب که مرور میکنم میبینم صحنهها کمشباهت به کابوسها نیستند. اما احساس من و نگاه من است که متفاوت است. این احساس و نگاه متکی به آرامش و اطمینان را به کسی مدیونم که نه غاصب وجود من شد بلکه به نیکی همراه و همسفر من شده است. آری اگر او نبود بیشک نگاهها و حرفها جور دیگری معنا مییافت. بیشک واقعیت فرقی با کابوس نداشت.
پس به سلامتی انسانی که انسان است و انسانیتش بزرگترین هدیه خداوند به من.
دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟
- بله پیدا بود که ارمنی هستند!
- پس نجسند.
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل!
- نجسند!
- پاکند!
- تو از کجا می گویی پاکند؟
- شما از کجا می فرمایید نجسند؟
- تو باید بگویی چرا پاکند.
- شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید ” کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!” – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید
.- تو این را از کی یاد گرفتی؟
- از حاج آخوند.
- یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟
- بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست.
- حاج آخوند درس هم خوانده؟
- بله.
- کجا؟
- پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم.
- سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟
- از خودش بپرسید چرا در ده مانده است.
-شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته!
آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟
پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید.
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید.
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین…اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟
-بله،
- من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند.
- حرف دیگری نزد!
-چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی…
گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست… به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد…